گلممد...
باید چند روزی میگذشت تا بتوانم دربارهی گلمحمد بنویسم، گلمحمدی که رفیقم نبود، شبیهم نبود، قوم و خویشم نبود. باید چند روزی میگذشت تا بتوانم وقت نوشتن دربارهی گلمحمد به صورت له شدهاش فکر نکنم و به غروری که نمیدانم پشت کدام کوه و توی کدام غار جا گذاشته بود... باید چند روزی میگذشت که باور کنم تمام شد و... رفت.
***
ارومیه بودیم شاید، که گلمحمد هم بود. چیز زیادی از آن سفر به یادم نمانده بجز چند تصویر، یکی گلمحمد است که با یک هوله از حمام بیرون آمده، با موی و ریش بلند و خیس، لاغر است، خیلی لاغر، دندههایش را میشود شمرد... در تصویر دیگر باتفاق چندنفر در یک مینیبوس نشستهایم، راننده بیتاب رفتن است و همه منتظر گلمحمد و آروین که معلوم نیست کجا هستند و چه میکنند... در تصویر بعد، گلمحمد زده است زیر آواز، خراسانی میخواند، خوب میخواند، سهتار میزند، خوب میزند. تصویر آخر، گلمحمد نشسته روی تخت، طراحی میکند، خط میکشد با قلم سیاه. کنار دستش نشستهام به تماشا، با دو خط منحنی یک ساقهی علف میکشد، در منتهیالیه سمت چپ پایین کاغذ، کنارش یک سبزهی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر... دانه دانه سبزه و علف میکشد، منحنیها در هم گره میخورند، سبزهزار میشوند، سبز سبز، مشغول رقص در نسیم، منحنیها تا آسمان امتداد پیدا میکنند، آنجا تبدیل به آسمان میشوند، آبی آبی و درختها و پروانهها و گلها و موشها هرکدام به رنگی. ندیده بودم کسی با رنگ سیاه رنگینکمان بسازد... در خفا خواستم از او تقلید کنم اما نتوانستم. گفتم که از یک جنس نبودیم، تا در غار نخوابیده باشی و سگهای وحشی را رام نکرده باشی نمیتوانی علفزار را مثل گلمحمد بکشی، منصرف شدم...
یادم نیست قبل از سفر ارومیه بود یا بعد از آن که برای صفحهی هنر روزنامهی حیات نو با گلمحمد مصاحبه کردم. مرد ژولیدهای که ساقههای علف یک علفزار را دانه دانه میکشید و دانه دانه میشناخت. گذاشتم از خودش بگوید و هرقدر بیشتر گفت بیشتر از من دور شد، شبیه من نبود. کُرد بود اما زادهی خراسان، آن روزها سرپناه نداشت، با غروب خورشید به کوه میرفت و زیر سقف آسمان میخوابید. غارها را میشناخت و سنگها را و سگها را. داستانها داشت از خوابیدن در غار و حملهی سگهای گرسنه... از اصحاب کهف بود، با طلوع خورشید از غار بیرون میآمد و در ما و زندگی ما به تعجب نگاه میکرد. حق داشت، ما عجیب بودیم، مرفه بودیم، چلوکباب میخوردیم، روی تخت میخوابیدیم... بلد نبود ادای کسی را در بیاورد. شاید اگر از کوه پایین نیامده بود تا صد سال دیگر زنده میماند و با یک قلم مشکی علفزار سبز میکشید، شبیه هیچکس نبود، شبیه من نبود، برای دوستی با هم ساخته نشده بودیم اما چیزی به کیفیت زندگی در جهان اضافه میکرد، هنرش همین بود، برای تحمل زندگی به او وابسته بودیم، جهان را برای همه قابل تحمل میکرد...
صالح گفت آن شب رفته بوده تا طلبش را بگیرد... و طلبش را گرفت، با میلهای فولادی آنقدر بر سر و جسم نحیفش زدند تا حسابش تسویه شد... مگر چقدر طلب داشت؟! مگر چقدر میتوانست طلب داشته باشد؟
***
خوب است در قدرشناسی از مردی که قدر خود ندانست یکی از جایزههای دوسالانهی کاریکاتور تهران را به نامش کنند... و هرسال به کسی دهندش که شبیه به هیچکس نیست...







