آخرین روز

بالاخره تمام شد، نمره‌هاشان را دادم و خلاص. پله‌ها را که دوتا یکی پائین می‌آمدم هنوز صدای بچه‌ها را می‌شنیدم که "استاد" را با تأکید بر "س" و "آ"ی کشیده ادا می‌کردند: اُسّ‌تاااااد، اُسّ‌تاااااد، اُسّ‌تاااااد ... مثل آدمی که دوران محکومیتش را تمام کرده و برای آزاد شدن عجله دارد خودم را توی خیابان پرت کردم. هوای آلوده‌ی میدان حسن‌آباد که به صورتم خورد حالم جا آمد و قدم‌زنان تا توپخانه رفتم و یک دل سیر ویترین مغازه‌های ابزارفروشی را تماشا کردم... برای اولین بار از دیدن آن‌همه میخ و چکش و لولا و قفل در لذت بردم.

                                                                      ***

سه ماه پیش، یکی از دوستانم پیشنهاد کرد تدریس طراحی را در دانشکده‌ای که اسمش را نشنیده بودم قبول کنم. گفت که حق‌التدریس ناچیزی خواهند داد و گفت که محل دانشکده دور است و گفت که یک روز تمام از هشت صبح تا پنج عصر کلاس خواهم داشت اما نگفت که کلاس‌ها سی نفره هستند و هیچ‌کدام به طراحی علاقه ندارند... تدریس به دانشجوهای گرافیک؟ وسوسه شدم و قبول کردم.

اولین جلسه را با شوق زیاد و اندکی دلواپسی به سالن درازی که قرار بود آتلیه‌ی طراحی باشد رفتم، دو طرف سالن را میز گذاشته بودند و راه باریکی آن میان باقی مانده بود تا معلم بتواند طول کلاس را بالا و پائین برود. انتهای سالن به اتاقکی ختم می‌شد که از آن به عنوان تاریکخانه‌ی عکاسی استفاده می‌کردند و کلاس با پرده‌ای به دو بخش نامساوی تقسیم شده بود تا دانشجوهایی که واحد عکاسی دارند بتوانند هم‌زمان با دانشجوهای رشته‌ی گرافیک از فضای انتهای کلاس و اتاق تاریکخانه استفاده کنند... طبق لیست می‌بایست سی نفر نشسته باشند اما بیست‌وپنج خانوم نشسته بودند. پنج دانشجوی مذکر در نیم ساعت آخر، نزدیک ظهر، سر و کله‌شان یکی یکی پیدا شد، اولی قهرمان بوکس تایلندی بود و همان اول فیلم مسابقه‌اش را روی موبایل نشانم داد، دومی حین تمرین جودو ضرب دیده بود و حال کار کردن نداشت، سومی هنرمند بود، می‌گفت در محضر برادرش- که او هم هنرمند است- کشیدن سیب را یاد گرفته و حالا مایل است از محضر من هم استفاده ببرد. چهارمی را نامزدش مجبور کرده بود درس بخواند اما از گرافیک نفرت داشت و پنجمی اصلاً نبود. جلسه‌ی اول به معارفه گذشت و صحبت از برنامه‌ی درسی دانشکده که بیشتر بر شناخت ابزار طراحی و خواص آن‌ها متمرکز بود. به بچه‌ها گفتم که برای جلسه‌ی بعد چه وسایلی همراه بیاورند و مرخص‌شان کردم. کلاس عصر هم وضع و حال مشابهی داشت.

در جلسه‌ی دوم معلوم شد که همه برای گرفتن مدرک آمده‌اند و هیچ‌کدام باستثناء همان که در محضر برادر تلمذ کرده و سیب کشیدن را فراگرفته بود علاقه‌ای به طراحی یا هیچ کار دیگری نداشتند، وقتی نوبت به طراحی می‌رسید همه با هم درد دل می‌کردند و صدای کرکر خنده از چهارگوشه‌ی کلاس بلند می‌شد. برای این‌که تکنیک‌های طراحی با مداد را یادشان بدهم خواستم تا هرکدام مدل بغل دستی‌اش بشود و تأکید کردم که هدف از این تمرین شبیه کشیدن نیست و فقط می‌خواهم امکانات مدادهای مختلف را برای خط کشیدن تجربه کنند اما کسی به حرف من گوش نمی‌داد و جیغ و خنده‌ی دانشجوها بود که مدام تکرار می‌کردند «اِاِاِاِ... من ای‌‌ی‌ی‌ شکلی‌اَم؟»... «اُ‌سّ‌تاااااد ببینین اینا مارو چه شکلی کشیدن!» دیدم مدل زنده به کارشان نمی‌آید برای‌شان کاسه و کوزه گذاشتم اما باز از همهمه‌ی کلاس کم نشد. بدتر از همه آن بود که هم‌زمان صدایم می‌کردند:

- اُسّ‌تااااد... اُسّ‌تااااد... اُسّ‌تااااد... اُسّ‌تاد، اُسّ‌تاد، اُسّ‌تاد، اُسّ...

- بله بله بله بله بله؟!

- اُسّ‌تااااد مداد من خووووبه؟

- بذار ببینم... آره خیلی خوشگله

- اُسّ‌تااااد، اُسّ‌تااااد، اُسّ‌تااااد...

- بع...‌له؟! چیه؟ چی شده؟

- من نوک مدادم شکست

- اِ...؟ عجب! باشه، الان به اورژانس زنگ می‌زنم

- اُسّ‌‌تااااد، اُسّ‌تاد، اُسّ‌تااااااااد...

- بله بله بله بله؟

- اُسّ‌تاااد، این دو تا کوزه رو پشت هم بکشیم یا کنار هم؟

- روی هم

- اُسّ‌تااااد، اُسّ‌تااااد، اُس‌س‌س‌س‌س‌تاد، اُسّ‌تاد...

- چیه؟!...

- اُسّ‌تااااد، من هفته‌ی پیش نبودم مداد نیاوردم، حالا چیکار کنم؟

- ...

اگر سرم را صد دفعه محکم به میز می‌کوبیدم حالم بهتر می‌شد اما ترجیح دادم به‌جای آن برای کلاس نطق کنم:

- خانوم‌های عزیز و سه تا آقای محترم، حتماً مستحضر هستید که شما ماشالا ماشالا بزرگ شدین، خانوووم شدین، آقااا هستین، دانشجو هستین. باید رفتار و اعمال‌تان هم در شأن یک دانشجوی گرافیک باشه... باید کتاب بخونید، مجله بخونید، به نمایشگاه‌های نقاشی سر بزنید، فیلم ببینید و اگه میخواین سر به سر من بگذارین لااقل شوخی‌های زیرکانه بکنید که منم لذت ببرم... آخه چرا مثل بچه‌های مهدکودک همه با هم من رو صدا می‌کنین؟ مگه نمی‌بینین دارم جواب دوست‌تون رو می‌دم، چیه هی پشت سرم دم گرفتین همه‌تون اُسّ‌تااااد اُسّ‌تااااد می‌کنین؟!

- اُسّ‌تااااد، اُسّ‌تااااد، اُسّ‌تااااد...

- بفرمائید

- اُسّ‌تااااد شما امتحان کتبی هم می‌گیرین؟

- ...

امروز آخرین روز بود.

 

... گاوه ناغافل نشست!

در این خانه‌ی جدید همسایه‌های زیادی دارم، یعنی در یکی از پانزده‌ آپارتمان کوچکی زندگی می‌کنم که به مدد علم و اجبار روی هم سوار شده‌اند تا بتوانم ادعا کنم که دوازده همسایه بیشتر از خانه‌ی قبلی دارم. اغراق نیست اگر بگویم که بعد از دو ماه هنوز هیچ همسایه‌ای را ندیده‌ام و نمی‌شناسم اما در عوض با ماشین‌همه، همان هفته‌ی اول آشنا شدم. از در اصلی ساختمان که وارد می‌شوم و از صف ماشین‌هایی که به احترام من با موتور و چراغ خاموش ایستاده‌اند سان می‌بینم، با یک نگاه می‌فهمم کدام همسایه در خانه‌اش است و کدام نیست. گاهی هم با گوشه‌ی چشم نیم‌نگاهی پر از حسرت به مرسدس گران قیمتی که آن گوشه پارک کرده می‌کنم و نمی‌فهمم چرا صاحبش آن را نفروخته تا با پول بیشتر خانه‌ای بزرگتر از صد متر بخرد. در این صد متر، جایی برای من، کتاب‌ها و میز کارم نیست اما درعوض اتومبیلم صاحب سقفی است که آن را از گزند باد و باران و رهگذران حفظ می‌کند، حیف که زبان بسته نمی‌تواند حرف بزند وگرنه روزی چندبار از من به‌خاطر این جابجایی تشکر می‌کرد... آقا رسول، سرایدار ساختمان، قبل از این‌که به آسانسور برسم در اتاقش را باز می‌کند تا به نشانه‌ی حضور و مراقبت دائم، خودی نشان بدهد. سلام و علیکی می‌کنم و دکمه‌ی طبقه‌ی منهای دو را فشار می‌دهم تا اول سری به انباری بزنم...

. کتاب‌ها را در اتاقک انباری گذاشته‌ام و هفته‌ای یکی دوبار به عیادت‌شان می‌روم. اتاقک انباری ساکت و سرد است و کتابخانه‌هایی که تا همین چند ماه پیش عزیزترین دارایی‌ام بودند حالا در این سکوت و سرما تنها رها شده‌اند. روی مبل کهنه‌ای که بین قفسه‌های کتاب گذاشته‌ام می‌نشینم و به سقف زل می‌زنم که برخلاف سقف آپارتمانم در آن بالا، هیچ صدای پایی را به پایین منتقل نمی‌کند و آرام و بی‌آزار، سفید و زشت روی من خیمه زده است...

نمی‌دانم چه خاصیتی در این سقف‌های جدید است که صدا را مهار نمی‌کنند، سال‌هاست که به دیوارهای نازک عادت دارم اما سقف نازک حکایت جدیدی است. همسایه‌ای که درست بالای سر من نشسته دوست دارد که از ساعت ده شب دست به فعالیت‌های پر سروصدا بزند. شب اول تصور کردم که او هم تازه‌وارد است و مشغول جابجا کردن اسباب و اثاثیه. شب دوم فکر کردم که هنوز نمی‌داند میز غذاخوری را کجای آن یک وجب اتاق بگذارد و میز را جابجا می‌کند. شب سوم اما صداها فرق کرده بود و بیشتر به این می‌مانست که کسی آن بالا مشغول تمرین ژیمیناستیک است، آفتاب بالانس، مهتاب بالانس، حالا آفتاب سه پشتک بالانس... شب چهارم مسابقات کشتی باچوخه برقرار بود و هربار با به خاک افتادن جسم سنگین یک قهرمان لرزه به اندام‌مان می‌افتاد. شب پنجم مراسم اعطای جوایز به برندگان مسابقات شب قبل با شکوه و صدای فراوان برگزار شد. شب ششم گویا کنگره‌ی بین‌المللی مجردهای خاورمیانه را آن بالا برگزار کرده بودند چون صدای گوش‌خراش پایه‌های صدها صندلی که روی کف اتاق کشیده می‌شدند تا صبح قطع نشد... برگزاری چنین کنگره‌ی بزرگی آن وقت شب آن‌قدر عجیب نبود که تصور جا دادن آن همه صندلی در اتاقی به آن کوچکی...

شب هفتم اما طاقتم تاق شد. ساعت دو صبح بود و می‌خواستم بخوابم اما مهمانان کنگره‌ی شب قبل مشغول صندلی بازی شده بودند، یا لااقل صداهایی که به واسطه‌ی سقف منتقل می‌شد چنین توهمی در من ایجاد کرده بود، هزار نفر دور 999 صندلی می‌دویدند تا با قطع شدن موسیقی روی صندلی‌ها بنشینند و یک‌نفر را از دور بازی خارج کنند... باید کاری می‌کردم یا حرفی می‌زدم به نشانه‌ی اعتراضی مسالمت‌جویانه. پنجره‌ی اتاق را باز کردم تا به هوای خنک پاییزی اجازه‌ی دخول بدهم شاید اعصابم آرام شود اما صدای همسایه سوار بر هوای خنک پاییزی وارد اتاق شد، حالا می‌توانستم بجز صدای پاها و صندلی‌ها صدای خنده‌ی صاحبخانه را هم بشنوم که برای سرگرم کردن مهمان‌ها لطیفه تعریف می‌کرد...

بین ماندن و تحمل وضع موجود یا رفتن به در خانه‌ی مردم و اعتراض به وضع موجود، شکایت بردن به آقا رسول را انتخاب کردم. چرا؟ چون دوست نداشتم در همان اولین هفته‌ی ورود به خانه‌ی جدید با همسایه‌ای درگیری پیدا کنم و البته، به همان اندازه هم دوست داشتم که بتوانم شب‌ها ساعت دو صبح بخوابم... به آقا رسول گفتم که وقتی همسایه‌ی طبقه سوم را دیدی از قول من سلام گرم برسان و بگو لطیفه‌ای که دیشب ساعت دو صبح تعریف کردید را قبلاً شنیده بودم و بهتر است منبعد لطیفه‌های تازه‌تری...

آقا رسول نگذاشت حرفم تمام شود، شب قبل بخاطر بعد مسافت نتوانسته بود لطیفه را کامل و واضح بشنود و حالا خیلی خوش‌حال بود که من هستم و می‌توانم آن‌را برایش تعریف کنم:

مردگان دور هم نشسته بودند و از سر بیکاری از علت مرگ یک‌دیگر می‌پرسیدند تا نوبت به دوست ما رسید که همین تازگی مرده بود. پرسیدند تو چه‌طور مردی؟

- شیر گاو خوردم و مردم.

- وا؟!... شیرش مسموم بود؟

- نع... گاوه ناغافل نشست!

 

بدون شرح

زندگی تکرار تکرار است

یک طرح قدیمی

ما به اینا میگیم تجربه... شما چی میگید

هرگز انگشتم را توی سرپیچ لامپ فرو نخواهم کرد چون برق‌گرفتگی درد دارد. وقتی به این آگاهی رسیدم که یک سکه‌ی یک ریالی را توی سرپیچ بدون لامپ یک آباژور انداختم، امروز به این حرکت یک کودک شش ساله  کنجکاوی می‌گویند اما آن موقع اسمش شیطنت بود و مستوجب تنبیه. بعید می‌دانم شما یک ریالی دیده باشید، سکه‌ای بود باندازه‌ی همین سکه‌های صد تومانی امروز و امیدوارم سکه‌ی صد تومانی دیده باشید چون خودم خیلی وقت است که هیچ سکه‌ای ندیده‌ام. داشتم تعریف می‌کردم، مشغول کنجکاوی بودم و یک سکه‌ی یک ریالی را توی سرپیچ لامپ یک آباژور انداختم که رفت و ته سرپیچ نشست. در شش سالگی می‌دانستم که سکه‌ی یک ریالی ارزش دارد و می‌توان با آن چیزکی خرید در نتیجه انگشتم را توی سرپیچ فرو کردم تا سکه را بیرون بکشم... به محض این‌که انگشتم با سکه تماس پیدا کرد با جریان برق آشنا شدم که مثل روح خبیثی می‌خواست به زور وارد بدن من شود و راه خود را با گاز گرفتن و دست و پا زدن باز می‌کرد... روح خبیث تا شانه‌ام بالا آمده بود که لگد زد و به عقب پرتم کرد.

بزرگ‌ترها اسم کنجکاوی من را "حماقت" گذاشتند اما به نظر من اسم درستش "تجریه" بود، حماقت را آن‌ها مرتکب شده بودند که سرپیچ را بدون لامپ رها کردند تا کنجکاوی من تحریک شود. به هر حال، بعد از این تجربه‌ی دردناک هیچ‌وقت دستم را توی سرپیچ خالی لامپ فرو نکردم.

می‌دانید فرق یک آدم میانسال، مثل من، با یک پسر یا دختر جوان فقط در تعداد تجربه‌هایی است که دارند، آدم میانسال زمان بیشتری برای ارتکاب حماقت در اختیار داشته و امروز صاحب تجربه‌ی بیشتری است.

وقتی من از تجربه‌هایم می‌نویسم بعضی فکر می‌کنند از موضع آدمی که همه چیز می‌داند حرف می‌زنم و این یک سوءتفاهم بزرگ است. اتفاقاً من از جمله معدود شهروندانی هستم که بدون فشار و اجبار اعتراف می‌کنند که هیچ نمی‌دانند. در جواب آن‌ها که می‌پرسند «آخرش چی میشه؟» جواب می‌دهم «نمی‌دانم»، در جواب همسرم که می‌پرسد «حالا چکار کنیم؟» جواب می‌دهم «من چه میدونم!»، حتی برای ساده‌ترین سؤال‌ها از قبیل امشب شام چی بخوریم پاسخی ندارم، می‌گویم نمی‌دانم.

از تکنولوژی هیچ نمی‌دانم، از کارهای فنی هم سررشته‌ای ندارم، همین تازگی توانسته‌ام یاد بگیرم که چطور تلویزیون و ملحقات آن را با دستگاه کنترل از راه دور روشن و خاموش کنم و این بزرگ‌ترین دستاوردی بوده که در حوزه‌ی فن‌آوری داشته‌ام. در دانشگاه معماری خوانده‌ام اما هنر قیروگونی کردن پی ساختمان را یاد نگرفتم بس‌که بی‌استعداد هستم. اطلاعاتم در محدوده‌ی هنرهای تجسمی کم است. طراحی خوب را از بد تشخیص می‌دهم اما چیز زیادی از نقاشی نمی‌دانم مخصوصاً نسل جدید نقاش‌ها را بعد از دیوید هاکنی و لوسین فروید نمی‌شناسم و خیلی کم‌تر از آن درباره‌ی تئاتر و سینما و ادبیات و موسیقی می‌دانم...

دانسته‌های من بیشتر در محدوده‌ی شناختی است که از خودم دارم، مثلاً می‌دانم چرا تماشای فیلم‌های علمی- تخیلی را به تماشای فیلم‌های عباس کیارستمی ترجیح می‌دهم یا می‌دانم که چرا داستان‌های کورت ونه‌گوت را بیشتر از داستان‌های اریک امانوئل اشمیت دوست دارم. می‌دانم که چرا موسیقی سنتی گوش نمی‌کنم اما نمی‌دانم که چرا دیگران این موسیقی را دوست دارند یا ندارند. می‌دانم که چرا باید همراه با مردم بروم و می‌دانم کجا باید تنها بایستم. می‌دانم که علم بهتر از ثروت است اگر محتاج پول نباشم. می‌دانم که خواستن همیشه توانستن نیست و می‌دانم چرا خوب است که استثنائاً تظاهر کنیم خواستن همان توانستن است. می‌دانم که طبق آخرین اخبار واصله هنوز هیچ کیمیاگری به کام دل نرسیده و هیچ مسی به طلا تبدیل نشده و باز می‌دانم که "فعلاً" کسی نمی‌تواند مس را به طلا تبدیل کند. به عمد روی کلمه‌ی فعلاً تآکید کردم تا بگویم تجربه به من یاد داده که هر غیرممکنی می‌تواند روزی ممکن شود و نباید درباره هیچ چیز نظر قطعی داد. شاید روزی، در آینده‌ای دور، کسی مس را به طلا تبدیل کند... کسی چه می‌داند.

دکترای کاپوچینو و اتلاف وقت

... اسمش را گذاشته‌اند وقت‌کشی و من وقت تلف می‌کنم. فوتبالیستی که تمام فصل را روی نیمکت ذخیره‌های یک تیم اروپایی نشسته است می‌تواند با غرور در خیابان راه برود و به هوادارانش امضا بدهد اما من که یک ساعت از روزم را در یک کافه‌ی کوچک تلف می‌کنم باید احساس شرمندگی کنم چون از نشستن روی نیمکتی که صدبار سفت‌تر و سخت‌تر از نیمکت ذخیره‌های بایرن مونیخ است پول در نمی‌آید...

کسی مخالف کافه رفتن من نبود اگر به هفته‌ای یکی دوبار قناعت می‌کردم اما آن‌قدر افراط کردم که صدای همه درآمد... مجبور بودم به معترضین جواب بدهم و گفتم چیزی به اسم حق "گذران اوقات فراغت" وجود دارد و من از حقم استفاده می‌کنم. خیلی زود متقاعدم کردند که چنین حقی ندارم، اوقات فراغت برای آن است که در اداره بمانید و اضافه کار کنید یا در خانه به درس و مشق بچه‌ها برسید. آدمی که در این دوره زمانه یک ساعت از روز را در کافه می‌گذراند یا خیلی پولدار است یا خیلی بی‌مسئولیت و در هر دو حال قابل سرزنش...

گفتم کافه برای من مثل یک دانشگاه است، به همان اندازه که شما وقت‌تان را صرف تحصیل دانش می‌کنید من به تحصیل قهوه و شناخت خصوصیات اجتماعی نسل‌های اول تا سوم مشغول هستم و اگر کافه‌ها مدرک می‌دادند من در این سال‌ها چهار پنج کارشناسی ارشد و دکترا گرفته بودم... به این استدلال خندیدند.

گفتم بر اثر ده سال کافه گردی به نتیجه‌ی مهمی رسیده‌ام، برای معروف شدن می‌توان یک گوشه نشست و فقط نگاه کرد! بهترین نمونه‌اش خود من که امروز بعضی‌ها فکر می‌کنند یکی از وسایل ضروری کافه هستم.

«می‌خوای یه کافه‌ی خوب داشته باشی؟ به سی متر فضا احتیاج داری و ده تا میز و چهل تا صندلی لهستانی، یه دستگاه اسپرسو، یه توکا نیستانی، پنجاه تا فنجون، پنجاه تا بشقاب...»

خندیدند و گفتند که باز وقت تلف کرده‌ای چون سال‌هاست که چندنفر وب‌سایت راه انداخته‌اند و با نمایش آثار دیگران معروف شده‌اند و خودشان هم بالای صفحه فقط نشسته‌اند و لبخند می‌زنند...

گفتم کافه برای من مثل دفتر کاری است که ندارم. همیشه با خودم کاغذ و کتاب می‌برم تا از وقتم برای طراحی و مطالعه استفاده کنم... و خدا را چه دیدید شاید روزی کتابی بنویسم درباره‌ی کافه‌ها ، راهنمایی برای پیدا کردن یک کافه‌ی مناسب: دنبال یک لیوان کاپوچینوی عالی می‌گردی؟ برو به کافه "کاسه"، قهوه فرانسه با طعم زهرمار؟ کافه "سوسکا"، کافه‌ی گران قیمت برای پز دادن؟ کافه "گریس"، کافه برای فرار از تنهایی؟ کافه "اینه"، به بحث‌های روشنفکری علاقه داری؟ کافه "بیداد"، دنبال آخرین اخبار از قیمت علوفه‌ی اسب و نقل و انتقالات تیم یوونتوس هستی؟ کافه "ماج"، آهنگ‌های بنجل دوست داری؟ کافه "آلو"، دانشجو هستی و بی‌پول؟ کافه "تلفون"، دنبال فضای نوستالژیک می‌گردی؟ کافه "پادری" به کافه‌ای برای لذت بردن از یک روز برفی احتیاج داری؟ کافه "هشتاد و خورده‌ای"... تقریباً برای هر نیتی کافه‌ای هست: کافه برای دوستداران اضافه وزن، کافه برای دوستداران ادبیات داستانی، کافه برای شاعران بیست‌ودوساله که یک کتاب در دست انتشار دارند، کافه برای استعدادهای چشم درشتی که قرار است بعدها در فیلم مهمی ایفای نقش کنند، کافه برای هنرمندان درجه سه، کافه برای فوتبالیست‌های بازنشسته، کافه برای قرارهای مهم، کافه برای بازی شطرنج، کافه برای درس خواندن، کافه برای تنها نبودن، کافه برای تنها بودن، کافه برای نوشیدن قهوه... گفتند این همه اطلاعات غیرضروری را اگر مجوز بدهند تا کتاب شود و در تیراژ سه هزار نسخه بفروش برسد سهم تو از آن چقدر خواهد بود؟ گفتم ده درصد قیمت پشت جلد... چیزی حدود یک میلیون تومان. گفتند اگر آن را تقسیم بر ده سالی که صرف این تحقیق کرده‌ای بکنی می‌شود سالی صدهزار تومان و... باز به من خندیدند.

دوست ندارم کسی به من بخندد، بالاجبار حقیقت را گفتم:

- راستش را بخواهید بهترین چیزی که در یک کافه پیدا می‌شود "کافه‌چی" آن است و طعم یک برخورد خوب بیشتر از قهوه به یاد مردم می‌ماند...

آقای اصلانی اصرار دارد شما را با جمله‌ی «روز خوبی داشته باشید» بدرقه کند، همه می‌دانند که این جمله را از انگلیسی ترجمه کرده اما هیچ کسی از این موضوع ناراحت نمی‌شود. انگلیسی آقای مقدم مثل قهوه‌اش افتضاح است اما همه‌ی مشتری‌ها را به اسم می‌شناسد و با همه رفیق است. صورت آقای نوری مثل اسمش نورانی است، با لبخند از شما استقبال می‌کند و اگر چند روز به کافه‌اش نروید واقعاً دلش تنگ می‌شود، امیربهادر همیشه تا دم در به استقبال می‌آید و برای پرداخت صورتحساب به آقای نصیری باید ده دقیقه خواهش کرد تا با شرمندگی پول میز را بگیرد و...

این‌ها در کافه‌شان به مردم احترام می‌گذارند، بالاخره هر آدمی در طول روز به یک ساعت احترام نیاز دارد... ندارد؟!

 

 ..........................................................................................................................................

 

*اسم آدم‌ها و مکان‌ها همگی ساختگی است اما هرگونه شباهت احتمالی با اسم افراد و مکان‌های واقعی عمدی است.