ما سرخپوست‌های کانادا

باورتان بشود یا نشود امروز چهار ماه تمام است که برای انجام پاره‌ای تحقیقات علمی موقتاً ایران را ترک کرده‌ام و حالا هرلحظه منتظرم تا درد غربت مثل دندان‌درد گریبانم را بگیرد و سراسیمه همه چیز را رها کنم و برگردم به جایی که به آن تعلق دارم. اگر تا امروز دوام آورده‌ام فقط بخاطر این است که سرخپوست‌های کانادایی به لسان فارسی حرف می‌زنند و از سوپر ایرانی پنیر لیقوان و نان بربری می‌خرند و یکشنبه‌ها در رستوران شمال کباب‌تـــُرش با پیاز می‌خورند و به همسران‌شان در کوچه فحش‌های بد بد می‌دهند... در این سرزمین زبان انگلیسی زبان اقلیتی از سفیدپوست‌های مهاجر است که بعد از گذشت صدسال هنوز فارسی یاد نگرفته‌اند و در انزوا زندگی می‌کنند و بیشتر از ما که فقط چند ماه است آمده‌ایم درد غربت می‌کشند و طفلکی‌ها جایی برای رفتن ندارند.

اگر بپرسید "از کی تا حالا اهل علم و تحقیق شده‌ای؟" جواب می‌دهم از همان چهار ماه پیش که این‌جا آمدم و بی‌کار شدم و اگر بپرسید "روی چه موضوعی تحقیق می‌کنی؟" پاسخ می‌دهم:

 - تحقیقات من طیف متنوعی از علوم انسانی، بیولوژی و مکانیک سیالات را دربر می‌گیرد. از رفتارشناسی اقوام سرخپوست گرفته تا رد و اثبات نظریه‌های کلثوم ننه زمینه‌های مورد علاقه‌ی من برای مطالعه و تحقیق هستند.

تحقیقات من درباب رفتارشناسی سرخپوست‌های کانادا نشان می‌دهد که این طایفه دربرابر یادگرفتن زبان انگلیسی تا آخرین نفس مقاومت می‌کنند مگر آن‌که در جنگ شکست بخورند یا پول‌شان تمام شود و تازه آن‌وقت است که بر اثر اجبار به تأمین معاش چند کلمه‌ای زبان یاد می‌گیرند. بجز Okay که مهم‌تربن بخش از دانش زبان همه‌ی ما است و با همین یک کلمه از دانشگاه فارغ‌التحصیل می‌شویم اولین لغتی که در سرزمین جدید می‌آموزیم Mattress است که گران بودن تشک و اجباری که برای انتخاب و خرید یک تشک خوب با قیمت مناسب داریم سبب‌ساز یادگیری آن می‌شود. کلمه‌ی بعدیLease  است که آن را هم بخاطر اجبار در تأمین سرپناه یاد می‌گیریم. کلمه‌ی بعدی Mortgage است که اگر باندازه کافی پول برای خرید خانه و زمین داشته باشیم می‌آموزیمش و بعد از آن Discount است چون همیشه دنبال جنس ارزان می‌گردیم و بعد Save است چون باید مواظب مخارج باشیم و بعد Expire است چون اگر زمانش نزدیک باشد شاید ارزان‌تر بخریم و بعد How much است که تا ندانیم کارمان راه نمی‌افتد و بعد... و به ندرت کلمه‌ی بیشتری یاد می‌گیریم که اگر هم یاد بگیریم همه اسم هستند- مثل "تی‌وی"، "کارپت"، "راجرز"، "فایدو"- و کمتر سرخپوستی را می‌بینید که بیشتر از یکی دو "صفت" یا "قید" یا "فعل" بلد باشد... به بیشتر از این هم نیاز نداریم.

بخش دوم تحقیقات من معطوف به اثبات نظریه‌ی "هرجا بروی آسمان همین رنگ است" بود که چون نتیجه‌ی تحقیق را از قبل می‌دانستم خیلی زود به جواب رسیدم، فقط یکی دوبار شب‌ها به آسمان نگاه کردم و بعد از یادداشت کردن رنگ آن پرونده‌اش را بستم.

در آینده‌ی نزدیک قصد دارم تا روی اثرات سرمای منفی سی درجه بر حیوانات خانگی مطالعه کنم و منتظرم تا زمستان برسد و هوا سرد شود... با نگاهی سرسری به سرگذشت قطور و خسته کننده‌ی علم و فن‌آوری می‌بینید که در طول تاریخ برای هر پیشرفت کوچک موانعی بزرگ از سر راه برداشته شده و لابلای صفحات کتاب علم پر است از سرگذشت دانشمندانی که برای شکستن سدها و عبور از موانع مبارزه کرده و هزینه داده‌اند؛ من هم از این قاعده مستثنی نیستم... اولین مشکل من بجز نداشتن حیوان خانگی، که امیدوارم با قرض گرفتن گربه‌ی همسایه این مشکل برطرف شود، وجود قوانین دست و پاگیری است که از سگ‌ها و گربه‌ها در برابر تحقیقات علمی سرخپوست‌های دانشمند حمایت می‌کند. به همین خاطر مجبورم که آزمایش‌ها را در خفا انجام بدهم و تا قبل از رسیدن به نتیجه‌ی نهایی به خانوم همسایه نگویم که می‌خواهم در سردترین روز سال آب روی گربه‌اش بریزم و گربه‌ی خیس را از پنجره‌ی اتاق به کوچه پرت کنم تا معلوم شود که آیا قبل از رسیدن به زمین یخ می‌زند یا نه و آیا می‌توان گربه‌ی منجمد را با گرم کردن قابل استفاده کرد یا نه... البته بعد از این آزمایش صحت یکی از آموزه‌های کلثوم ننه هم محک می‌خورد که مدعی است آب ریختن روی گربه باعث زیگیل زدن دست می‌شود... و این چنین است که کاروان علم یک گام دیگر به جلو می‌رود.

 

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم

دیوار موجود جالبی است، هم خانه را می‌سازد و هم زندان را. می‌توان در پناه آن احساس امنیت کرد یا زیر سایه‌اش دچار تشویش خاطر شد، می‌توان آن را با یک قاب عکس تزئین کرد یا روی آن سیم خاردار کشید، می‌توان به آن تکیه داد یا پشت آن اسیر شد... من کشیدن شکل دیوار را دوست دارم، از ردیف آجرها و سایه روشن‌شان خوشم می‌آید. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم زمینه‌ی خیلی از طرح‌هایی که تا امروز کشیده‌ام یک دیوار بوده است...

رفته بودم تا جای خالی یک دیوار را ببینم. بعضی‌ها به چین می‌روند تا چند متر از هفت هزار کیلومتر دیواری را ببینند که نه قرن پیش از میلاد مسیح ساخته شده و می‌گویند تنها ساخته‌ی دست بشر است که از کره‌ی ماه هم دیده می‌شود؛ بعضی دیگر به برلین می‌روند تا جای خالی دیواری را ببینند که معروف‌ترین نماد جنگ سرد بود و تا بیست سال پیش شهری را در دل اروپا به دو نیم می‌کرد. زائران دیوار چین از همتی که چند هزار سال پیش صرف ساختن آن شده به حیرت دچار می‌شوند و زائران دیوار فروریخته‌ی برلین از حماقتی که توانست بیست و هشت سال دوام بیاورد دهان‌شان باز می‌ماند... در قرن بیستم زندگی کنید و ناگهان یک شب دیواری بسازند تا شهرتان، خانه‌تان، خانواده‌تان را به دو نیم کند و رفتن به آن سوی دیوار برای‌تان ممنوع شود... حتی تصور ساخت چنین دیواری هم احمقانه است.

اگر ساعت هفت صبح یک روز سرد پائیزی در هوایی گرگ و میش وارد شهری شدید که نمی‌شناختید و دیدید که دسته‌ای کبوتر تمام شب‌ را در یک پارکینگ عمومی و روی زمین ‌خوابیده‌اند مطمئن باشید که در برلین هستید. می‌پرسم مگر این شهر دیوار و درخت ندارد؟ چرا کبوترها روی زمین خوابیده‌اند؟! جواب می‌دهند که همه این‌جا از دیوار خاطره‌ای تلخ دارند، شاید به همین خاطر کبوترها خوابیدن روی زمین را ترجیح می‌دهند. ساختمان‌ها را هم که خودتان می‌بینید، روی برج‌های شیشه‌ای که نمی‌توان لانه ساخت و تازه روی همه‌ی لبه‌ها و هره‌های ساختمان‌های کوتاه‌تر هم میخ‌های تیز کار گذاشته‌اند مبادا کبوتری آشیان کند. توضیح‌شان در مورد دیوار قانع کننده بود اما کسی نمی‌دانست چرا کبوترها روی شاخه‌ی درخت‌ها نخوابیده‌اند، برلین پر از درخت است. شاید این کبوترها مثل انسان‌های اولیه از درخت پائین آمده‌اند تا کم کم متمدن شوند یا شاید با همسران‌شان اختلاف دارند و موقتاً از لانه اخراج شده‌اند، شاید مهاجر هستند و روی درخت جایی ندارند... کبوتری که روی زمین خوابیده باشد شکار خوبی برای گربه است؛ می‌پرسم این شهر گربه ندارد؟! جواب می‌دهند که گربه‌ها در آپارتمان زندگی می‌کنند... پیدا بود که خیابان برای خواب کبوترها جای امنی است. سعی می‌کنم با تلفن موبایل عکسی از کبوترهای پارک شده بگیرم که خوب از آب در نمی‌آید.

هوا سرد و پاکیزه است. چتر سبز بزرگی که به امانت گرفته‌ام من را از باران محافظت می‌کند اما جلوی باد سردی که می‌وزد را نمی‌گیرد، چتر را می‌بندم و داخل مغازه‌ای می‌شوم که گرم است و پر از سوغاتی‌های این شهر بارانی. کنار تی‌شرت‌ها و لیوان‌هایی با نقش یک خرس، که نشانه‌ی شهر است، قفسه‌هایی است پر از تکه‌های سیمان که در اندازه‌ها و قیمت‌های مختلف به فروش می‌رسند. کلوخ‌های بزرگ گران‌قیمت هستند پس خودم را با تماشای کارت پستال‌های ارزان قیمت سرگرم می‌کنم. روی هر کارت عکسی است از شهر برلین در سال‌هایی که مردم هنوز دیوار را تحمل می‌کردند و روی کارت محفظه‌ی کوچک و شفافی تعبیه شده که تکه‌ای سیمان رنگی توی آن لق می‌خورد. فروشنده ادعا می‌کند این‌ها تکه‌هایی از دیوار برلین است اما من مثل یک ایرانی واقعی به همه چیز مشکوک هستم و ادعای فروشنده را باور نمی‌کنم. مطمئن هستم چند کارگر مهاجر جایی همین اطراف نشسته‌اند و با خاک و سیمان و کمی رنگ تکه‌های قلابی دیوار را می‌سازند. خوشحال از این‌که کسی نمی‌تواند سرم کلاه بگذارد همراه با توریست‌های زودباوری که سرشان کلاه رفته بود یکی از کارت‌پستال‌ها را خریدم.

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن دیوار هولناک فقط اندکی برپا مانده که از همین حالا جزئی از آثار تاریخی شهر به حساب می‌آید. داده‌اند نقاش‌های با ذوق روی سطح سرد و خاکستری دیوارها را نقاشی کنند و سیم‌های خاردار را از روی آن جمع کرده‌اند... زیبا شده است.

رفته بودم تا جای خالی دیوار را ببینم. از آن حماقت هولناک فقط خاطره‌ای مانده بود که با آن تجارت می‌کردند...

 

دیدار پرویز در پراگ

شماره‌اش را از سردبیر مجله‌ی سینمایی گرفته بود و بسته‌ای کتاب و مجله داشت که به پرویز دوایی برساند. دوایی را از قصه‌هایش می‌شناختم و نوشته‌های نوستالژیکی که گه‌گاه در مجله‌ها چاپ می‌کند، این اواخر هم ترجمه‌ی "تنهایی پر هیاهو*" را به قلم او خوانده بودم. می‌دانستم که بیشتر از سی‌و اندی سال است در پراگ زندگی می‌کند و نمی‌دانستم- هنوز هم نمی‌دانم- که چرا در تمام این مدت حتی یک بار به ایران نیامده... شنیده بودم که اهل مصاحبه نیست، که اصلاً اجتماعی نیست و ذهنیت خیال‌پرداز من کلی شاخ و برگ بد به شنیده‌هایم داده بود جوری که فکر می‌کردم از دیدن هر غریبه‌ای بدش می‌آید و...

قرار بود زیر ساعت معروف شهر به انتظارمان بایستد که ایستاده بود. حتی از دور هم به راحتی بین جمعیت توریست‌ها قابل تشخیص بود؛ همه به انتظار تماشای مجسمه‌هایی که با به صدا درآمدن ناقوس‌ ساعت برای چند ثانیه از دریچه‌ای بیرون می‌آیند به ساعت نگاه می‌کردند و او، قد بلند و لاغر با موی بلند و ریش سپید، برخلاف همه پشت به ساعت به دیوار تکیه داده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد. حس کردم از دیدن ما جا خورد، حتماً منتظر نبود که سه نفر را سر قرار ببیند. حالا دوره‌اش کرده بودیم و تند تند خودمان را معرفی می‌کردیم تا نوبت به من رسید، اسمم را گفتم که نشناخت، فکر کردم شاید پدرم را بشناسد گفتم من پسر منوچهر نیستانی هستم، باز هم نشناخت. عجله داشت و می‌خواست برود، گذاشتم به حساب چیزهایی که درباره‌اش شنیده بودم که مردم‌گریز است و از این حرف‌ها با این وجود اصرار کردم که یک دیدار دیگر داشته باشیم... شاید با کمی اکراه پذیرفت، می‌گفت که پراگ دیدنی‌هایی بهتر از او دارد. کافه‌ای می‌شناخت که در سال‌های دور پاتوق ارزان قیمتی برای روشنفکرها و هنرمندها بوده، همه‌ی "واتسلاو"های پراگ آن‌جا قهوه می‌خوردند، آدرس داد و قرارمان را برای فردا در همان کافه گذاشتیم.

یک ساعت قبل از قرار راه افتادیم و در شهر غریب گم شدیم. نیم ساعت از وقت گذشته بود که با ترس و لرز شماره تلفن همراهش را گرفتیم که مبادا بروید چون ما عنقریب راه را پیدا می‌کنیم و می‌رسیم. آقای دوایی هنوز نگران وقت ما بود، می‌گفت شما مسافر هستید و دارید وقت با ارزش‌تان را برای دیدن من تلف می‌کنید! با هزار اصرار قبول کرد به مصلحت ما فکر نکند و ما هم عاقلانه‌ترین کار را کردیم، یعنی تاکسی گرفتیم.

در هوایی سرد و بارانی وارد کافه‌ای شدیم که معلوم بود بعد از فروپاشی بلوک شرق تعمیر شده و تغییر کرده و از زمانی که پاتوق واتسلاوهای پراگ بوده فقط سنت سیگار کشیدن در آن به یادگار مانده است... هنوز می‌شود در کافه‌های پراگ سیگار کشید. پرویز دوایی تنها روی مبل بزرگی نشسته بود و لیوان قهوه‌اش خالی روی میز بود، معلوم بود که خیلی معطل شده با شرمندگی دست دادیم و نشستیم و گفتیم دوست دیگرمان که شهر را می‌شناسد نتوانست با ما بیاید و به همین خاطر راه را گم کردیم و ... کنارش نشسته بودم که سرش را نزدیک آورد و گفت که هنوز نتوانسته اسمم را درست بشنود و خواست تا یک‌بار دیگر خودم را معرفی کنم. برای سومین بار خودم را معرفی کردم:

 «توکا نیستانی هستم آقای دوایی»

بلافاصله چهره‌اش تغییر کرد و گفت « البته! می‌شناسمت، نوشته‌هایت را خوانده‌ام...»

از تعجب خشکم زد، ادامه داد «... شما همان نیستی که در یکی از شماره‌های نوروزی مجله‌ی فیلم مطلبی نوشته بودی و رفتار مسعود مهرابی را به کدخدای یک ده تشبیه کرده بودی و...»

حالا دماغم سوخت چون داشت به یکی از نوشته‌های قدیمی مانا اشاره می‌کرد. با اندکی دل شکستگی گفتم «نه، شما دارید درباره‌ی برادرم حرف می‌زنید، آن را مانا نوشته که کارتونیست است و البته بسیار هم خوب می‌نویسد و...»

اما توضیح من قانع‌اش نکرد چون با همان قاطعیت ادامه داد «نه! اشتباه نمی‌کنم، توکا نیستانی، شما مگر همان نیستی که ته یک مجله که نمیدانم اسمش چیست از خاطرات سفر به تورنتو نوشتی و این‌که بلد نیستی مثل امریکایی‌ها موقع راه رفتن قهوه بخوری و ...»

گل از گلم شکفت! این‌بار داشت درباره‌ی خود من حرف می‌زد «بله، بله، من هستم، خودم هستم، توکانیستانی هستم!»

... باورم نمی‌شود که چه چیزهایی شنیدم، گفت مدت‌ها دنبال من می‌گشته! گفت که بعد از خواندن آن شماره از مجله می‌خواسته پیدایم کند و با من حرف بزند، گفت خیلی شیوه‌ی نوشتنم را دوست دارد و این‌که باید هرجور هست بنویسم و حتماً چاپ کنم و... داشتم روی هوا بال بال می‌زدم از فرط خوش‌حالی...

وقت خداحافظی از کیف خود کتابی درآورد، یک نسخه از چاپ ششم "تنهایی پرهیاهو" بود و پرسید نمیدانم این کتاب را خوانده‌اید یا نه، همراهان من طاقت از کف دادند و با غرور گفتند که خوانده‌اند و این فرصت نصیب من شد که بگویم کتاب را نخوانده‌ام. از مالکیت کتاب که مطمئن شدم اعتراف کردم:

«دروغ گفتم آقای دوایی، "تنهایی پر هیاهو" را خیلی پیش خوانده بودم اما دوست داشتم آن را با امضای خودتان داشته باشم...»

                                                                       ***

* تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال، ترجمه‌ی پرویز دوایی- کتاب روشن

 

فرصت

فرصت خوبی بود... کاش پریده بودم...

دارم میرم کوه... شکار آهو

امشب به یک سفر دوازده روزه خواهم رفت... جای‌تان خالی خواهد بود. شاید نتوانم هرشب به این صفحه سر بزنم، پیشاپیش عذر می‌خواهم...

بعداً مفصل از این سفر خواهم نوشت.

عبدی دوست داشت "چیریک" بشه

عبدی فقط دو سال بزرگتر از من بود اما اسباب بازی‌هایی داشت که من نداشتم، مثلاً یک تفنگ بادی داشت از آن‌هایی که از کمر تا می‌شد و یک گلوله‌ی پردار تویش می‌گذاشتند و به سمت تخته‌ی هدف شلیک می‌کردند، می‌شد بجای گلوله‌ی پردار از ساچمه استفاده کرد و بجای هدف از گنجشک‌های روی درخت. عبدی یک ماسک غواصی هم داشت، از آن‌هایی که کنارش یک لوله دارد و وقتی سرت را زیر آب می‌کنی سر لوله بیرون از آب می‌ماند برای نفس کشیدن... تابستان توی حوض خانه‌ی مادربزرگ که می‌نشستیم عبدی ماسک غواصی‌اش را می‌زد و سرش را زیر آب می‌کرد. عبدی زیرآب بود که فکرهایش را کرد و تصمیمش را گرفت. از حوض بیرون آمد و اعلام کرد که می‌خواهد در آینده "چیریک" شود. نه خودش و نه من نمی‌دانستیم چیریک یعنی چه، احتمال می‌دادم که چیزی مثل قهرمان فیلم‌های جنگی باشد. به هرحال هیچ‌وقت علت علاقه‌ی عبدی را به چیریک شدن نفهمیدم شاید فقط شیفته‌ی تلفظ غلط آن بود، شاید زیاد زیر آب مانده بود و اکسیژن به مغزش نرسیده بود...

                                                                  ***

به مادرم گفتم که می‌خواهم گیتار یاد بگیرم، جدی‌ام نگرفت. بچه بودم و به موسیقی علاقه داشتم اما پول نداشتم، حالا این امکان را دارم که برای خودم معلم گیتار بگیرم فقط زیادی بزرگ هستم... اگر دو سال بی‌وقفه تمرین کنم تا صدایی از گیتار در بیاورم می‌توانم با چند نفر نوازنده‌ی مسن- همه بالای پنجاه سال داشته باشند- یک گروه راک زیرزمینی تشکیل بدهم و اسمش را بگذارم BACKSTREET OLD BOYS

قول می‌دهم به شش ماه نرسد که معروف‌ترین گروه در زیرزمین و روی زمین ایران بشویم از کیوسک معروفتر...

                                                                 ***

برای راه انداختن یک کاسبی پرسود در کانادا فقط به دو دلار سرمایه‌ی اولیه احتیاج دارم. کافی است که وارد تورنتو بشوم و به نزدیک‌ترین شعبه‌ی تیم هورتون بروم و با دو دلار یک لیوان قهوه سفارش بدهم، پنجاه سنت بقیه‌ی پولم را با لیوان قهوه‌ام بگیرم و پشت یک میز بنشینم و با فراغ خاطر آن را جرعه جرعه بنوشم تا تمام شود و خستگی راه از تنم بیرون برود. بعد پنجاه سنت را توی لیوان خالی بریزم و بیرون کافه روی زمین دراز بکشم و لیوان را بگذارم کنار سرم... تخت بخوابم. هربار بیدار شدم پول‌هایی را که اضافه بر سرمایه‌ی اولیه‌ام توی لیوان ریخته‌اند جمع کنم و توی جیبم بریزم و دوباره بخوابم...

این پاسخی بود که به دوستم دادم وقتی پرسید اگر به کانادا مهاجرت کنی چطور زندگی خواهی کرد.

                                                               ***

هرکسی را برای کاری ساخته‌اند، شاید برای خیلی کارها دیر شده باشد، بعید نیست روزی BACKSTREET OLD BOYS را راه بیندازم، بعید نیست روزی از خوابیدن در پیاده‌رو پول دربیاورم اما مسلماً هیچ‌وقت چیریک نخواهم شد... عبدی بود که در دوازده سالگی دوست داشت چیریک بشود که او هم رفت امریکا و یک کارمند ساده شد...

 

فکر کنم چیزی جا گذاشتم

روز آخر بود. چمدان‌ها را یک روز زودتر بسته بودم از بس که دلشوره دارم و همیشه می‌ترسم چیزی جا بماند. برای آخرین بار اتاقی را که یک ماه در آن زندگی کردم نگاه می‌کنم. کتری برقی آیدا را هنوز پس نداده‌ام، یاد نگرفتم چطور درش را باز کنم، مثل بارهای قبل از لوله آبش می‌کنم و دوشاخه‌اش را به برق می‌زنم تا آخرین کیسه‌ی چای را که آن هم آیدا داده به همراه آخرین قاشق شکری که برایم مانده و لازم به گفتن نیست که آن را هم آیدا داده مصرف کنم و ظرف‌های خالی‌ قند و چای و شکر را به همراه کتری در کیسه‌ای بگذارم و بگذارم‌شان کنار در اتاق تا وقت رفتن بدهم به آیدا. پاکت‌های بیسکویت و سیگار را به همراه آشغال سیگارها در کیسه‌ای می‌ریزم و بطری‌های پلاستیکی آب‌میوه را در کیسه‌ی دیگر و کنار سطل آشغال می‌گذارم. تخت‌خواب را سرسری مرتب می‌کنم. پنجره‌ی دستشویی را باز می‌کنم تا دود سیگار بیرون برود و چای را می‌نوشم... آماده‌ بودم برای رفتن یا شاید هم فکر می‌کردم که آماده‌ام. دلشوره داشتم...

برای آخرین بار به خیابان کوئین رفتم، سعی کردم با چشم‌هایی بازتر از همیشه به مردم و مغازه‌ها نگاه کنم، می‌خواستم آخرین تصاویر را در ذهنم ضبط کنم. آخرین "فرنچ وانیلا" را در تیم هورتونز سفارش دادم و طعم وانیلی و شیرینش را مزمزه کردم. آخرین فیلم را در سینما دیدم. آخرین بار تا تقاطع یانگ پیاده رفتم. چمدان‌ها کنار در اتاقم آماده بودند و خودم کنار خیابان منتظر آیدا ایستاده بودم که از سر کار بیاید و من را به فرودگاه ببرد. به رفت و آمد مردم نگاه می‌کردم.

سوغاتی خریدن بلد نیستم، از انتخاب کردن عاجزم. دوست دارم تمام چیزهای خوب را با هم داشته باشم. نمی‌توانم یک دانه توت‌فرنگی را از بالای یک کیک هفت طبقه بردارم و به عنوان سوغات به خانه ببرم. می‌دانم که کسی با دیدن یک توت‌فرنگی چیزی از طعم و مزه‌ی کیک نخواهد فهمید، حال و هوای مجلس، عطر آسمان و محبت دوستان را نمی‌شود ضمیمه‌ی توت فرنگی کرد. همه‌ی کیک را باید برد که ممکن نیست. کاش می‌شد تمام خانواده و دوستانم را با خودم به اینجا بیاورم، کاش می‌شد خیابان یانگ را برای خیابان ولی‌عصر خودمان سوغاتی ببرم، کاش می‌شد که تمام ساکنین خیابان فرانت و ریچموند شرقی و کوئین را با تمام مغازه‌هایش به خانه ببرم و کاش می‌شد تمام شعبه‌های کتابفروشی ایندیگو و چپترز را با خودم ببرم تا سر فرصت بنشینیم و کتاب‌هایش را یکی یکی با دوستان ورق بزنیم و تمام آلبوم‌های موسیقی‌اش را با هم گوش کنیم. کاش می‌شد آبشار نیاگارا را با خودم ببرم و در پارک اندیشه نصب کنم تا مادرم بتواند در میان میلیون‌ها ذره‌ی آبی که در هوا می‌پراکند راه برود و لذت ببرد و مثل همیشه‌اش خدا را شکر کند. کاش می‌توانستم دوستان اینجا را در آنجا داشته باشم یا دوستان آنجا را در اینجا. کاش می‌توانستم تمام تورنتو را به تهران بیاورم یا تمام تهران را به تورنتو ببرم... می‌دانم که ممکن نیست.

آیدا می‌آید. تا فرودگاه بدرقه‌ام می‌کند. کمکم می‌کند تا بارم را تحویل بدهم. وقت خداحافظی دلشوره دارم، یادم افتاد که کتری برقی و لیوان و ظرف‌های قند و شکر را در هتل جا گذاشتم. آیدا می‌گوید مهم نیست و در مراجعت آن‌ها را خواهد گرفت. خداحافظی می‌کنیم. عجیب است... هنوز دلشوره دارم، انگار چیزی جا گذاشتم...

 

One Cappuccino please

وضع من به گالیور شبیه است که در سرزمین کوتاه قدها غول بود و در سرزمین غول‌ها، کوتوله... در فرانسه نمی‌توانستم با کسی ارتباط برقرار کنم چون ‌کسی انگلیسی نمی‌دانست و حالا در کانادا همان وضع را دارم چون همه خیلی انگلیسی می‌دانند. البته در این ده روزی که در تورنتو هستم خیلی پیشرفت کرده‌ام، حالا می‌توانم گلیمم را از آب بکشم...

وارد مغازه‌ی استارباکس می‌شوم و مثل یک آدم متمدن پشت خط می‌ایستم تا نوبت من بشود. دخترک فروشنده با لبخند سلام می‌کند. در جوابش لبخندی می‌زنم و می‌گویم:

One Cappuccino please  که یعنی یک لیوان کاپوچینو خواهش می‌کنم.

در خیابان راه می‌روم، مردی با ظاهر ژولیده به من نزدیک می‌شود و چیزهایی به زبان انگلیسی فصیح می‌گوید که ماحصلش یعنی یک سکه‌ی پنجاه سنتی به او کمک کنم. هنوز سکه‌های این‌جا را درست نمی‌شناسم، دست در جیب می‌کنم و مشتی سکه بیرون می‌آورم و از خودش می‌خواهم یک پنجاه سنتی بردارد، نامردی نمی‌کند و یک‌دلاری بر‌می‌دارد. می‌پرسم این پنجاه سنت است؟ با اعتماد به نفس می‌گوید بله. در جوابش لبخندی می‌زنم و می‌گویم:

One Cappuccino please که یعنی خر خودتی من فهمیدم که داری سرم کلاه می‌گذاری.

"باب" صاحب هتلی است که در آن اقامت دارم. آمده پشت در اتاق و من را به اسم کوچک صدا می‌کند و می‌گوید دو روزی است که من را آن پایین توی کافه ندیده آیا حالم خوب است و آیا به چیزی احتیاج ندارم؟ جوابش را می‌دهم:

One Cappuccino please که یعنی از لطفت ممنونم باب عزیز اما مزاحم نشو بگذار به کارم برسم.

به موزه‌ای می‌روم که در نزدیکی هتل است، ساختمان موزه مدرن است و پر از گالری‌های تودرتو. از یکی از مأموران موزه می‌پرسم که از کجا شروع به دیدن تابلوها کنم تا چیزی نادیده نماند. با صبر و حوصله راهنمایی‌ام می‌کند و در خاتمه اضافه می‌کند که هر سوالی داشتم می‌توانم از ماموران دیگری که در گالری‌ها هستند بپرسم. از رفتار و طرز برخوردش خیلی خوشم می‌آید. نقاشی‌ها را نگاه می‌کنم تا ناگهان وسط یک گالری به میزی می‌رسم که روی آن جایی برای کاغذ سفید و مداد تعبیه شده همراه با نوشته‌ای که از بازدید کننده‌ها می‌خواهد بنشینند و چیزی روی کاغذ بکشند و نشان دهند که چقدر خلاق هستند... مجذوب این کارشان می‌شوم و می‌خواهم عکسی از میز بگیرم اما چون عکاسی در گالری‌ها ممنوع است می‌گردم تا نگهبانی را پیدا کنم و اجازه بگیرم. اجازه نمی‌دهد، معذرت می‌خواهد و می‌گوید که عکاسی در فضای گالری‌ها ممنوع است. توضیح می‌دهم که فقط از میز عکس می‌گیرم و نه از تابلوهای روی دیوار اما فایده‌ای ندارد. با دلخوری رو به نگهبان می‌کنم و می‌گویم:

One Cappuccino please که یعنی باشه عکس نمی‌گیرم اما اصلاً از این حرکتت خوشم نیامد.

به دیدن برادر بهناز و خانواده‌اش می‌روم که این‌جا، در تورنتو، زندگی می‌کنند. دخترش این‌جا بزرگ شده و به مدرسه می‌رود و پسر پنج ساله‌اش در این شهر متولد شده و گاهی فراموش می‌کند که من کانادایی نیستم، بعضی جمله‌ها را به انگلیسی می‌گوید. بعد از دو روز پذیرایی و توجهی که به من کردند لازم بود از همه تشکر کنم. برای یک لحظه من هم فراموش می‌کنم که کانادایی نیستم و بهترین و رسا‌ترین و با معناترین جمله‌ای را که می‌دانم بر زبان می‌آورم:

  One Cappuccino please

 

دوست من آن بالا نشسته بود

این همه راه بیایی تا مملکت غریب، جایی که هیچ کسی تو را نمی‌شناسد، بی هیچ امیدی به دیدن نگاهی آشنا یا شنیدن صدایی که اسم تو را بخواند و ناگهان پای یک ستون سنگی کسی، معجزه‌آسا، به اسم کوچک صدایت کند!

- ... سلام توکا!

کی بود؟ اطرافم را نگاه می کنم، کسی نیست به جز چند رهگذری که آن دورها به راه خودشان می‌روند. دوباره "صدا" بلندتر از قبل می‌گوید «سلام توکا...» و ادامه می‌دهد «ما این‌جا هستیم، این بالا»  به بالا نگاه می‌کنم، مردی با کلاه خلبانی، از آن‌ها که فقط در فیلم‌های جنگی قدیمی می‌بینید، به همراه یک پسربچه آن بالای ستون نشسته‌اند و به من نگاه می‌کنند. یکی دو قدمی عقب می‌روم تا آن‌ها را بهتر ببینم... خدای من! آنتوان سنت اگزوپری است به همراه شازده کوچولو که پشت سرش ایستاده. شازده را از روی طراحی‌های کتاب سنت‌اگزوپری شناختم و شالی که همیشه به گردن دارد و سنت‌اگزوپری را از روی اشاره‌ی چشم و ابروی شازده کوچولو به نوشته‌ی روی ستون سنگی... به هردو سلام می‌کنم و با تعجب می‌پرسم که از کجا من را شناخته‌اند، آنتوان جواب می‌دهد:

«از رو کلات!» وقتی می‌بیند که تعجبم بیشتر شده سعی می‌کند حرف را عوض کند «خداوکیلی انتظار نداشتم این وقت سال اینجا تو “Lyon” ببینمت...» می‌پرسم چرا انتظار دیدنم را نداشته، جواب می‌دهد: «آخه عیده و الان باید تو خونت نشسته باشی و سریال مرد دوهزار چهره تماشا کنی...»

دوست دارم برای آنتوان توضیح بدهم که چیز زیادی از دست نداده‌ام چون عید آینده مرد سه هزار چهره را تماشا خواهم کرد اما دلم آشوب شده و احساس تهوع امانم نمی‌دهد... آنتوان پاکت مخصوصی را که از دوران خلبانی در پست هوایی فرانسه برای این‌جور مواقع همراهش کرده‌اند از جیب کت برنزی‌اش بیرون می‌آورد و به من می‌دهد... حالم که بهتر می‌شود می‌پرسم «مثل این‌که شما زیاد تلویزیون تماشا می‌کنید، آیا کارتونی را که ژاپنی‌ها از داستان شازده کوچولو ساختند دوست داشتید؟» آنتوان و شازده، هردو، دچار دل‌پیچه و حالت تهوع می‌شوند و همان پاکتی را که چند دقیقه قبل به من دادند پس می‌گیرند... موضوع صحبت را عوض می‌کنم:

- ... راستی آقای اگزوپری، شما خیلی خوب فارسی حرف می‌زنید، اصلاً لهجه ندارید!

- آره؟ راستش از بس ترجمه‌های "شازده کوچولو" را به زبان‌های مختلف خواندم تقریباً همه‌ی آن‌ها را یاد گرفتم. فقط چهار پنج تا ترجمه به فارسی تو همین چند ماه اخیر خواندم که بد نبودند اما نفهمیدم بعد از ترجمه‌ی محمد قاضی چه نیازی به آن‌ها بود و ...

- بله، با شما هم‌عقیده هستم، من هم تمام این ترجمه‌ها را دارم ولی هنوز ترجمه‌ی "محمد قاضی" را به بعدی‌ها- حتی به ترجمه‌ی احمد شاملو- ترجیح می‌دهم...

آنتوان سرش را در تأیید حرف من، چندباری به پائین و بالا تکان می‌دهد و گردن فلزی‌اش صدای غژغژ بدی می‌کند...

 

تابستان خود را چگونه- به بطالت- گذراندم...

این متن را به سفارش مجله ی چلچراغ نوشتم که در شماره ی 314، شنبه 13 مهر چاپ شد.

                                                               ***

در تابستان های دوری که هنوز سونوگرافی ابداع نشده بود تا همه مجبور باشند برای دانستن جنسیت فرزندشان نه ماه و نه روز و نه ساعت صبر کنند و مادرها نمی دانستند که باید از همان آغاز بارداری کتاب های متعددی با موضوع تعلیم و تربیت اطفال بخوانند و تحمل درد زایمان طبیعی بود و کسی برای بزرگ کردن کودک خود به تعالیم دکتر هولاکویی نیازی نداشت و خانه ها حیاط و باغچه داشتند تا بچه ها را توی آن، کنار بوته های کلم ول کنند تا برای خودشان بزرگ شوند و بعدها به این باور برسند که از زیر همان بوته ها عمل آمده اند، در همان سال هایی که هم سن و سال های من نوجوان بودند، دو راه پیش روی ما وجود داشت: "توی کوچه فوتبال بازی کنیم و درس نخوانیم، یا درس بخوانیم و بعدها برای آن ها که توی کوچه بازی کردند کار کنیم". رسالت تربیتی پدر و مادرها با گوشزد گاه و بی گاه این نکته که "اگر درس نخوانی حمال می شوی" تمام می شد و آزار دادن بچه ها با ثبت نام شان در کلاس های کمک آموزشی، زبان، ورزش و موسیقی هنوز باب نشده بود و بدون این ها تابستان تعطیلات کشداری بود که در آن مثل همیشه به حال خود رها بودیم. به این ترتیب تمام سال برای رسیدن تابستان روزشماری می کردیم و یک هفته بعد از شروع تعطیلات صدای مان در می آمد که : "خسته شدیم، حوصله مان سر رفت..." و همیشه یک جواب در انتظارمان بود: "برو کتاب بخوان، نقاشی کن..." و ما کتاب خواندیم و نقاشی کردیم. واقعیت این بود که کار دیگری هم نمی توانستیم بکنیم، تلویزیون صبح ها برنامه نداشت، کامپیوتر چیزی بود به اندازه ی یک کمد جادار با نوار کاغذی که بین دو قرقره می چرخید و چند چراغ رنگی که به تناوب روشن و خاموش می شد و فقط در فیلم های علمی تخیلی و توی بشقاب های پرنده وجود داشت و هنوز خانگی نشده بود. چت و وب لاگ و بازی های کامپیوتری و آتاری و پلی استیشن هم تخیلاتی بودند در مغز چند نفر که چون هنوز پولدار نشده بودند به احتمال زیاد دیوانه به حساب می آمدند. پیشرفته ترین چیزی که داشتیم دستگاهی بود با عظمت یک ماشین رخت شویی که وقتی به تلویزیون وصل می شد صفحه ی آن را به دو قسمت سیاه تقسیم می کرد با نقطه ی سفیدی که در آن سرگردان بود و گاهی به اسم تنیس، گاهی پینگ پنگ و گاهی اسکواش می توانستی آن را از سمت راست صفحه به سمت چپ آن بفرستی و با هر ضربه صدای مسخره ای می داد و خیلی سریع حوصله ی همه را سر می برد... چاره ای نبود جز عمل به همان توصیه ی مادرانه، نقاشی کنیم و کتاب بخوانیم و اگر اجازه می دادند و خطر حمال شدن جدی نبود ساعتی را توی کوچه دنبال توپ بدویم.

سال ها است که تابستان مفهوم قدیمی اش را به عنوان فصل تعطیلات، لااقل برای من از دست داده اما نمی دانم چه خاصیتی در نظام آموزشی ما نهفته است که خاطره ی درس و مشق اش حتی بعد از ربع قرنی که از آخرین دوره ی تحصیلات من گذشته سبب می شود تا نیمی از تابستان را با دلواپسی و دلهره ی باز شدن مدارس بگذرانم البته به اندازه ی کافی بزرگ شده ام تا به تنهایی برای نیمه ی دیگر آن برنامه ریزی کنم و چون دیگر خطر حمال شدن- اگر تا الان نشده باشم- تهدیدم نمی کند با فراغ خاطر به کوچه بروم، گیرم حالا نشستن در کافه ها را به توپ بازی ترجیح می دهم. البته این تابستان کارهای مهم تری هم کرده ام:

به خاطر این که به اندازه ی لازم پول برای سفر خارج نداشتم خیلی غصه خوردم، غصه خوردن یکی از بزرگ ترین تفریحات تابستان های من است. چند باری تصمیم گرفتم برای درخواست اضافه حقوق پیش مدیرعامل شرکت بروم اما هربار از اعتراف به این که مادی هستم و گاهی به پول فکر می کنم از خودم خجالت کشیدم و منصرف شدم. به انتظار نتیجه ی یک جشنواره ی کاریکاتور خارجی هر روز ای میل هایم را جستجو کردم... بی نتیجه. با نویسنده ی جوانی که پیاده روی های طولانی را دوست دارد قرار همکاری گذاشتم تا برای اولین مجموعه ی داستان هایش طراحی کنم... هنوز مشغول آن هستم. به نوشتن روزنگاره هایم در وب لاگ "توکای مقدس" ادامه دادم و با سماجت نظرات بی ربط بعضی خوانندگانم را سانسور کردم و لذت بردم. نیم ساعتی در مجموع به سریال های تلویزیون نگاه کردم و نفهمیدم که چرا تمام آدم های بد، شرور و اصلاح ناپذیر در این سریال ها هم نام پدر و عمو و بقیه خانواده ی من هستند. مجموعه ای طراحی با موضوع آدم و حوا ساختم که نتوانستم جایی برای نمایش آن ها پیدا کنم، البته سر و وضع شان مرتب بود و در پوشاندن شان نهایت دقت را اعمال کرده بودم... شاید آن ها را جای دیگری به نمایش بگذارم. همان طور که در نوجوانی یادمان دادند که فقط کتاب های علمی و آموزنده بخوانیم که به دردمان بخورد ساعت های زیادی را صرف خواندن کتاب هایی کردم که هیچ کدام علمی نبود و هیچ نکته ی اخلاقی نداشت؛ در این تابستان "ریچارد براتیگان" را که سی سال پیش برای "صید قزل آلا در امریکا" از خانه خارج شده و مراجعت نکرده بود، در یک کتابفروشی در خیابان شهید عربعلی پیدا کردم و حالا خیلی با او رفیق شده ام. این تابستان دختر جوانی را نصیحت کردم که دیگر بزرگ شده و باید خواندن چلچراغ را ترک کند و حالا دعا می کنم تا قبل از چاپ این یادداشت به نصیحت من عمل نکرده باشد و باز در این تابستان ساعت های طولانی در شب های خاموشی به گوشه ی سقف اتاقم نگاه کردم، به جایی که "گرگوار سامسا" بعد از مسخ شدن به آن پناه برد و من بعد از تبدیل شدنم به یک خفاش همان جا سر و ته آویزان خواهم شد. تابستان گذشته در کنار هنر و فرهنگ به علم نیز بها دادم، تصمیم گرفتم از گرمای هوا برای اثبات تئوری علمی خودم استفاده کنم؛ بر طبق تئوری من تبدیل جامد به مایع در مورد انسان هم صدق می کند، این تابستان آن قدر عرق ریختم که تا اثبات نظریه ام فقط یک قدم فاصله داشتم اما فرایند تبدیل به طور کامل انجام نشد، برای مایع شدن، استخوان ها به دمای بیشتری نیاز دارند... به زودی، شاید تابستان آینده، وقتی آزمایشاتم به نتیجه برسد به مایع تبدیل خواهم شد و بعد به گاز و آن وقت به آسمان خواهم رفت، پرواز خواهم کرد و شما شاهد ظهور یک ابرقهرمان محلی خواهید بود، مثل عروسک های دارا و سارا که نسبت دوری با "باربی" های ینگه دنیا دارند این یکی هم پسرعموی دور "هالک" و "مرد عنکبوتی" خواهد بود و... و خدارا چه دیدی، شاید روزی در یک تابستان دور هالیوود بخواهد که فیلمی از این ابرقهرمان آبکی بسازد.

 

اسمش "نیکا"ست

وقتی که سال گذشته خانوم مهندس اخوان و آقای مهندس یاری، هر دو از همکاران دفتر، خبر دادند که در انتظار تولد اولین فرزندشان هستند گمانه زنی ها برای تعیین جنسیت جنین شروع شد. مهندس اردلان که سن و سالی از او می گذرد و مراد ما است با نگاهی به ضمیر مادر و مشورت با کسانی در عوالم بالا رسماً اعلام کرد که نوزاد پسر خواهد بود و من با توجه به رنگ جوراب و زیرپیراهنی و اخلاق مهندس یاری با قاطعیت گفتم که صاحب یک دختر خواهند شد! همان جا شرطی بین من و مهندس اردلان بسته شد که بعد از سومین آزمایش سونوگرافی، من برنده شدم و هنوز که هنوز است منتظرم تا مهندس اردلان- که علاوه بر معماری، نوازنده ی چیره دست سه تار، خطاطی ماهر و نقاش خوبی است- یکی از آبرنگ های خود را به من بدهد.

نیکای ما امروز نوزده روز دارد و خیلی کوچک است. دیشب برای دیدنش رفتم. بعد از هجده سال یک بار دیگر نوزادی را در آغوش گرفتم و به اندازه ی نوشیدن چهار لیوان بزرگ قهوه ی استارباکس، که کنارش کیک پنیر هم باشد، و کشیدن سه پاکت سیگار و خواندن هزار جلد کتاب خوب، لذت بردم و خیلی تعجب کردم وقتی معلوم شد که هنوز تمام تکنیک های درآغوش گرفتن و خواباندن نوزادان را به یاد دارم.

می خواستم بدزدمش، کافی بود وقت رفتن بگذارمش توی جیب شلوارم یا زیر پیراهنم قایم اش کنم تا اصلاً جلب توجه نکند یا بگذارمش توی یک پاکت میوه یا توی پاکت نامه و به آدرس خودم پستش کنم یا اصلاً در یک چشم به هم زدن قورتش بدهم...

 

الموت ایگلز

دومین بار بود که "آتک" تور یک روزه ای برای کارمندانش ترتیب می داد، بار اول را شرکت نکردم اما دو هفته پیش، در آخرین مهلت، برای بازدید از قلعه ی الموت و دریاچه ی اوان ثبت نام کردم. راستش اندکی با خاله حرفم شده بود و قهر بودیم و فکر می کردم اگر جمعه را از شش صبح تا بوق سگ در خانه نباشم حسابی همه را دچار دلشوره و تأسف خواهم کرد. شانس آوردم به موقع فهمیدم که تاریخ سفر جمعه ی دو هفته بعد است و خب تا آن روز جنگ به پایان رسیده و صلح برقرار شده بود اما چاره ای نداشتم جز آن که به سفر بروم.

به توصیه دوستان کمی زودتر از بقیه خودم را جلوی دفتر رساندم تا بتوانم با گروهی که دوست دارم سوار یک اتوبوس بشوم. همکاران و اعضای درجه اولی که همراه آورده بودند سوار بر سه اتوبوس دیگر شدند تا ساعت هفت صبح تهران را به مقصد قلعه ی الموت ترک کنیم. همان ابتدا راهنمای تور توضیح داد که ترقص در اتوبوس سی هزار تومان جریمه ی نقدی دارد و خواست تا قبل از عبور از عوارضی دندان صبر بر جگر خسته بگذاریم و نرقصیم، با اکراه پذیرفتیم که فعلاً وقت را به بازی کردن بگذرانیم. آن قدر "گرگ" بازی کردیم که خسته شدیم و نوبت به "پانتومیم" رسید و آن قدر پانتومیم بازی کردیم که دیگر هیچ کلمه ی "بی تربیتی" ای باقی نماند که با ادا و اطوار و اشاره بتوان حدس زد. هنوز از عوارضی رد نشده بودیم که جریمه را سرشکن کردیم و دو سه نفری وسط اتوبوس شروع به ترقص کردند، روحمان تازه شد.

صبحانه را خیلی زود در یک باغ و زیر سایه ی درخت های گردو خوردیم و کلی پشت سر همکاران بخش های دیگر و اعضای درجه اولی که با خود آورده بودند صفحه گذاشتیم و خوش گذراندیم و سرحال به سفر ادامه دادیم. اتوبوس، در مسیری که بی شباهت به گردنه های جاده ی چالوس نبود، به سختی بالا می رفت تا حوالی ساعت سه به نزدیکی قلعه رسیدیم.

راهنما می گوید قلعه ی الموت پایگاه حسن صباح و یارانش بوده که اولین تروریست های تاریخ بشر بودند و قدمتشان حتی از نینجاهای ژاپنی بیشتر است و ریشه ی لاتین کلمه ی تروریست از "حشاشین" یا "حشیشیون" گرفته شده که لقبی است اعطایی از طرف تاریخ تمدن به پیروان حسن صباح که عادت داشتند بعد از ترور با کشیدن یک سیگار حشیش خستگی آدم کشی را از تن به در کنند. و ادامه می دهد: «روی صخره ها هم یک سر عقاب می بینید که البته اتفاقی و بر اثر فرسایش بوجود آمده و هیچ معنایی ندارد و...» راهنمای ما از این که تعدادی مهندس وطن پرست را با پیشتاز بودن اجدادشان در امر خطیر ترور متعجب کرده حسابی به وجد می آید و می خواهد بیشتر توضیح بدهد اما مسافرین بازیگوشی می کنند و ترجیح می دهند دنبال یافتن کلماتی باشند که تیم حریف در القای آن با حرکات دست و بدن دربماند. رو به پسر نوجوان یکی از همکارانم می کنم که عاشق بسکتبال است و با اشاره به صخره ی بزرگی که قلعه زمانی بر بالای آن بوده می گویم:

«هیج میدونی اولین بار یاران حسن صباح بازی بسکتبال رُ اختراع کردن؟» با چشم های گرد نگاهم می کند. ادامه می دهم: «حشاشیون عادت داشتن بعد از ترور، سر قربانی ها رُ ببرن اون بالا و نشون حسن بدن بعدش چون بیشتر وقت ها بی کار بودن یک سبد کنار لبه ی پرتگاه میذاشتن و کله ها رُ از فاصله ی دور توی سبد شوت می کردن. اگه بد نشونه می گرفتن و کله ها از اون بالا می افتاد تو دره، باخته بودن وتیم بازنده مجبور بود پایین بره و کله ها را جمع کنه تا برای دور بعد بتونن بازی کنن.» حالا دهان پسرک هم مثل چشم هایش گرد شده بود. سؤال می کنم: «میدونی اسم تیم شون چی بود؟ " الموت ایگلز ". اون کله ی عقابم که می بینی رو صخره هاست علامت تیمشون بوده! همیشه هم تو لیگ اول بودن، میدونی؟ قبل از بازی رفت مربی تیم حریف رُ می کشتن و چون تیم حریف نمی تونست بیاد تو زمینشون، بازی برگشتُ هم به ایگلز می باختن. فقط تیم مغولا تونست اونارُ شکست بده.» از خنده ای که تو نگاه پسرک بود می شد فهمید باهوش تر از آن است که حرف های من را باور کند اما می پرسد: «اسم تیم مغولا چی بود؟»

«اسم تیم مغولا؟... خوب معلومه، "چنگیز وولفز"! راستی، وقتی رفتی اون بالا خوب به زمین نگاه کن هنوز خط کشی زمین بازیشون رُ میشه تشخیص داد.»

من مرد بالا رفتن از آن همه پله نیستم، ترجیح می دهم پائین کوه و زیر سایه ی چند درخت بنشینم تا دوستان ماجراجو و ورزشکار من آن چند هزار پله را بالا و پایین بروند.

چون دیر شده بود همه ترجیح دادند به جای چلوکباب مخصوص و ته دیگ زعفرانی، ناهار را به خوردن یک ساندویچ کالباس در سایه ی اتوبوس ها قناعت کنند تا هرچه زودتر خودمان را به دریاچه "اوان" برسانیم که منطقه ای توریستی، دیدنی و منحصر به فرد است. راهنما توضیح می دهد که مساحت آن هفتادهزار کیلومتر مربع است و عمق آن در بعضی جاها به هفت کیلومتر می رسد! علی رغم سرعت و مهارت راننده ی ما در پیچیدن سر گردنه ها- جوری که هر بار نصف عقب اتوبوس توی دره می رفت و با گاز دادن به موقع آن را بیرون می کشید- ساعت هفت عصر به دریاچه اوان رسیدیم که آبی است به اندازه ی دریاچه ی مصنوعی پارک ملت با این تفاوت که در کنار آن هیچ امکاناتی برای مسافرین پیش بینی نشده و حتی یکی از آن قوهای پدالی بدترکیب روی آب نگذاشته اند تا مردم سوار شوند و از دریانوردی لذت ببرند در عوض می گویند که آبی سنگین و خطرناک دارد و این امکان فراهم است که روزی چند نفر در آن غرق شوند و دیدن مردان قورباغه ای و جسد مردان مغروق یکی از جاذبه های گردشگری این دریاچه است. خیلی زود فهمیدیم که راست می گویند.

هنوز همه از اتوبوس پیاده نشده بودیم که ازدحام جمعیت در گوشه ای از ساحل توجه مان را جلب کرد، دو مرد قورباغه ای با لباس غواصی و کپسول هوا وارد آب می شدند، بعد از چند دقیقه بازوی برهنه ی یک غریق و بعد شانه ی چپش را از آب بیرون کشیدند که با غریو هلهله ی جمعیت همراه شد و من رویم را بر می گردانم تا جسد جوانی را که سه ساعت قبل غرق شده نبینم. کسی می گوید که یکی دیگر را صبح همان روز بیرون کشیده اند که مسافرین قبل از ظهر از تماشای آن لذت برده اند.

نیم ساعت بعد کاسه و کوزه مان را جمع کردیم تا به خانه برگردیم، به اندازه ی کافی تفریح کرده بودیم.

در راه بازگشت یکی از اتوبوس ها خراب شد، یکی دیگر تصادف کرد، دور زدیم و مسیر آمده را برگشتیم، ایستادیم، معطل شدیم، دستشویی رفتیم، بازی هایمان ته کشید، همه ی آوازهایی که بلد بودیم خواندیم، صد بار به ساعت های مان نگاه کردیم و صد بار از راننده پرسیدیم که کی می رسیم و صد بار یک جواب شنیدیم: "دو ساعت دیگر" تا بالاخره خوابمان برد و دو صبح جلوی دفتر بیدارمان کردند. گیج و خسته و خراب با سری که درد می کرد و گردنی که خشک شده بود و کمری که دیگر امیدی به راست شدنش نداشتم پیاده شدم و نمی دانستم بهتر است به خانه بروم یا همان وقت کارت بزنم و برای اولین بار زودتر از مهندس خواجه نوری وارد دفتر بشوم؟ به صلاحدید دوستان به خانه رفتم تا ساعت دو و سی دقیقه ی صبح شام مختصری بخورم و نیم ساعت بعد بخوابم.

اطمینان دارم که حسن صباح خیلی آدم باهوشی نبوده چون می توانست برای کشتن دشمنانش آن ها را به تورهای یک روزه بفرستد و برای مصرف دخانیات به جای نوک کوه یک کافه ی مناسب پیدا کند.

 

فالگوش

نشسته بودم پشت پیشخوان کافه و سرم به کار خودم بود، برق نبود و گرما بیداد می کرد، صدای گفت و گوی دو مرد جوان از پشت شانه ی چپم توجهم را جلب کرد:

- «... سوار که شدم قوطی قرص ها را محکم توی دستم گرفته بودم، جواب سلامش را که دادم بی اختیار دستم شروع کرد به لرزیدن جوری که صدای به هم خوردن قرص ها را شنید. پرسید توی قوطی چیه؟ گفتم قرص، چهل تا قرص خواب، شبا بدون اینا خوابم نمی بره. پرسید مگه می خوای بیرون از خونه ت بخوابی؟ جواب دادم نه. پرسید پس چرا اینا رُ با خودت آوردی؟ گفتم به دردم می خوره. قوطی را جلوی صورتم گرفتم و تکان محکمی دادم جوری که سر و صدای قرص ها بیشتر دربیاید و خیلی خونسرد گفتم که باید همین امشب تکلیف من را روشن بکنی وگرنه همه ی این ها را با هم می خورم و همین جا توی ماشینت می میرم و تو می مانی و یک جسد که باید سر به نیستش کنی... لازم نیست جیغ و داد کنی و فحش بدی چون تنها چیزی که الان دوست دارم بشنوم اینه که از ریختم بیزاری و نمی خوای دیگه منو ببینی! دیدم همین جور هاج و واج به من نگاه می کنه گفتم حرف نمی زنی؟ باشه، می خورمشون. در قوطی رُ باز کردم و به دهان گذاشتم و تمام قرص ها را گوشه ی لپم ریختم و تند تند جویدم شان. هر چند ثانیه دست از جویدن می کشیدم تا از گوشه ی چشم نگاهش کنم، می خواستم ببینم از کاری که می کنم وحشت زده شده یا نه، که انگار شده بود چون بازومُ گرفته بود و التماس می کرد قرصا رُ نخورم. قورتشان که دادم پرسیدم که توی ماشین آب ندارد؟ که نداشت و پیاده شدم و برگشتم خونه...»

برگشتم به پشت سرم نگاه کردم تا چهره ی مردی را که دیشب یک قوطی قرص خواب بلعیده و با این وجود الان سرحال و قبراق با دوستش گپ می زند ببینم، خیلی جوان نبود اما به نظر سالم می آمد. بدون مقدمه گفتم :

ببخشید من به عنوان یک ناظر بی طرف دو سؤال کوچک دارم، اجازه می دهید؟ اجازه داد. سؤال اولم این است که شما برای شنیدن این که دوستتان از ریخت شما بیزار است او را تهدید به خودکشی کردید؟!

جواب مثبت داد و گفت «شش ماهه که رفته با یکی دیگه دوست شده و تا جایی که می دانم روابط خیلی گرمی با هم دارن اما در عین حال حاضر نیست با من قطع رابطه کنه، حتی حاضر نیست بگه که دیگه دوستم نداره؛ تا اینو از خودش نشنوم نمی تونم فکرشو از سرم بیرون کنم.»

از چیزی که می شنیدم خیلی تعجب کردم، گفتم «اما مثل روز روشن است که ایشان شما را دوست ندارند، اگر داشتند که برایتان هوو نمی آوردند!» جوابی که داد قانع کننده نبود اما جایی برای بحث باقی نمی گذاشت، گفت «شما هیچ وقت واقعاً عاشق بوده اید؟ حتی تا آخرین لحظه امیدوارم که پشیمان شود و برگردد...»

دومین و آخرین سؤالم را پرسیدم « شما چطور بعد از بلعیدن چهل تا قرص خواب هنوز زنده هستید؟»

خندید و گفت «توی قوطی فقط اسمارتیز بود، البته امروز صبح که پا شدم روی پیشونیم دو تا جوش چرکی بزرگ و قرمز دیدم که از عوارض خودکشی با اسمارتیزه... آخه میدونی، من به این ضرب المثل قدیمی اعتقاد دارم، برای کسی بمیر که لااقل برات تب کنه ...»

                                                                       ***

فالگوش ایستادن می تواند برای بالا بردن معرفت ما از جهانی که در آن زندگی می کنیم خیلی مفید باشد، لااقل در مورد من که این طور بوده.

 

سُـناتور!

امروز که یک "سُـناتور" حرفه ای هستم هنوز شنا نمی دانم با این وجود سال ها پیش که پسرها کوچک بودند هفته ای دو بار آن ها را برای شنا به استخر می بردم، اوایل در ماشین به انتظار می نشستم اما خیلی زود حوصله ام سر رفت و ترجیح دادم داخل بروم؛ از محیط استخرهای عمومی بدم می آمد مخصوصاً از فضای دوش و رختکن وقتی که شلوغ است و بغل دستی با هوله ای که به کمر بسته می خواهد لباس عوض کند و همین طور از مایوهای گل گلی پاچه بلند و مردهای خیس وقتی که به هم تنه می زنند هنوز بدم می آید.

به تدریج یاد گرفتم که چطور در یک استخر عمومی می توان وقت گذراند، اول بوفه را پیدا کردم که بهترین خوراکی آن چیپس با سس کچاپ بود که به همراه ماءالشعیر و لیمو ترش و یک عالمه نمک می خوردم و خوشمزه بود اما چاق می کرد. بعد، جکوزی را کشف کردم که حوضی بود پر از آب داغ و کسی نمی دانست که قُـل قُـل زدنش به خاطر جوش بودن آب است یا هوایی که با فشار به آن دمیده می شود و یا کار پیرمردهایی است که با پوستی سرخ و ملتهب، آن تو نشسته اند و با جیب مایو هاشان که مثل بادکنک روی آب شناور است بازی می کنند. برای امتحان کردن حمام "سونا" مردد بودم؛ تحمل گرما را ندارم، دیده بودم که بعضی ها بعد از بیرون آمدن از سونای بخار در حوض آب یخ غوطه می زنند و به پشت گرمی همان حوض بود که دل به دریا زدم و به سونا رفتم:

"سُـناتورها" آدابی خاص خود دارند، ضعیف هاشان نزدیک به در می نشینند که خنک تر است و امکان فرار مهیا است و قوی ترها با تفاخر بر سکوهای بالاتر می نشینند که گرم تر است و نشان از "این کاره" بودن دارد و وقتی کارگر حمام با کاسه ی بخور اکالیپتوس وارد می شود قدری از آن را با انگشت به بینی می کشند تا راه نفس شان باز شود، آن وقت کارگر حمام، بخور را روی سنگ های داغ می پاشد که فوراً تبخیر می شود و با هوله شروع به باد زدن می کند و موجی از حرارتی باور نکردنی را به همراه بوی بخور به سمت شما می فرستد و آن قدر ادامه می دهد تا چند نفری شروع به کف زدن کنند که معنی اش این است: «- جان مادرت بس است، خفه شدیم، باد نزن!» در سونا که نشسته اید می توانید سرتان را با تماشای قیافه دیگران و گوش کردن به صحبت هایشان گرم کنید؛ لباس ها اطلاعات زیادی از روحیات، شخصیت و موقعیت اجتماعی امان در اختیار دیگران قرار می دهد اما مردها وقتی مایو پوشیده اند شبیه به هم هستند و تخمین ثروت و موقعیت آن ها از روی مایو به سختی ممکن است، نمی توان حدس زد که این مرد خوی کرده یک تاجر پولدار است که امروز حوصله ی اصلاح صورتش را نداشته یا آدم فقیری است که به خاطر لطف کارگر استخر توانسته بدون بلیت وارد شود و شاید به همین علت است که این جا همه در حال حرف زدن از موفقیت های تجاری اشان هستند یا درباره ی نرخ ارز و سفر به اروپا و از این جنس چیزها می گویند.

خیلی زود تبدیل به مشتری پر و پا قرص حمام های سونا شدم و نه تنها آداب آن را یاد گرفتم توانستم مثل یک "سـُناتور" قدیمی با بغل دستی ها معاشرت کنم، جوک های سیاسی تعریف کنم و از نرخ ارز و بیزینس حرف بزنم، به موقع تقاضای بخور اکالیپتوس کنم، روی سکوهای بالایی بنشینم، به موقع برای آقای "باد بزن" دست بزنم، به موقع در حوض آب یخ بپرم و زنده بیرون بیایم و به مشت و مالچی انعام بدهم و مهم تر از همه، امروز می دانم که چرا علی رغم نفرتم از گرما عاشق سونا هستم:

- این تنها تجربه ی واقعی از یک "جهنم" است که می توان داوطلبانه به آن وارد شد و هر وقت خواست از آن گریخت و نفسی به شادی و آرامش کشید!

 

قبول آتش بس، یا چگونه معاهده ی "اعتماد چای" امضا شد

اطمینان دارم که یک روز سازمان ملل "حسن کریم زاده" را به عنوان سفیر صلح انتخاب خواهد کرد و او در معیت آنجلینا جولی دنیا را خواهد گشت و حسادت ها برخواهد انگیخت و مسبب بروز جنگ هایی بزرگ خواهد شد؛ وقتی اواخر هفته ی گذشته حسن به من زنگ زد پیدا بود خیال پا درمیانی دارد و می خواهد بین من و "ی.ت" وساطت کند. حدسم درست بود چون بعد از زمینه چینی کوتاهی خواست تا پنجشنبه عصر را به عنوان مهمان ویژه در جلسه ی گروه "پرشین کارتون" شرکت کنم؛ قبول کردم.

پانزده دقیقه دیرتر از بقیه به دفتر روزنامه ی اعتماد ملی رسیدم، با هر چهار عضو گروه دست دادم و جلسه با ایراد مقدمه ی کوتاهی از سوی "کیوان زرگری" آغاز شد. گروه از درگیری بین من و "ی.ت" ناراحت بود و از دو طرف می خواست با ریشه یابی علل و زمینه هایی که باعث شروع این ماجرا شده، به روش آدم های متمدن، برای حل آن تلاش کنند. خواستند که روایت من را از ماجرا بشنوند، گفتم که سال پیش "ی.ت" نقدی در مجله ی تندیس نوشت و در آن هرجور که خواست بر من تاخت که هیچ عیب نداشت و اولین بار نبود که نقدی مخالف من نوشته می شد اما وقتی ایشان در انتهای نوشته اش اضافه می کند که بهتر است فلانی در کنار امضای خود نام صاحب اصلی اثر را بنویسد و از او هم تشکر کند از محدوده ی نقد خارج شده و حکمی صادر کرده که به من این اجازه را می دهد پای بندی اش را به فرمان صادره از طرف خودش امتحان کنم و من همین کردم...

"ی.ت" شروع درگیری را قبل از ماجرای تندیس می دانست، گفت که مقاله ای در رثای "اردشیر محصص" نوشته بوده که من آن را در یادداشتی ردّ کرده ام و نوشته ام که او نباید نقد هنری بنویسد و به این سبب ایشان از من آزرده بوده!

به آن یادداشت دسترسی نداشتم اما آن را در همین وبلاگ با عنوان "آن وقت ها که اردشیر فقط یکی بود" منتشر کرده بودم، یادم نمی آمد که در آن چنین حرفی زده باشم اما از این که "ی.ت" با صراحت اعتراف می کرد نقدی که بر نمایشگاه من نوشته ناشی از یک آزردگی قبلی بوده بیشتر عصبانی شدم و گفتم که قبلاً چنین چیزی ننوشته ام اما امروز اعتقاد دارم که بهتر است از هنر ننویسد و حاضرم  پای این حرف را به همراه تمام مطالبی که درباره اش نوشته ام امضا کنم و می خواهم بدانم ایشان هم این آمادگی را دارند که پای بهاریه ای که نوشته اند و توصیفاتی که از من کرده اند را امضا کنند؟

ناظرین خواهان تمام شدن بحث ما بودند تا همه به خوبی و خوشی روی هم ببوسیم و قال قضیه کنده شود و اصرار "ی.ت" بر مفاد بهاریه اش می توانست کار را خراب کند؛ گفتند هر دو نفر زیاده روی کرده اید. گفتم که شاید زیاده روی کرده باشم اما برای قبول آتش بس فقط باید به همان یک سوال جواب بدهید و گرنه می روم و ادامه می دهم و البته هیچ وقت توان خودم را در این رویارویی با شما مقایسه نمی کنم... یکی از دوستان تصور کرد عدم مقایسه ی خودم با آن ها به خاطر در اقلیت بودن من است و با شکسته نفسی و احترام گفت که اگر امکانات ما بیشتر باشد به خاطر این نیست که بهتر از شما هستیم به خاطر این است که ما چهار نفریم ولی... گفتم که درست می فرمایید شما چهار نفرید اما روی هم زورتان به من نخواهد رسید و من آمادگی دارم تا وقتی زنده هستم درباره ی شما مضمون کوک کنم، هجویه بنویسم، شعر بگویم، عکس بگیرم، داستان بنویسم و.... (خوب، عصبانی بودم و حسابی رجز خواندم!)

علی رغم این که به بحث ادامه می دادم اما می دانستم که حق با آنان است، دوستی و رفاقت ما پر فایده تر از ادامه دادن به درگیری بود ولی نمی خواستم با دست خالی جلسه را ترک کنم. بالاخره "ی.ت" پذیرفت که آن چه درباره ی من نوشته را نمی تواند- یا نباید- تأیید کند و من پذیرفتم که درباره ی او زیاده رفته ام. "هادی حیدری" برای مان چای ریخت، روی هم بوسیدیم و لیسیدیم، عکس های یادگاری گرفتیم و معاهده "اعتماد چای" تلویحاً امضا شد.

وقت خداحافظی به "یحیی تدین" گفتم که راستش را بگو، آیا از وقتی به تو گیر دادم طراحی ات "کمی" بهتر نشد؟ چند لحظه ای مکث کرد و جواب مثبت داد.

                                                               ***

از در شیشه ای تحریریه که بیرون می آمدم زیر لب گفتم: ... اما زمین کماکان می چرخد!

 

سفرنامه ی که نوشته نشد

 فرودگاه در هشتاد کیلومتری شهر است و تا طی این فاصله راهنمای افغان توضیح مختصری درباره ی مالزی می دهد، مملکتی با بیست و چند میلیون نفر جمعیت که از سه قومیت مالایی، چینی و هندی تشکیل شده اند و اکثریت با مالایی های مسلمان است، در شهر به احترام مسلمانان- که حکومت را در اختیار دارند- مصرف مشروبات الکلی در رستوران ها و انظار عمومی شایع نیست. این خبر نگرانی بخشی از جهانگردان را به همراه دارد که با توضیحات تکمیلی راهنمای تور بر طرف می شود: می توان در فروشگاه ها مشروب الکلی خرید و در بعضی از نقاط شهر بار و نایت کلاب هست. اتوبوس جهانگردی رقص کنان فاصله ی فرودگاه تا شهر را طی می کند، در این فرصت یکی از خانوم ها کشف می کند که زبان آن ها وامدار فارسی است، گویا کلمه ای آشنا روی یک بیلبورد دیده، و با سماجت از راهنمای تور می پرسد که کی و چه طور این ها از زبان فارسی تأثیر گرفته اند. راهنما بیشتر از آن جوان و کمتر از آن آگاه است که جوابی کارشناسانه بدهد اما یادآوری می کند که بخشی از مردم این سرزمین هندی هستند و ممکن است بعضی کلمات فارسی از طریق زبان هندی بی اجازه ی ما وارد مالزی شده باشد. کم کم دورنمای برج های دوقلوی "پتروناس" دیده می شود که در ساعت یازده شب مثل دو قطعه بلور می درخشند.

همان شب اول، با ورود به هتل، ارتباط من با تور قطع می شود و سفرنامه به انتها می رسد، راستش را بخواهید هیچ وقت نوشتن سفرنامه را دوست نداشتم، آمده ام که یک هفته ای را با طاها بگذرانم، دلم برایش تنگ شده و بودن و مصاحبت با او مهمتر از گردش در شهر است. برای گردش همیشه فرصت هست. درد دل های یک پدر و پسر شخصی تر از آن است که اینجا نوشته شود.

کوالالامپور تا جایی که من دیدم تفاوت زیادی با هیچ کدام از شهرهای اروپایی ندارد، همان ماشین ها، ساختمان های مدرن، فروشگاه های بزرگ، سینماها، کافه ها، موسیقی و ... حتی همان آدم ها با همان لباس ها و همان سر و وضع و آرایش اینجا هم دیده می شود- تمام اروپا پر است از چینی و هندی و از این نظر کوالالامپور فرق زیادی با لندن ندارد!-  هوای شهر بسیار تمیز و خیلی گرم است و باران های عجیب و غریبی می بارد که قبلاً شبیه به آن را ندیده ام. به نظر نمی رسد که این مردم خیلی اهل فرهنگ و هنر باشند، موزه یا گالری هنری ندیدم یا اگر هم بود کسی خبری از آن ها به من نداد. چینی ها تجارت را در دست دارند و بعد از آن هندی ها و این دو گروه به اقتصاد مالزی رونق داده اند. زن های مسلمان صرف نظر از ظاهر و خصوصیات نژایدی شان به راحتی از روسری های بزرگی که بر سر دارند قابل تشخیص هستند اما همین ها اکثراً بدون مانتو و با تی شرت های آستین کوتاه و شلوارهای جین تنگ و بدون جوراب و با صندل می گردند، با ما خیلی فرق دارند. اگر مردم خیلی با فرهنگ نیستند ولی با یک دیگر هم کاری ندارند، کسی مزاحم کسی نیست حتماً می دانند که چه طور یک دیگر را تحمل کنند، مسلمان و بودایی و مسیحی زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند. توریست های عرب را فراوان دیدم، آن ها را از ریش های بلند و زن هایی که فقط چشم هایشان پیداست تشخیص می دهم اما همین ها هم برای نوشیدن قهوه به کافه های "استار باکس" می روند شام را در "پیتزا هات" می خورند و مردهاشان پیراهن های آستین کوتاه مارک دار و شلوارهایی می پوشند که کوتاه تر از معمول است و نیمی از ساق پایشان دیده می شود...

خداحافظی از طاها سخت تر از بار اولی بود که در فرودگاه امام از او جدا شدم؛ دوباره عضوی از تور جهانگردی بودم که به خانه باز می گشت. به طرف فرودگاه که می رفتیم راهنمای ما عوض شده بود، یک چینی مسئول رساندن ما بود و به زبان انگلیسی با یکی از خانوم های ایرانی درباره ی مالزی و مردمش که اهل دعواهای سیاسی نیستند صحبت می کرد، آقایی که کنار من نشسته بود به همراه خود گفت که این ها- اشاره به مرد چینی- بت پرست هستند و هرکدام مجسمه ی گاوی در جیب دارند که می پرستند...

اجازه می دهم همه ی مسافران پرواز 841 ایران ایر به مقصد تهران قبل از من سوار هواپیما شوند و تمام جای بار بالای صندلی ها را سر فرصت اشغال کنند تا جایی برای کت من باقی نماند و بعد از هشت ساعت پرواز خسته کننده وقتی هواپیما هنوز نایستاده از صندلی ها بلند شوند و نیم ساعت بایستند و به هم فشار بیاورند تا درها باز شود و بتوانند زودتر از من پیاده شوند، چهره ها عبوس است و من هم چنان به گاوی فکر می کنم که مجسمه اش را یک و نیم میلیارد چینی در جیب دارند...

 

سفر به مالزی- قسمت اول

تفنگ من کو لیلی جان، تفنگ من کو؟

ساعت 11 شب به وقت مالزی هرجور که هست از کافه ی استار باکسی که توی فرودگاه کوالالامپور پیدا کردم دل می کنم و خودم را به جایی می رسانم که باقی ایرانی ها جمع شده اند تا نیم ساعت بعد سوار هواپیمایی بشویم که آن بیرون انتظار ما را می کشد. خیلی از چهره ها آشنا هستند؛ یک صندلی خالی پیدا می کنم و می نشینم چند نفر پشت سرم مشغول ریشه یابی مسائل ایران هستند و به ناچار به حرف هایشان گوش می دهم:

عقل کل اولی- ... تو همین شمال خودمون زن ها با مایو دو تیکه می رفتن دریاااااااا، بع ع ع ع ع له! با مایو دو تیکه و هیشششش کس چیزی نمی گفت اما الان اگه پنج سانت شلوار یه خانومی بالا باشه همه دلشون می خواد یه چیزی بگن!

عقل کل دومی- بعله آقا از قدیم گفتن الانسان یَتَمَیل به هرچه الممنوع!

عقل کل اولی- آقا اینا خواستن جلو مشروبو بگیرن دیدن چی شد؟.... همه تریاکی شدن!

عقل کل دومی- (با تأسف سر تکان می دهد)... نُچ نُچ نُچ نُچ بعله بعله بع...

عقل کل اولی- ویل دورانت گفته در هر جامعه ای که من دیدم سه چیز بارز بوده اول فرهنگ دوم سیاست سوم...

داشت موضوع سیاسی می شد، ترجیح دادم جایم را عوض کنم در انتهای سالن یک صندلی خالی پیدا می کنم اما آنجا هم گروهی دیگر مشغول مقایسه ی ایران و مالزی هستند:

یک عقل کل اولی دیگر- ... اینا که اندازه ما آیکیو ندارن چطور یه همچی کارایی کردن؟

یک هم وطن با آی کیوی بالا- بابا اینااااااا نکردن! اینگیلیسیاااااااا واسشون کردن! ندیدی ماشیناشون برعکس میرن؟ تمام منابع زیرزمینو روزمینشونو گرفتن به جاش این چیزارو دادن... راستی این لپ تاپو چن خریدی میگن از ایران خیلی ارزونتره چی هست حالا؟

عقل کل اولی- والااااا سونیه اما نمیدونم چیه، خلاصه آخرشه خیلی کار تمومه، پونصد از ایرون ارزونتر...

حیف شد که آی پاد همراهم نیاوردم، یاد جمعه ی پیش می افتم که با همین جماعت سوار هواپیما شدم:

چند نفر مهندس شهرستانی- از همان ها که کت و شلوار طوسی و جوراب سفید می پوشند- کنار من و بدون توجه به شماره ی صندلی ها نشسته اند و مرتب یک دیگر را مهندس صدا می کنند و به مسافرین معترضی که جایشان اشغال شده می گویند فرقی نمی کند هرجا که دوست دارید بنشینید. لوس ترین شان کنار دست من است و جوری پهن نشسته که احساس خفقان به من دست می دهد خواهش می کنم جمع و جورتر بنشیند و چند دقیقه بعد خواهش می کنم برای صحبت کردن با دوستانش روی من خم نشود و توی گوش من فریاد نزند چون می خواهم بخوابم و باز خواهش می کنم کفش هایش را بپوشد چون بوی جوراب هایش آزاردهنده است و... موقع ناهار خوردن که می شود آقای مهندس سبزی پلو را با دست می خورد تا یک بار دیگر ثابت کند تحصیلات عالی دلیلی بر داشتن رفتار با نزاکت نیست. به فرودگاه کوالالامپور که می رسیم طبق یک سنت حسنه قبل از باز شدن درهای هواپیما همه ایستاده اند و برای پیاده شدن به هم فشار می آورند.

قرار است خانوم "فتانه" به نمایندگی از تور با یک پلاکارد زرد رنگ در سالن منتظر ما باشد که نیست همین طور نگران و سر درگم به مستقبلین نگاه می کنم که جوان دانشجویی جلویم سبز می شود و می پرسد که آیا شما توکای مقدس نیستید؟! یکی از خوانندگان وب لاگ من است که در سنگاپور زندگی می کند و اتفاقی من را در فرودگاه مالزی دیده، خیلی از این دیدار اتفاقی خوش حال می شوم، دوست دارم بایستم و حرف بزنم اما می ترسم که از گروه جا بمانم صدای خانومی را که پلاکی به گردن دارد می شنوم که فارسی حرف می زند اما ایشان "فتانه" نیست ولی "فتانه" را می شناسد کسی را با انگشت نشان می دهد که "فتانه" است اما دنبال ما نیامده! بالاخره با پرس و جو یک جوان افغانی به اسم "نوید" را پیدا می کنم که تور لیدر ما است.

صدای بلند آهنگی شبیه به "خوشگلا باید برقصن" از داخل اتوبوس تور به گوش می رسد سوار که می شوم حاضرین با کف و سوت امر به رقصیدن می کنند و چند قدمی را که تا یک صندلی خالی فاصله دارم با چند تا قر و قنبیله ی ریز پر می کنم و می نشینم. اینجا چهره ی دیگری از ایرانی ها را می توان دید، چهره ی عبوس قبلی را در هواپیما جا گذاشته اند.

 

برای خالی نبودن عریضه

نوشتن یک پست جدید وقتی در خانه خودم نیستم، پشت لپ تاپ خودم ننشسته ام و کلیدهای کی بورد غریبه اند کار خیلی سختی است این چند خط را می نویسم که بدانید هنوز هستم و کلی حرف برای نوشتن دارم که به موقع خواهم نوشت فقط بگویم که روزهای گرم و خوبی را با پسرم می گذرانم که بیشتر از گردش به نشستن در کافه و نوشیدن قهوه می گذرد معلوم است که طاها یک نیستانی واقعی است چون اهل کافه است!

باران اینجا را باید خودتان ببینید، از شمال و جنوب و مشرق و مغرب هم زمان می بارد و چتر وسیله ای زینتی و به درد نخور است چون با چتر یا بدون آن به هر حال خیس می شوید. در این سفر متوجه شدم که ایرانی ها هم مثل چینی ها همه شبیه به هم هستند، امکان ندارد در کافه یا خیابان ایرانی ببینید و قبل از شنیدن مکالماتشان نفهمید که ایرانی هستند.

زن های مسلمان در مالزی دیدنی هستند، یا به تعبیری اصلاً دیدنی نیستند، ریز نقشند و بسیار ساده لباس می پوشند و به همین خاطر از دیگران متمایز می شوند اما همین ها باید کلی ارشاد بشوند تا بتوانند در خیابان های تهران قدم بزنند.

بالاخره پرید

گفت که این چند روز تجربه ی بدی از نرسیدن مسافرها به هواپیما دارد و توصیه کرد اگر می خواهم ساعت 6 صبح در مهرآباد باشم بهتر است ساعت یک به فرودگاه بروم! به توصیه اش عمل کردم و ساعت یک صبح در مهرآباد بودم، به محض ورود تابلوی پروازها را دیدم که نوشته بود پرواز مالزی دوساعت تاخیر دارد و به جای 30/6 ساعت 30/8 از زمین بلند خواهد شد، یعنی هفت ساعت انتظار در سالن فرودگاه...

وقتی از بلندگوها اعلام کردند که مسافرین مالزی برای تحویل بار و دریافت کارت پرواز به میزهای کنترل مراجعه کنند بدترین دقایق این سفر شروع شد، مسافرین خسته از انتظار پشت دو میزی که بر بالای آن شماره ی پرواز ما نوشته شده بود صف کشیدند اما فقط یک نفر برای تحویل گرفتن بارها پشت یکی از میزها بود و هر چند دقیقه خطاب به یکی از هم کارانش در طبقه بالا فریادی می کشید و با اشاره به تعداد زیاد مسافرین و حجم زیاد بارها کمک می خواست و دوست یا رئیس ایشان هم بی اعتنا از بالا اشاراتی می کرد و چیزهایی می گفت که ما معنای آن را نمی فهمیدیم؛ با سرعتی باور نکردنی دو صف نسبتا منظم اولیه به توده ای انسانی و درهم پیچیده تبدیل شد که در آن هر کسی سعی می کرد خودش را به جلوی میز برساند...

بالاخره ساعت 9 صبح پرواز کردیم، الان هم داخل یک کافه ی استارباکس نشسته ام و این پست را همراه با مزمزه کردن یک لیوان کاپوچینوی عالی می نویسم، جای همگی خالی است.

اگر...

اگر همین امشب توفان برف از راه نرسد و پروازها لغو نشود، اگر راننده ی آژانس بد قولی نکند و سر ساعت دنبال من بیاید، اگر تمام تهران نخواهد ساعت دو صبح را در خیابان جشن بگیرد، اگر زمین لرزه ای به بزرگی هفت در مقیاس ریش ترررررررر همه جا را زیر و رو نکند ، اگر آقای خلبان کارت بنزین هواپیما را گم نکرده باشد، اگر دچار یک حمله ی قلبی نشوم، اگر دعای خیر امت همیشه در صحنه بدرقه ی راه من باشد، اگر آسمان به زمین نیاید و عمری باقی مانده باشد، اگر قسمت باشد و اگر خدا بخواهد جمعه صبح برای یک هفته به سفر خواهم رفت.

سعی می کنم از همانجا- مالزی- پست های جدید بگذارم تا جای خالی ام را احساس نکنید ولی اگر نتوانستم و چیزی احساس کردید- جای خالی ام را می گویم- می توانید در این یک هفته به لینک های کنار صفحه رجوع کنید، برای رفاه حال شما یکی دوتا لینک بی ربط را که بدآموزی داشتند حذف کردم و همین الان از "چپ کوک" و "زن قد بلند"، که مشکل "لپ تاپ" ندارند، خواهش می کنم استثنائاً به جای من هم بنویسند.

 

ساعت شیخ بهایی

باور نمی کردم شیخ بهایی، معماری که در دوره ی صفوی به اندازه ی بهرام شیردل معروف بوده، ساعت داشته باشد اما راهنما به ما اطمینان می دهد که دارد؛ داستانی می سازم که چطور در زمان شاه عباس یک ساعت رولکس سر از اصفهان در می آورد: یک تاجر ونیزی در مسیر جاده ی ابریشم از سوئیس یک ساعت "رولکس" می خرد اما راه را در سه راه سلفچگان عوضی می رود و به جای چین به اصفهان می رسد، آن جا پولش تمام می شود و برای خرید گز به ناچار ساعتش را پیش شاه عباس که لباس درویشی پوشیده و ناشناس در شهر می چرخد گرو می گذارد، شاه عباس هم بعداً آن را در غیاب معمار مورد علاقه اش- بهرام شیردل- به عنوان پیش پرداخت فاز اول یک پروژه به شیخ بهایی می دهد...

راهنما، تصمیم گرفته قبل از نشان دادن ساعت شیخ، تلفن او را نشان بدهد، همه را به اتاقی جنب کاخ عالی قاپو هدایت می کند. دستور می دهد تا گوشم را به  زاویه ی بین دو دیوار بچسبانم، خودش به کنج دیگر می رود و لب هایش را به دیوار می چسباند و زمزمه می کند: آقای نیستانی.... صدای منو میشنوی؟ ... تأیید می کنم که می شنوم، بقیه هم مشتاق می شوند که تلفن بی سیم شیخ بهایی را امتحان کنند، یکی جای من می ایستد و گوش را به دیوار می چسباند، من به وسط اتاق می روم، راهنما دوباره لب هایش را به کنج دو دیوار می گذارد و زمزمه می کند: ... آقای عظیمی...صدای منو میشنوی؟ آقای عظیمی هم تأیید می کند که می شنود، من هم که وسط اتاق ایستاده ام و گوشم روی گوشی نیست صدای ایشان را می شنوم، همه در همه جای اتاق صدای راهنما را می شنوند چون به اندازه ی کافی بلند حرف می زند. راهنما که انگلیسی نمی داند از ما می خواهد که این شاهکار مهندسی مخابرات را برای مهمانان خارجی توضیح بدهیم اما ما ترجیح می دهیم اسرار تلفن شیخ بهایی را برای خارجی ها فاش نکنیم.

حالا نوبت ساعت است، دنبال راهنما به حیاطی در مسجد امام می رویم، به یک سنگ پله اشاره می کند و می گوید ساعت شیخ بهایی! با نگاه خریدار به ساعتی که عقربه ندارد اما دیجیتال هم نیست نگاه می کنم چیزی دستگیرم نمی شود، راهنما می گوید که عرض سنگ جهت قبله را نشان می دهد و راست می گوید چون حیاط مسجد رو به قبله است و سنگ پله در جهت حیاط است و به ناچار به قبله اشاره می کند و وقتی آفتاب روی آن بتابد- آن روز ابری بود- راهنما می تواند ظهر شرعی را از روی سایه ی آن تشخیص دهد، به ایشان گفتم که من هم یکی دو ساختمان در تهران ساخته ام که گرچه از نظر زیبایی و اهمیت صفر است اما اگر دوتا بعد از ظهر به سایه پله اش دقت کنم شاید بتوانم روز سوم از روی سایه ظهر شرعی را بفهمم، آیا من هم یک نابغه هستم؟ جوابی نمی دهد من هم چیزی از اسرار تلفن شیخ بهایی به خارجی ها نمی گویم.

راهنما می گوید شیخ بهایی ارتفاع زیر گنبد را 44 متر پیش بینی کرده تا وقتی زیر آن دست بزنید صدای آن هفت بار شنیده شود، مگر قرار است کسی زیر گنبد دست بزند؟! یعنی شیخ بهایی در محاسباتش متوجه شده که گنبد در ارتفاع چهل متری فقط شش بار صدای بشکن را پژواک می دهد و به همین خاطر آن را 4 متر بلندتر ساخته تا هفت بار پژواک صدا را بشنویم؟ همین شیخ بهایی آب یک حمام را با شعله ی یک شمع گرم می کرده و می گویند مشتری های این حمام همیشه سرماخورده و زکام بودند. روس ها برای پی بردن به راز شمع، حمام را خراب می کنند و شمع برای همیشه خاموش می شود در نتیجه مجبور می شوند آب حمام را با سوزاندن گازوئیل گرم کنند و بعد از آن اصفهانی ها کمتر زکام شدند. یکی دیگر از عجایب اصفهان مناری است که می جنبد، من به چشم خودم دیدم که وقت جنبیدن، ترک بزرگی که در جداره ی ساختمان وجود دارد از هم باز می شود و هیچ بعید نیست با چند تکان اضافی منار به همراه نیمی از ساختمان به زمین بریزد، راهنمای ما اعتقاد دارد که این جنبش بر اثر محاسبات مهندسی شیخ بهایی محقق شده است، البته بعید نیست چون هنوز هم معماران ایرانی از این محاسبه ها فراوان می کنند.

به اصفهان بروید، شهر، فوق العاده است، شهر، جواهر است. داستان های راهنمایتان را جدی نگیرید و آن ها را برای خارجی ها ترجمه نکنید فقط شهر را تماشا کنید و از زیبایی های معماری آن لذت ببرید.

 

برای بهره وری بیشتر

چند سال طراحی برای بولتن "بهره وری" این اصل مهم را در ناخودآگاه من حک کرد: " از هر حرکتی باید بیشترین نتیجه را گرفت". یعنی چه؟

- یعنی سیگارتان تمام شده، با خودتان فکر می کنید حالا که قرار است برای خریدن سیگار تا سر کوچه بروید خوب است چند کار را با هم انجام بدهید تا در وقت و انرژی و پول صرفه جویی بکنید، کیسه ی زباله را بر می دارید تا بین راه توی سطل شهرداری بیندازید و چون دلتان برای گربه ی دست شکسته ی توی کوچه می سوزد کمی هم آشغال گوشت- که قبلاً کنار گذاشته اید- بر می دارید تا بین راه غذای گربه را بدهید، یادتان می افتد که امروز محل توقف ماشین شما را یک غریبه اشغال کرده و ممکن است الان رفته باشد پس سوئیچ را هم بر می دارید تا ماشین را جا به جا کنید بعد توی راه پله با همسایه ی پیری روبرو می شوید که برای خرید از آپارتمان بیرون آمده و به زحمت راه می رود و انسان دوستی اتان گل می کند، لیست خرید او را هم می گیرید، از در بیرون می روید، ماشین غریبه نرفته است، با تیزی سوئیچ روی درش خطی می اندازید تا دلتان خنک شود، آشغال گوشت ها را به گربه ی دست شکسته می دهید که حالا دمش را بچه ها کنده اند تا مجموعه ی بد بختی هایش کامل شده باشد، بین راه ماشین رهگذری را که خاموش شده تا سر کوچه هل می دهید و در نتیجه خشتک شلوارتان پاره می شود بعد یک خارجی را که دنبال آرایشگاه می گردد تا مغازه ی سلمانی بدرقه می کنید و به استاد سلمانی سفارش می کنید تا هم موهایش را کوتاه کند و هم برای نجاتش از گمراهی، حالا که تا اینجا آمده، ختنه اش بکند، آشغال ها را کنار سطل بزرگی که دیگر جا برای آشغال بیشتر ندارد پرت می کنید و لباس اتان را که بر اثر هل دادن ماشین پاره و خاکی شده می تکانید و از سوپر سه در چهار حاج جبار خریدتان را می کنید و به نعره های جهانگردی که در سلمانی ختنه می شود اهمیت نمی دهید و بر می گردید و کیسه ی خرید همسایه را به صاحبش می دهید و به آپارتمان خودتان می روید و تازه متوجه می شوید که سیگار را فراموش کرده اید.

درست است که در نمونه ی بالا "بهره وری" بیشتر، انگیزه ای برای توجه به نیّات بشردوستانه شده اما می توان با توجه به این اصل مترقی حتی در محیط اداره هم راه هایی برای استفاده بهینه از نیروی کار و سوددهی بیشتر پیدا کرد:

در تمام دفاتر مهندسی با انسان های شریفی روبرو هستیم که کارمند خوانده می شوند، این گروه بر حسب شرح وظایفی که برایشان تعریف شده از اولین ساعت های شروع روز پشت میزهایشان می نشینند و پاسی از شب گذشته با تهدید نگهبان شب و با اکراه محل کار را ترک می کنند- احتمالاً به اضافه کاری که می گیرند دل بسته اند- انرژی گرمایی که توسط مهندسین تولید می شود فقط جذب صندلی ها شده و به هدر می رود اما یک مدیریت خوب با توجه به اصل بهره وری می تواند از آن به نفع سوددهی بیشتر استفاده کند. کافی است هرماه تعدادی تخم مرغ نطفه دار زیر هر کارمند بگذارند تا خیلی زود صاحب تعداد زیادی جوجه شوند و تشکیلات جدیدی در حیاط شرکت، که فعلاً بلا استفاده مانده و تا زمان مسقف شدن و تبدیل ناگزیر آن به یک آتلیه ی جدید می توان از آن استفاده کرد، راه بیندازند.

فقط تصور کنید وقتی را که آقایان و خانوم های مهندس از پشت میز بلند می شوند تا به جایی بروند جوجه هایی که دنبالشان راه افتاده اند چه منظره ی زیبایی خلق می کنند*.

...

* اگر اهل تصور کردن نیستید می توانید به بعضی از اساتید و جوجه هایی که همه جا دنبالشان هستند نگاه کنید.

 

کلاغ

طایفه ی کلاغ ها را دوست دارم، حداقل آن ها را به گنجشک های شلوغ و "یاکریم" های تنبلی که از جلوی ماشین ها، مثل عابرین پیاده سراسیمه فرار می کنند ترجیح می دهم. کلاغ هم مثل من سیاه و سفید و خاکستری است و باز مثل من، مردم پشت سرش یک عالمه حرف مفت می زنند، مثلاً می گویند خبرچین است، دزد است ... شایعه خبرچین بودن کلاغ، به خاطر قارقار- حرف زدن- زیادش بر سر زبان ها افتاد و چون کلاغ نر لانه اش را با اشیاء براق تزئین می کند به این امید که با تلالو آن ها، ماده ای مجرد را به سمت خود جلب کند به او تهمت دزدی زدند.

قبل ها کلاغ ها را بیشتر در نقاشی های "علیرضا اسپهبد" یا فیلم های سینمایی می دیدم، آن وقت ها جمعیت کلاغ های تهران به این زیادی نبود. به یاد می آورم که راه رفتن در خیابان ولی عصر به خاطر هزاران هزار گنجشکی که روی درخت های آن زندگی می کردند رفتاری پر خطر ارزیابی می شد و ممکن نبود بدون لکه دار شدن ده قدم در آن خیابان راه رفت. کلاغ ها در اقلیت بودند، با افزایش آلودگی هوا به تدریج از جمعیت گنجشک ها و سایر پرنده ها کاسته شد و جای آن ها را کلاغ ها پر کردند که قوی تر بودند و خودشان را با زندگی در شرایط جدید منطبق می کردند.

چند سال قبل که به دلیلی هر روز سری به پارک ملت می زدم تصمیم گرفتم با یکی از کلاغ های آن جا طرح دوستی بریزم. شنیده بودم که کلاغ "پسته شام" دوست دارد، مشتی پسته شام برداشتم و به پارک رفتم و مثل روزهای قبل شروع به راه رفتن دور یکی از محوطه های چمن کاری شده ی آن کردم. کلاغی بزرگ با جمجمه ای بزرگ و مطبق را، که در گوشه ای ایستاده بود و با دقت من را از گوشه ی چشم زیر نظر داشت، نشان کردم و یک پسته شام را روی جدول بتنی کنار چمن ها گذاشتم و دور شدم، ورجه ورجه کنان خود را به پسته شام رساند و آن را برداشت و برگشت. دور بعد پسته شام دیگری گذاشتم و باز بعد از دور شدن من به آن نزدیک شد و آن را برداشت. آن روز و روزها ی بعدی کلاغ پیر با جمجه ی مطبق اش منتظر من می ماند که بیایم و پسته شام ها را یک به یک روی جدول بتنی بگذارم و دور شوم. یک کیلو پسته شام من را خورد اما یک قدم به من نزدیک نشد!

به این ترتیب رفاقتی که می توانست چند قرن ادامه پیدا کند اصلاً شکل نگرفت.

 

کارشناس خیانت

تلفن موبایلم زنگ می زند، شماره اش آشنا نیست اما چون حالم خوب است و به کسی بدهکار نیستم جواب اش را می دهم؛ کسی از پشت خط، سریع خودش را معرفی می کند، اسم اش را واضح نمی گوید اما چون کنجکاو نیستم می گذارم به حرف اش ادامه بدهد، می گوید شماره ی تلفن من را از دکتر "قطب الدین صادقی" گرفته و با چند نفر دیگر در حال ساختن فیلمی کوتاه درباره ی "خیانت" است و می خواهد به سفارش آقای صادقی با چند نفر آدم مطلع و این کاره در فیلم مصاحبه کند! حسابی تعجب می کنم و از شما چه پنهان مشکوک می شوم؛ چرا من؟! با قطب الدین صادقی یکی دو سفر کوتاه داخلی رفته ام که آن هم در معیت گروهی از اهل هنر و قلم بوده و هیچ وقت نه آن قدر با هم خودمانی بوده ایم که من از زندگی خصوصی خودم برایش تعریف کرده باشم و نه ایشان چیزی از عقاید من می داند یا رفتاری خارج از عرف از من دیده، پس چرا من را به عنوان "آدم با صلاحیت" معرفی کرده است؟! شاید کسی می خواهد با من شوخی کند؟ توضیح بیشتری نمی دهد اما مصرانه و با جدیت می خواهد مصاحبه را انجام بدهد؛ با اکراه قبول می کنم که پنجشنبه ی بعد به اتفاق گروه فیلم برداری به خانه ام بیاید. تا پنجشنبه برسد دلم هزار راه می رود و هزار احتمال را بررسی می کنم اما در ساعت موعود دو جوان آراسته با دوربین و سه پایه و لوازم صدابرداری زنگ خانه را می زنند و وارد می شوند، خیلی زود بساط اشان را علم می کنند و فیلم برداری شروع می شود. یکی از آن ها پشت دوربین می ایستد و در حالی که فقط صدایش شنیده می شود داستانی را تعریف می کند:

پدر یکی از دوستان من که مدیر موفق یک شرکت خصوصی است یک روز صبح طبق معمول خانه را به قصد رفتن به دفتر کار ترک می کند اما بعد از رسیدن به مقصد متوجه می شود که کلید میز کارش را در خانه جا گذاشته است پس سر خر را کج می کند و به خانه بر می گردد. در این حالت معلوم است کسی منتظر بازگشت او نیست و در نتیجه عیال محترمه به اتفاق آقای محترم و "غریبه" ای که در آشپزخانه مشغول صرف صبحانه، یا کارهای دیگر، بودند حسابی غافلگیر می شوند. از زمان وقوع این حادثه دوست من و پدرش دچار تألمات روحی شدیدی شده اند و نمی دانند که چه باید بکنند؛ ما این داستان را برای شما تعریف کردیم تا از نظر شما و راهنمایی هایتان بهره مند بشویم!

چاره ای نبود، اصرار داشتند از راهنمایی های من بهره مند بشوند و تازه، آقای دکتر قطب الدین صادقی ریش گرو گذاشته و من را به عنوان کارشناس مسائل خیانت در زناشویی معرفی کرده بود و مؤدبانه نبود اگر می گذاشتم دست خالی از خانه ام بروند؛ جواب دادم که از شنیدن داستان دوستشان کاملاً متأثر هستم اما به عنوان روشنفکری که تلاش می کند تا در عکس العمل هایش هم با بقیه فرق داشته باشد به طور قطع و یقین بریدن سر زن یا شوهر جفاکار را پیشنهاد نمی کنم و چون تقصیر را در چنین مواردی بیشتر از فرد "خیانتکار"، متوجه کسی می دانم که "سرزده" به خانه آمده است توصیه می کنم که هیچ وقت سرزده به خانه نروید، همیشه قبلاً اطلاع بدهید یا لااقل، وقت ورود یاالله بگویید.  

 

 

آمار من...

همه می دانند که در وطن ما چیزی به اسم "زندگی خصوصی" یا "راز" وجود خارجی ندارد، بخشی از میراث فرهنگی این تمدن دوهزار و پانصد ساله ی نکبت زده به ما  حکم می کند که برای سر درآوردن از کار دیگران تمام انرژی و وقت خودمان را صرف کنیم و خدای نکرده "نفهم" از دنیا نرویم. صمیمی ترین دوست من وقتی از ایران رفت نمی دانست که سیر تا پیاز زندگی اش را- چیزهایی که هیچ وقت صلاح ندانست برای من تعریف کند- بعدها از زبان پسر عمویی که بلد نبود جلوی زبانش را بگیرد خواهم شنید. خدا می داند سالانه چه مقدار از پول و وقت مردم شریف ایران، این بهترین مردمان دنیا، صرف "سرک کشیدن" در زندگی این و آن و بعد نقل و انتقال اخبار می شود. بعد از کشف حقایق تکان دهنده ای از زندگی نزدیک ترین دوستم- یعنی از بیست سال پیش- به این نتیجه رسیدم که بهتر است خودم زحمت مردم را کم کنم و هر رازی که می تواند برای دیگران کنجکاوی برانگیز باشد برای همه تعریف کنم اما خیال نکنید که این امّت بیدی است که از این بادها بلرزد، حالا که کمتر زحمت جستجو می کشند وقتشان را صرف یک کلاغ چل کلاغ کردن می کنند. به هر حال انگار هیچ جور خیال کوتاه آمدن ندارند؛ من که سپر انداختم!

از محسنات دنیای مجازی، یکی هم سرعت بالای پخش اطلاعات است، شاید یکی از وسوسه های جدی من برای نوشتن در اینجا همین باشد... می نویسم تا رازی نداشته باشم، می نویسم تا همه بدانند، می نویسم تا ملاء عام را تحقیر کرده باشم!

تا قبل از ملاقات اتفاقی امان دختری به این قد و قواره ندیده بودم، زیبا بود، شاید هم به چشم من زیبا آمد، آخر می دانید، کاراکترهایی را که "تیم برتون" می سازد خیلی دوست دارم و در همان اولین نگاه، صورتش من را به یاد طراحی های تیم برتون انداخت. قامتش بلند نبود اما چشم هایی گیرا داشت، تیله های درشت و براقی که پر از سؤال بودند و خیره به من نگاه می کردند. نمی توانم ادعا کنم که دختر "خوش قامتی" است، تنه اش از زیر گردن تا بالای ران ها هیچ انحنای چشم گیری ندارد، حتی دست های کوچکش را نمی توان در دست گرفت و پاهای کوچکش او را تا هیچ مقصدی نمی رساند. موهای بلندش را اما از پشت بسته بود، آن جور که من همیشه دوست دارم...

تمام خصوصیات دختران معمولی را داشت و تا اینجا هیچ دلیل محکمه پسندی برای دوست داشتن اش نداشتم تا زنگ صدایش را شنیدم، زنگی که در پاسخ به هر سؤالی به آرامی به صدا در می آید و گرچه یک نواخت است اما نه سرزنش می کند و نه عتابی دارد و تازه بعد از آن بود که متوجه قلب سرخش شدم که دو سوزن تیز در آن فرو رفته است و فهمیدم که اگر بخواهم سوزن ها را بیرون بیاورم قلب دخترک از سینه اش جدا خواهد شد...

از خانوم افتخار خواهش کردم تا آن را به من بدهد، شاید به اندازه ی من دوستش نداشت چون بلافاصله پذیرفت، شاید هم فهمیده بود که سخت عاشق عروسکش شده ام و خواست تا به آرزویم برسم. حالا مدتی است که مونس من در دفتر است، کنار دستم آویزانش کرده ام و ضمن کار کردن درگوشش پچ پج می کنم، او هم گاهی با صدای زنگوله اش جوابم را به مهربانی می دهد.  

 

از هر انگشتم یک هنر می ریزه!

برای این که فکر نکنید محدوده ی هنرهای توکای مقدس مثل بعضی از نوه نتیجه های "میکل آنژ" فقط به معماری و طراحی و مجسمه سازی و طنازی و شعر و فلسفه محدود می شود، برای پست امشب تهیه ی یک خوراک سوسیس و تخم مرغ را- که نظارت و اجرای آن با خودم بوده- تدارک دیده ام تا بدانید از هر انگشت این آدم یک هنر می ریزد، به قول یارعلی:

کاش استعداد، یه تیکه نون بود تا حداقل می تونستیم اونو از دست هم قاپ بزنیم!

 

شیطنت

صبح ها با کمی دلخوری سر کار می روم؛ کارم را دوست دارم اما از این که هر روز سر ساعت کارت بزنم و پشت میز بنشینم، سر ساعت کارت بزنم و سیگار بکشم، سر ساعت کارت بزنم و ناهار بخورم، سر ساعت کارت بزنم وکافه بروم و سر ساعت کارت بزنم و بخوابم، خسته می شوم. بی کاری هم وحشتناک است؛ مدتی که کار دفتری نداشتم صبح ها همه را تا دم در بدرقه می کردم و خودم می نشستم و به خاطر عمری که به بطالت می گذشت افسوس می خوردم؛ حتی به پستچی و روزنامه فروش محله حسودی می کردم که به حال جامعه "مفید" هستند و در خانه نمی نشینند. حالا که من هم مثل بقیه ی آدم های متعهد و مسئول برای امرار معاش از خانه بیرون می روم، باز خوش حال نیستم ...

گاهی که از یک نواختی کار و سکوت آدم های دفتر خسته می شوم از پشت میز بلند می شوم و در طول و عرض آتلیه قدم می زنم و به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دانم چیست اما همیشه منتظر روی دادنش هستم و چون آرزوهای من با راه رفتن برآورده نمی شوند به مهندس اخوان گیر می دهم که چطور یک نفر می تواند فقط در حیطه ی معماری، مدرن باشد اما در باقی زمینه های زندگی و سلیقه ی هنری کاملاً سنتی و محافظه کار باقی بماند؟ یا با آقای هیبت اللهی درباره اختلاف نظرهای سیاسی امان بحث می کنم یا مهندس صادق زاده را بابت سلامت نفس و عدم اعتیادش به سیگار ملامت می کنم و به او می گویم از وقتی معماران جوان ما سیگار نمی کشند معماری ما از نفس افتاده است!...

وقتی طراحی معماری می کنم آرام تر هستم، کمتر شلوغ می کنم اما وقتی کارم یک نواخت می شود چیزی در اعماق وجودم قلقلکم می دهد. کسی مرتب توی گوش من زمزمه می کند که زندگی تمام می شود و باید کاری کرد، کاری که هیجانی بیشتر از تولید نقشه های فاز دو داشته باشد؛ آن وقت دوست دارم شیطنت کنم، آن وقت می خواهم کارهایی بکنم که هیچ وقت نکرده ام:

 دوست دارم در خیابان، بلند و سرخوش با دوستانم حرف بزنم و جلوی مأموران حافظ امنیت شهر، بلند و بدون ترس بخندم، دوست دارم یک بار با شلوار کوتاه و تی شرت پشت فرمان اتومبیل بنشینم و تا چالوس رانندگی کنم، دوست دارم یک "فر مژه" دستم بگیرم و در جاده ی رشت به هر گاوی که رسیدم بایستم و با صبر و حوصله مژه های بلند و سیخ سیخش را فر بزنم، دوست دارم به یک مهمانی بروم و همراه با جمعیت عربده بزنم و بالا و پائین بپرم، دوست دارم درباره ی هرچیزی که فکر می کنم حرف بزنم و نترسم که دیگران درباره من چه فکر می کنند یا از من چه انتظاری دارند، دوست دارم زنگ در خانه ی بعضی ها را بزنم و فرار کنم، دوست دارم زیر باران راه بروم و کفش هایم را توی چاله های آب بزنم، دوست دارم با یک نفر نقطه بازی کنم و وسط بازی جر بزنم، دوست دارم کمی شیطنت کنم.

 

یک بعد از ظهر در مطب متخصص پوست و مو

بالاخره آن قدر ناخن پای چپم دردناک شد که برای مشورت پیش یک دکتر پوست و مو رفتم.

...

توکای مقدس: قبلاً بگم که از دکتر و آمپول و عمل جراحی و کشیدن ناخن خیلی می ترسم.

خانوم دکتر: اشکالی نداره، ترس یک چیز طبیعیه. مشکلتون چیه؟

توکای مقدس: مدتیه که یه تغییراتی در وضع بدنم می بینم، موهای ابروهام داره بلند میشه، لاله ی گوشام داره مو در میاره. خال های گوشتی رو صورتم پیدا کردم و... دارم پیر میشم انگار!

خانوم دکتر: نه، شما که هنوز پیر نیستین! تو پرونده تون دیدم که من و شما تقریباً هم سن هستیم، سن شما اونی نیست که تو شناسنامه تون نوشتن، بلکه حسیه که شما نسبت به خودتون و زندگیتون دارین.

توکای مقدس: البته من هم با شما موافقم اما با این وجود آرنج هام مثل زانوی شتر پینه بستن و سیاه شدن و از همه بدتر این که ناخن پای چپم، انحراف به راست پیدا کرده و داره انگشتمو له می کنه.

خانوم دکتر: آرنج هاتونو موقع کار کردن روی میز میزارین؟

توکای مقدس: بله.

خانوم دکتر: اون پینه ها به خاطر نوع نشستن و کار کردنتون به وجود آمده.

توکای مقدس: خال های صورتم چی؟

خانوم دکتر: اونا رو میشه سوزوند.

توکای مقدس: درد داره؟

خانوم دکتر: نه، آمپول می زنم بی حس می شه.

توکای مقدس: ناخن پام چی؟

خانوم دکتر: کفش پنجه باریک یا تنگ می پوشین؟ زیاد راه میرین؟

توکای مقدس: نه بابا! همیشه کفش راحت می پوشم، از این کفشای نوک باریک و دراز نفرت دارم.

خانوم دکتر: پاتونو نشونم بدین.

توکای مقدس: چی؟! نه، نمیشه! آخه من تا حالا پامو به هیچ کس نشون ندادم، خجالت می کشم...

خانوم دکتر: اما من محرم هستم و شما هم باید بیشتر از این حرفا اعتماد به نفس داشته باشین... خوب ببینم... آها، اینو کاریش نمیشه کرد، آخرش باید کشیده بشه، حداکثر اگر یه "پدیکوریست" آشنا میشناسی برو پیشش تا ناخن های پاتو پدیکور بکنه، البته تا حالا نشنیدم کسی اینجا پای آقایونو پدیکور بکنه اما... یه قطره واسه موهاتون می نویسم که شش ماه روزی بیست قطره صبح و بیست قطره شب رو سرت می ریزی تا موهات دوباره پرپشت بشه، بعد از شش ماه فقط روزی بیست قطره استفاده کن و تا هفتاد و سه سال دیگه که به سلامتی صد و بیست سالت شد ادامه بده، یادت نره به محض این که قطره را قطع کنی دوباره کچل می شی...

توکای مقدس: خیلی ممنون!

از دیروز دارم در باره ی آرایش موهام فکر می کنم، می ذارم بلند بشه اما دمب اسبیش کنم؟... یا ببافمشون؟!

 

بهترین کباب برگ، کباب کوبیده است!

سفر چیز خوبی است اما بهترین بخش آن وقتی است که به خانه برمی گردی و لباس سفر از تن می کنی و روی مبلی که دوست داری می لمی و هوای اتاقی را که به آن عادت داری استنشاق می کنی. سفر را به خاطر بازگشتنش است که دوست دارم و حمام سونا را به خاطر نفس راحتی که بعد از بیرون آمدن از آن می کشم، چون تنها جهنمی است که می توان از آن فرار کرد.

سه روز سفر خانوادگی من نتایجی درخور اعتنا داشت:

- اول آن که فهمیدم ایرانیان علاوه بر هنردوست ترین، با فرهنگ ترین، مهربان ترین، با احساس ترین، مؤدب ترین و سایر ترین های قابل تصور، از قدیمی ترین دوست داران طبیعت هستند؛ می توان به صحت این مدعا از دیدن بقایای به جای مانده از چند نسل، از قبیل بطری های نوشابه ی خانواده، پاکت های خالی چیپس و پفک، آشغال و کیسه های پلاستیکی و لنگه های دمپایی و پاره های پیژامه و جوراب و آفتابه و ... در جای جای طبیعت، پی برد.

- فهمیدم روستاییان ما برای آن گورستان های خود را لب جاده ساخته اند تا مسافران سر قبر اجداد مطهر آن ها آتش روشن کنند و بلال باد بزنند.

- فهمیدم هر پدری وقتی برای اولین بار در جاده، کنار پسر بزرگ خود نشسته و او فرمان اتومبیل را به دست دارد چه احساس خوبی را تجربه می کند.

- تمام مغازه های بی شماری که زمانی کارشان تعویض روغن و باد لاستیک بود تبدیل به مغازه های معاملات املاک شده اند؛ فهمیدم که هیچ کسی در شهرهای شمالی دچار کمبود معاملات املاک نمی شود؛ می توان به فاصله هر صد متر یکی از آن ها را پیدا کرد.

- فهمیدم اکثر مهندسین معماری که کمر همت به امر ساخت و ساز و مدرنیسم در شهرهای شمالی بسته اند، قبل از شروع به خدمت، تقاضای مهاجرت خود را به سفارت کانادا تسلیم کرده اند تا خود و نسل های بعدی اشان از حاصل نبوغی که به خرج می دهند بی نصیب بمانند.

- فهمیدم تا چند سال دیگر از همان جنس ساختمان های زاقارتی که تهران را از ریخت انداخته است آن قدر زیاد می شود که اثری از طبیعت در شمال باقی نخواهد ماند و مگر از رطوبت هوا بتوانیم تفاوتی بین تهران و محمودآباد قائل شویم.

- فهمیدم مجتمع های جهانگردی برای ارائه خدمات بهتر به مردم، در محوطه ی هتل شترمرغ نگهداری می کنند.

- فهمیدم با این که اکثر معاشران امروز من جوانانی هم سن و سال پسرهای خودم هستند، در برقراری ارتباط با پسرهایم چقدر ضعف دارم.

- فهمیدم که جنگجویان بناب، که مانند شوالیه های صلیبی مسلح به شمشیرهایی به غایت سنگین و بزرگ هستند، در همه جای ایران از شکم ما مراقبت می کنند.

- خیال نکنید که در این سفر به من خوش نگذشته یا دارم مثل همیشه غر می زنم، اتفاقاً سفر خیلی خوبی بود و جای شما هم بسیار خالی بود چون در همین چند روز فهمیدم که بهترین کباب برگ، همان کوبیده است!

 

ناهار به سبک فرانسوی

درست است که بعد از تعطیلی روزنامه شرق حالا ترجیح می دهم مدتی دور و بر مطبوعات نگردم و حقیقت دارد که نه در جوانی و نه امروز حاضر نبودم و نیستم که با یک کوله پشتی و جیب خالی دور دنیا راه بیفتم یا وسط طبیعت چادر بزنم و یا جایی بخوابم که حمام و دستشویی درست و حسابی نداشته باشد اما وقتی صحبت از غذاخوردن در میان باشد همان روحیه ای را دارم که باعث شد کریستف کلمب برای رفتن به هندوستان سر از قاره جدید در بیاورد. حتی آدم محافظه کاری مثل من، در بعضی زمینه ها می تواند ماجراجو به حساب بیاید.

غذاهای دریایی را دوست دارم اما وقتی در فرانسه گران ترین بشقاب یک رستوران دریایی را سفارش دادم از دیدن بشقابم همان قدر یکه خوردم که کریستف کلمب از دیدن سرخپوست های امریکایی. ناهار آن روز من، یکی از خوشمزه ترین تجربیات زندگی ام بود و تنها تأسفم از آن است که اسم بعضی از موجودات حاضر در بشقاب را نمی دانستم و کسی هم نبود تا ما را به هم معرفی کند.

وقتی با لذت مشغول هورت کشیدن یکی از این دوکفه ای ها بودم، خانومی ایرانی که پشت میز دیگری نشسته بود جلو آمد و پرسید که آیا می تواند یکی از حلزون های من را بچشد؟- در غذا خوردن محافظه کار بود و ترجیح داده بود ماهی سفارش بدهد- جوابش منفی بود؛ نمی خواستم هیچ قسمتی از این خوراک استثنایی را با کسی شریک بشوم. از من که نا امید شد به سراغ گارسن رفت و از او خواست تا فقط یکی از این حلزون ها را برای چشیدن برایش بیاورد؛ من کماکان مشغول لذت بردن از غذای خودم بودم که صدای جیغ اشمئزاز خانوم کنجکاو را شنیدم که با صدای بلند می گفت: ...اااااااااااااااااااااییییی این که خاااااااااااااامه!