خدا رحمتش کند...
نشسته بودم و کیسهی عکسهای قدیمی مادرم را تماشا میکردم – ایشان اعتقادی به آلبوم ندارد- و عکسی پیدا کردم از خانوادهی نیستانی که آنها را در کنار محمد حقوقی- شاعر- و در میدان نقش جهان اصفهان نشان میدهد؛ تاریخ زیر عکس هشتم تیرماه 1348 است. محمد حقوقی چهل سال بعد و در همان روز یعنی هشتم تیر ماه 1388 فوت کرد. خدا رحمتش کند. خواستم عکس را به شما هم نشان بدهم اما هرکار کردم نشد، نمیدانم چرا مدتی است که نمیتوانم به وبلاگم عکس اضافه کنم... طراحی کردم، نتیجهاش طرحهایی شد که نه مناسب ارائه در نمایشگاه است و نه چاپ در مطبوعات. حوصلهی کار کردن روی کتابم را نداشتم و خلاصه کلافه بودم که موبایلم زنگ زد و با اینکه شماره آشنا نبود استثنائاٌ به آن جواب دادم. صدای جوانی از پشت گوشی به من سلام کرد.
حامد* بود از شهر بافق. برای اینکه آشنایی بدهد گفت که دوماه پیش با هم صحبت کرده ایم. اشتباه میکرد، یک سال پیش زنگ زده بود که با من مشورت کند، تصمیم داشت دانشگاه را رها کند و به تهران بیاید تا هنرمند شود. کار نداشت و هفتهای دوهزار تومان پول توجیبی میگرفت. میگفت که پدرش علیرغم تمکن مالی حاضر نیست پول بیشتری بدهد و... در جوابش گفته بودم که درس را رها نکند. اگر تهران بتواند یکی دو سال دیگر بدون او به زندگی ادامه دهد او هم میتواند دوری تهران را موقتاًً تحمل کند. ظاهراً پذیرفت و دیگر خبری از او نداشتم تا الان که آن مکالمه را یادآوری کرد و گفت که کاملاً ناامید شده و میخواهد فیالفور خودکشی کند...
از شنیدن تصمیم عجولانهاش جا خوردم اما خواستم علت آن را بفهمم. پرسیدم که چرا چنین تصمیم وحشتناکی گرفته است.
- ... دیگه فایده نداره، دیگه به جایی نمیرسم. اگه از همین الان کتاب بخونم هیچوقت به پای بعضی از دوستام نمیرسم. اگه از همین الان طراحی کنم هیچوقت هنرمند نمیشم... قیافهام زشته و دوست دختر ندارم! فقط از این بابت شبیه به ونگوگ هستم، کاش مثل او نقاش خوبی بودم اما نیستم، فقط میتونم مثل اون خودکشی کنم. هنوز با هفتهای دو تومن زندگی میکنم و... ادامه دادن به این زندگی چه فایدهای داره وقتی میدونی به هیچ جایی نمیرسی؟
استدلالش خیلی بدبینانه بود و نمیدانستم که چه باید بگویم.
- ببین دوست من، منم هیچوقت نمیتونم باندازهی اردشیر رستمی کتاب بخونم، و نمیتونم به هنرمندی پیکاسو بشم و یا به خوشگلی مایکل جکسون اما به هرحال به زندگی ادامه میدم... ماها که با هم مسابقه نمیدیم، هرکسی برای خودش کار و زندگی میکنه. حالا... چند سالته؟
- 21
- چون دوست دختر نداری میخوای خودکشی کنی؟!
- نه فقط این نیست... تنها هستم، امیدی به زندگی ندارم...
- ببین جوون، هیچ آدم عاقلی بخاطر تنهایی و در بیست و یک سالگی و در بافق خودکشی نمیکنه...
- آخه شما منو ندیدین، زشتم، کسی به من نگاه نمیکنه...
- شما به خودت وقت بده، هنرمند میشی اونوقت به چشم همه جذاب میای، بعد کار میکنی و پولدار میشی اونوقت همه اعتراف میکنند که خیلی هم خوشگلی! نترس، هنوز خیلی وقت داری، صبر کن دو سه سال دیگه تو هم ازدواج میکنی از تنهایی در میای...
- ای آقاااا، کی این روزا ازدواج میکنه؟ من که زن نمیخوام، میخوام یه دوست...
- ببخشید، شما گفتی کجا زندگی میکنی؟
- بافق
- بافق اسپانیا یا بافق ایران؟
- بافق ایران، مگه اسپانیا هم بافق داره؟
- نه نداره اما یه جوری حرف زدی شک کردم مبادا داشته باشه. فرزندم، بچهها تو تهرون هم به این راحتی و آزادی که تو انتظار داری زندگی نمیکنند**...
- اما پنج تا از دوستای من اینجا خیلی راحت و اونجوری که من دوست دارم زندگی میکنند...
- بهتره خودت رو با دوستات مقایسه نکنی، بچسب به درسات یا اصلاً برو کار کن پول دربیار، برای خودت هدفی تعیین کن و بخاطرش تلاش کن. قول میدم وقتی کار کنی روحیهات بهتر بشه...
- من که کاری بلد نیستم، کارگری که نمیتونم بکنم
- چرا نمیتونی؟ اولاً یه جایی خوندم که خیلی از ستارههای هالیوود مثل تام کروز و هریسون فورد تا قبل از معروف شدن چند سالی حمالی کردن... تازه چرا از کارگری عار داری؟ تو هفتهای دوهزار تومن پول میگیری در حالیکه کارگر ساده ساعتی دوهزار تومن میگیره...
- نه من کارگری نمیکنم، بابام این همه پول داره... اما وضع من بهتر نمیشه، بهتره خودم رو بکشم.
- ... آره راست میگی، منم فکر کردم دیدم حق داری، بهتره خودت رو بکشی!
- ... انگار دارین با من شوخی میکنین، باورتون نمیشه که میخوام خودم رو بکشم؟ باشه به یکی از دوستام میگم بعد از مرگم بهتون زنگ بزنه خبرش رو بده...
- نه نه نه، لطفاً به دوستت زحمت نده، اصلاً دوست ندارم بفهمم چه بلایی سرت اومده... این همه آدم تو این مملکت زندگی میکنن مگه من باید از تولد و مرگ همه خبر داشته باشم؟! بهت توصیه میکنم بری بالای ساختمون پلاسکوی بافق خودت رو پرت کنی پائین و خلاص ...
- نه این کارو نمیکنم. اینجا ساختمون بلند نداره میفتم زمین پام میشکنه!
- باشه، هرجور خودت صلاح میدونی...
***
... نمیشود کسی را بهزور نجات داد. خدا رحمتش کند.
*این اسم ساختگی است.
** انتظار داشتید راستش را میگفتم؟!