معمایی که حل نشد: علم بهتر است یا ثروت؟

اگر از ارسطو می‌پرسیدند که علم یا ثروت، کدام بهتر است؟ بی‌تردید زمان زیادی را در باغ‌های آکادمی صرف قدم زدن و تفکر می‌کرد و سرآخر هم جوابی دوپهلو می‌داد تا روشن شود که چرا داستان‌هایی از علاقه‌ی تؤامان او به ولخرجی و کسب علم در تاریخ فلسفه باقی مانده است. برخلاف ارسطو، ما دانش‌آموزان دبستان سعید از همان اولین انشایی که نوشتیم بدون نیاز به قدم زدن در حیاط و بحث کردن زیر درخت توت و فکر کردن به عاقبت کار قاطعانه پاسخ دادیم: علم بهتر است.

تا وقتی محصل بودم و در تمام چندصدوده انشایی که با موضوع "علم بهتر است یا ثروت" نوشتم  همان پاسخ را تکرار کردم و همیشه یک دلیل آوردم «خطر به غارت رفتن ثروت وجود دارد اما علم را نمی‌توان از کسی دزدید...» نویسنده‌ی آن چندصدوده انشاء امروز با شرمندگی اعتراف می‌کند که در دوران تحصیل چیزی از حساب پس‌انداز، کارت‌های اعتباری و حساب‌های بانکی در کشور سوئیس نمی‌دانسته و فکر می‌کرده که مردم پول‌شان را زیر بالش یا توی خمره نگه می‌دارند. به این ترتیب تعجب نخواهید کرد اگر بگویم به عقلم نمی‌رسید که دستاوردهای علمی را هم می‌توان سرقت کرد...

همه‌ی دانش‌آموزان دبستان سعید، مثل من کودن نبودند با این وجود چه آن‌ها که درس می‌خواندند و سر صف جایزه می‌گرفتند و چه آن‌ها که درس نمی‌خواندند و آقای لاری سر صف با ترکه‌ی درخت توت توی سرشان می‌زد، همه علم را بهتر از ثروت می‌دانستند. کسی در برتری علم تردید نداشت و یا اگر از ته دل به این برتری مطمئن نبود باز بخاطر بعضی معذورات اخلاقی و در ملأ عام همان حرف دیگران را تکرار می‌کرد. معلم انشاء هم می‌دانست که علم باید بهتر باشد حتی اگر ثروتی که نداشت بیشتر از مختصر علمی که داشت به کارش می‌آمد باز در تقابل این دو تعهدی اخلاقی نسبت به پیروزی علم احساس می‌کرد.

هرقدر بزرگتر شدم جای خالی ثروت در زندگی‌ام پررنگ‌تر شد، ثروتی که اگر وجود می‌داشت می‌توانست صرف تحصیل خیلی چیزها شود حتی علم. این روزها دانش‌آموزان به پیروی از والدین خود شجاعانه و بدون تعارف ثروت را بهتر می‌دانند، شاید آموزگاران انشاء قلباً پذیرفته‌اند که تحصیل علم به کسب ثروت کمک زیادی نمی‌کند و بهتر است جوانان از الان به‌دنبال یافتن شغل مناسبی در بازار باشند...

اگر امروز یک بار دیگر از من بخواهند تا به این سؤال ازلی، ابدی پاسخ بدهم قبلاً اعلام می‌کنم که، به اعتقاد من، مقایسه‌ی علم با ثروت از پایه اشتباه است، هردو خوب و لازم هستند و منطقاً تضادی بین‌شان نیست. می‌توان هم عالم بود و هم ثروتمند مثل بیل گیتس که عالم علوم کامپیوتر است و ثروتمندترین مرد جهان! اگر این جواب قانع‌تان نکرده باشد و هنوز مصر باشید تا جواب دیگری بگیرید آن‌وقت به دنبال یافتن معنایی برای "علم" و "ثروت" می‌گردم که پیش من و شما به یک اندازه اعتبار داشته باشد. معنای علم پیش دانش‌آموزان مدرسه سعید همان محتویات کتاب‌های درسی بود و کسب علم چیزی نبود بجز حفظ کردن درس‌ها و ادامه‌ی تحصیل تا مقطع دیپلم و بالاتر. ثروت همان پول بود یعنی وجه رایج مملکت که می‌شد با آن یک عدد ساندویچ کالباس یا یک لیوان هویج بستنی خرید. این تعریف‌ها ایرادهایی دارد مثلاً تکلیف دارایی‌هایی مثل سلامتی، امنیت و خوشبختی را که با پول قابل خرید و فروش نیستند اما می‌توانند نوعی "ثروت" بحساب بیایند روشن نمی‌کند و از طرف دیگر می‌دانیم که دامنه‌ی علوم بسیار فراتر از محتویات کتاب‌های درسی است و داشتن دیپلم یا لیسانس دلیلی بر علم‌دوستی صاحب مدرک نیست با این وجود همین دو تعریف را مبنای قضاوت قرار می‌دهم تا دین خود را به دبستان سعید ادا کرده باشم.

با این‌که هنوز به عادت دوران کودکی احترام بیشتری برای صاحبان و تولید کنندگان علم، و فرهنگ، قائل هستم اما می‌پذیرم که بسته به شرایط گاهی ثروت می‌تواند بهتر باشد. پس به این ترتیب:

- اگر لیسانس‌تان توی جیب شلوارتان باشد اما بی‌پول و گرسنه باشید... ثروت بهتر است.

- اگر چند خمره اشرفی طلا داشته باشید و بچه‌تان مبتلا به بیماری ناشناخته‌ای بشود که درمانش با اشرفی ممکن نباشد... علم بهتر است.

- اگر با لیسانس حسابداری و همان چند خمره اشرفی طلا در یک جزیره‌ی بدون سکنه، تنها، وسط اقیانوس آرام گرفتار بشوید... نه آن علم حسابداری و نه این ثروت هیچ‌کدام به دردتان نمی‌خورد.

- اگر بدون لیسانس حسابداری و با چند خمره اشرفی طلا در همان جزیره‌ی کذایی رها بشوید و بلد باشید که چطور بدون کبریت آتش روشن کنید و چطور آب شیرین تهیه کنید و بتوانید از شاخ و برگ درخت‌ها سرپناه بسازید و روش ذخیره کردن گوشت شکار را بدانید و گیاهان وحشی و خواص درمانی آن‌ها را بشناسید و به عقل‌تان برسد با همان خمره‌های خالی از اشرفی یک کلک بسازید تا به آب بزنید و با دیدن ستاره‌ها در آسمان راه خود را در دریا پیدا کنید و خودتان را نجات بدهید... علم بهتر است حتی اگر بدون لیسانس باشد.

و در یک کلام، سلامتی هم از علم و هم از ثروت بهتر است. اگر سلامتی یک ثروت است پس ثروت بهتر است، اگر سلامتی نتیجه‌ی پیشرفت علم و رعایت بهداشت عمومی است پس علم بهتر است و...

این داستان ادامه دارد.

 

شوهرعمه بودن ساده نیست

من به تمام پدرهایی که دختر دارند حسادت می‌کنم و سیزده سال پیش که تو به دنیا آمدی به بهزاد حسادت کردم...

میدانستی که فقط مردهای خیلی مهربان و خوش‌طینت صاحب دختر می‌‍شوند؟ این تئوری از کشفیات خودم است که از آن برای شرط‌بندی روی جنسیت جنین استفاده می‌کنم؛ اول نگاهی به آقای پدر می‌اندازم و بعد با قاطعیت تمام جنسیت بچه را پیش‌بینی می‌کنم و باور کن تا امروز هیچ شرطی را نباخته‌ام. از اول هم معلوم بود که بهزاد دختر خواهد داشت بس‌که مثل خودت مهربان و آرام بود؛ با این حساب می‌توانی تصور کنی چقدر تعجب کردم وقتی پنج سال پیش شنیدم که تو صاحب یک برادر شده‌ای...

بر اساس همین تئوری، من هیچ‌وقت شانسی برای دختر داشتن نداشتم چون فقط گاهی مهربان هستم اما همیشه‌ی خدا جنسم شیشه خرده دارد!

میدانی که دوری نگذاشت تا رابطه‌ی من و تو خیلی صمیمانه شود، تقدیر چنین بود که از ایران بروی تا هفت سال بعد من و تو کنار آبشار نیاگارا بنشینیم و عکس یادگاری بگیریم، تو بسختی خاطره‌ی محوی از روزهایی که همسایه بودیم بیاد داشته باشی و من هم باورم نشود که دختربچه‌ی شش ساله‌ای که در فرودگاه به من قول داد تا هیچ‌وقت فراموشم نکند و خیلی زود برای دیدنم برگردد حالا آنقدر بزرگ شده که نمی‌توانم مثل یک بچه او را بغل کنم...

پدرها و مادرها در برابرهیچ اتفاقی به اندازه‌ی بیماری فرزندشان آشفته حال و شکننده نمی‌شوند، مخصوصاً اگر آن بیماری اسمش به زشتی سرطان باشد. شوهرعمه‌ها با این‌که در سلسله مراتب خویشاوندی جایگاه مهمی ندارند- میدانی که عمه‌ها می‌توانند به این نسبت فامیلی خاتمه دهند- اما نمی‌توانند خودشان را هرلحظه بجای پدر و مادری که نگران سلامتی فرزندش است نگذارند... آدم‌ها برای دوست داشتن یکدیگر نیازی ندارند تا حتماً نسبت فامیلی داشته باشند... شوهرعمه بودن کار ساده‌ای نیست وقتی بلد نباشی چطور پدر و مادری را دلداری بدهی و تازه، خودت هم به دلداری نیاز داشته باشی...

همین پنج ماه پیش که آنجا بودم و خبری از بیماری نبود بهزاد گفت که میخواهی در آینده نویسنده بشوی، فکر می‌کنم که امروز بهترین موضوع را برای نوشتن داری، می‌توانی داستانی بنویسی که بعدها بچه‌های بیمار بخوانند و از آن الهام بگیرند...

کتاب آیدا را که یادت است، طرح‌هایی که من برای داستان‌های آن کشیده‌ام را که دیده‌ای، چه خوب است اگر اجازه بدهی برای داستان تو هم طراحی کنم... قول می‌دهم طرح‌هایی بکشم که ترسناک نباشند و دوستشان داشته باشی به شرطی که تو هم مثل آیدا برای رونمایی کتاب‌مان به تورنتو دعوتم کنی...

یادت ‌باشد که اینجا همه به تو فکر می‌کنیم، برای سلامتی‌ات دعا می‌کنیم و ته دل‌مان قرص است که مصمم، قوی و با اراده هستی و بیماری را حتماً پشت سر می‌گذاری...

سهل انگاری فقط به اهل قبور اضافه می‌کند

من عاشق پرواز هستم اما فاصله‌های کوتاه را مثل کفترهای چاهی قدم می‌زنم. برای راه‌های دور اول بالای یک بلندی می‌ایستم و با بال زدن شانسم را امتحان می‌کنم، وقتی مطمئن شدم که نمی‌توانم بپرم آن‌وقت با اکراه به دنبال تهیه بلیت هواپیما می‌روم. من عاشق پرواز و نمایش هستم اما از هواپیما می‌ترسم به همان اندازه که از نشستن در سالن چهارسوی تئاترشهر وحشت دارم...

بابک برای تهیه‌ی بلیت نمایش "اهل قبور" زحمت زیادی کشیده بود و اصرار داشت که با او بروم و من بین رفتن و نرفتن مردد بودم تا که گفت سیامک صفری هم در این نمایش نقشی دارد. می‌داند که بازی صفری را دوست دارم؛ رفتم.

از پله‌های مارپیچ سالن چهارسو که پائین می‌رفتیم، انگار که بابک مسئول حفظ امنیت سالن باشد، غر زدم که خدا نکند این‌جا اتفاقی بیفتد با این پله‌های تنگ و راهروهای باریک و ازدحام مردم هیچ‌کدام جان سالم بدر نخواهیم برد. داخل سالن انتظار آدم‌های زیادی به صف ایستاده‌اند، این‌ها کسانی هستند که بلیت بدون صندلی خریده‌اند و باید روی زمین بنشینند. اول نوبت ما است تا برویم و روی صندلی‌های کوچک و فرسوده‌ای بنشینیم که چون خیلی‌ها با حسرت نگاهش می‌کنند مجلل به نظر می‌آید. بعد از ما آواره‌های بالش به دست وارد می‌شوند که به دنبال جایی برای نشستن فاصله‌ی بین اولین ردیف صندلی‌ها تا صحنه‌ی نمایش را پر می‌کنند و بعد روی پله‌های دو راهرو می‌نشینند تا که سالن کوچک جوری از جمعیت لبریز شود که از دید ناظری در آسمان هفتم هیچ فرقی با سالن مرغداری نداشته باشد... اگر حادثه‌ای روی دهد و مردم به سمت تنها در موجود هجوم ببرند قبل از همه آن‌هایی که روی پله‌ها نشسته‌اند زیر دست و پا له می‌شوند؛ برای بروز فاجعه نیازی به آتش‌سوزی یا زلزله نیست، کافی است تا اتفاقاً پنج نفر هم‌زمان بخواهند برای رفتن به دستشویی سالن را ترک کنند. نگاهی به آدم‌های دور و برم می‌اندازم، چهره‌ی هیچ‌کدام شباهتی به قهرمان‌های نسوز و ضدضربه‌ی داستان‌های مصور ندارد...

                                                                      ***

قهرمان‌ها در داستان‌های مصور امریکایی آدم‌هایی معمولی هستند که بر اثر یک اتفاق، یا یک سهل انگاری، تبدیل به موجودی با قدرت‌های فوق بشری شده‌اند. در این داستان‌ها عنصر سهل انگاری نقش مثبتی بازی می‌کند شاید به این علت که انسان غربی آن‌قدر محافظه کارانه و با برنامه زندگی کرده که جایی برای حادثه باقی نگذاشته است، وقتی رانندگی می‌کند کمربند ایمنی می‌بندد، دوچرخه که سوار می‌شود کاسکت و زانوبند و محافظ آرنج دارد وقتی از داربست بالا می‌رود خودش را با ریسمان به صدجا بسته مبادا به پائین پرت شود و اگر قرار باشد مثل کارگرهای ساختمانی ما بدون ریسمان محافظ و فقط بامید خدا آن بالا باشد حتماً قبلاً بلیت می‌فروشد و چادر بزرگی برپا می‌کند و اسمش را می‌گذارد سیرک و به خودش هم می‌گوید بندباز. در این زندگی یک‌نواخت و عاری از خطر است که هر "اتفاق" پیش‌بینی نشده‌ای می‌تواند عاملی برای تولد قهرمانی جدید در دنیایی خیالی باشد. یک نمونه‌ی قدیمی از قهرمان‌های تصادفی تارزان است. تنها بازمانده از سقوط یک توپولوف امریکایی در جنگل‌های افریقا. گوریل‌ها تارزان شیرخواره را به فرزندی قبول کردند و به او هنرهای رزمی، آداب معاشرت، گلدوزی و زبان انگلیسی یاد دادند و از او قهرمانی ساختند که دست خالی و جوانمردانه با شیر و فیل کشتی می‌گیرد و خلاصه، سلطان جنگل است... نمونه‌ی دیگر، مردعنکبوتی است. "پیترپارکر" بر اثر بی‌احتیاطی توسط یک عنکبوت خطرناک گزیده شده و به حال اغماء می‌افتد اما یک روز بعد سرحال‌تر از همیشه است. حالا چشم‌هایش مثل عقاب می‌بیند و گوش‌هایش صدای بال زدن مگس را از فاصله‌ی دور می‌شنود و می‌تواند تندتر از یک اسب یورتمه برود و زورش با چهل نفر برابری می‌کند. پیتر پارکر بلافاصله لباسی متناسب با توانایی‌های جدیدش سفارش می‌دهد و با اسم تجاری "مردعنکبوتی" وارد بازار داستان‌های مصور می‌شود...

می‌دانم که سهل انگاری از من مرد عنکبوتی نخواهد ساخت که اگر جز این بود آن باری که غفلت کردم و توسط یک پشه‌ی عجیب و از فرنگ آمده گزیده شدم می‌بایست صاحب توانایی‌هایی مثل وزوز کردن، پریدن و مکیدن خون مردم می‌شدم که نشدم و در عوض تا مرز هلاکت رفتم و ده روز طول کشید تا به زندگی عادی برگردم و بتوانم بدون کمک دیگران شلوارم را بالا بکشم. و باز می‌دانم که هیچ سقوطی باعث ظهور یک تارزان جدید نخواهد شد چراکه تجربه‌های جدید در سقوط هواپیما نشان داده که همه‌ی سرنشینان آن کشته می‌شوند. به هر حال گوریل‌ها مثل سابق حال و حوصله‌ی سرپرستی و تربیت آدمیزاد را ندارند.

سهل انگاری فقط به اهل قبور اضافه می‌کند...

                                                                     ***

بجز چند دقیقه‌ی آخر نمایش که معنای آن برایم مبهم ماند، "اهل قبور" را دوست داشتم ولی بجای کشف معنای مخفی ترجیح می‌دهم به خطری فکر کنم که پائین آن پله‌های مارپیچ هرشب در کمین است و با خوش اقبالی از آن گریخته‌ایم. هنوز نمی‌دانم چه کسی مسئولیت ایمنی سالن چهارسو را بر عهده دارد و بر اساس کدام ضابطه بیشتر از ظرفیت آن بلیت می‌فروشند و آیا به این نکته توجه دارند که تمام مسیرهای خروج اضطراری را جمعیت بالش‌نشین اشغال می‌کنند؟

حالا ما تماشاگران تئاتر فدای سرتان، اما حیف نیست از سیامک صفری با آن همه استعداد و هنر، اگر شبی بر اثر سهل انگاری شما به "مرد مشتعل" یا یک تکه نیمسوز تبدیل شود؟

 

دو اتفاق ساده و یک شکرگزاری

اتفاق اول- پنجشنبه یازدهم تیرماه، مصاحبه‌ای با من در یکی از روزنامه‌ها‌ی صبح منتشر شده است، با یک نسخه از روزنامه به منزل مادرم رفتم، دوست داشتم که او هم مصاحبه را بخواند...

«مادرم سه پسر دارد، پسر هنرمندش سومی است و ایران نیست و پسر عاقل و خوبش دومی است که من نیستم، من "اولی" هستم و مثل بیشتر "اولی"ها خیلی به چشم نمی‌آیم. برای همین گاهی لازم می‌بینم خودنمایی کنم.»

... تیتر بزرگ صفحه‌ی اول، خبری است درباره‌ی پرداخت سهام عدالت و بالای آن عکس کوچکی است از من با جمله‌ای که حین مصاحبه غفلتاً از دهانم بیرون پرید و حالا همان را تیتر کرده‌اند، گفته بودم «هنرمند متوسطی هستم» کسی که از این جمله تیتر ساخته یا با من دشمن است یا تعارف بلد نیست. کدام روزنامه تمام صفحه را به مصاحبه با یک هنرمند متوسط اختصاص می‌دهد؟ فقط یک روزنامه‌ی بد... یا روزنامه‌ای که نمی‌خواهد بگذارد مادرم به من افتخار کند! شانس آوردم که در سوی دیگر صفحه عکس بزرگی از مراسم تدفین محمد حقوقی (شاعر معروف و از دوستان قدیمی پدرم) چاپ شده بود. تا حواس مادر را از تیتر مصاحبه پرت کرده باشم، پرسیدم "شنیدی که سه روز قبل، هشتم تیر، محمد حقوقی فوت کرد؟" و روزنامه را به دستش دادم. خبر را شنیده بود و با افسوس از خاطره‌ی سفری به اصفهان گفت که محمد حقوقی به دیدنمان آمد. تصویر مبهمی از آن سفر داشتم. مادر برای کمک به حافظه‌ی من کیسه‌ی عکس‌های قدیمی را آورد و بعد از کمی جستجو عکسی به دستم داد که من را با شلوار کوتاه در کنار مرحوم حقوقی، پدر و مادر و برادر سر شکسته‌ام نشان می‌دهد. پدرم پشت عکس تاریخ گذاشته است هشتم تیرماه 1348، یعنی دقیقاً چهل سال قبل از روزی که مقدر بود تا محمد حقوقی با زندگی وداع کند...

اگر همان روز که با شلوار کوتاه جلوی عالی‌قاپو ایستاده بودم آینده را می‌دانستم و به آقای حقوقی از چهل سال بعد خبر می‌دادم آن خدابیامرز چه عکس‌العملی نشان می‌داد؟ وحشت می‌کرد یا خوشحال می‌شد؟ آیا خیالش راحت می‌شد که چهل سال دیگر وقت دارد یا فکر می‌کرد که فرصتش کافی نیست؟ آیا بعد از آن بیشتر می‌خواند و بیشتر می‌سرود و کتاب‌های بیشتری چاپ می‌کرد یا افسرده می‌شد و سال‌های مانده را می‌شمرد؟ اگر مسافری از آینده، همین الان که 49 سال دارم، خبر بدهد که چهل سال دیگر در همین روز خواهم مرد به احتمال زیاد از ترس سکته می‌کنم و این دلداری که بطور طبیعی شانس من برای نود ساله شدن زیاد نیست و بجای ترسیدن باید خوشحال باشم فایده‌ای نخواهد داشت...

اتفاق دوم- روز قبل خبر سقوط هواپیما را در راه ارمنستان شنیده بودم اما نمی‌دانستم که پنج نفر از کشته‌ها را بارها دیده‌ام. وارد کافه که شدم میزم در اشغال گل‌های پرپر و شمع‌های سیاه و عکس مقتولین بود. جلوی عکس‌ها رفتم، نمی‌دانم چه خاصیتی در مرگ است که عکس‌های یادبود را بی‌روح می‌کند انگار که عکس‌ها از اول به نیت استفاده در مراسم عزاداری گرفته شده‌اند... چهره‌های روی دیوار، بی روح اما آشنا هستند، یادم نمی‌آید کی آن‌ها را دیده‌ام.

اینجا آن میز کنار دیوار و نزدیک به پنجره را بیشتر از همه دوست دارم. وقتی پشت به دیوار می‌نشینم بر تمام میزهای کافه و رفت و آمد مردم در خیابان مسلط هستم. خیلی وقت‌ها پشت آن میز طراحی می‌کنم و چون کسی نمی‌تواند روی کاغذم سرک بکشد احساس امنیت می‌کنم. به این دلایل بهترین میز کافه است. اگر کسی زودتر از من آن‌را اشغال کرده باشد با اکراه جای دیگری می‌نشینم و به غاصبین چپ چپ نگاه می‌کنم! این‌بار هم همان کردم و به عکس‌هایی که نمی‌توانستند با اراده‌ی خود میزم را ترک کنند نگاه کردم. لبخند و نگاه آن دست راستی آشنا بود و چهره‌ی آن دست چپی با ته ریشی که دارد و گردی کله‌ی آن وسطی، آن هم آشناست... ناگهان تصویرها در ذهنم جان گرفتند... حالا یادم آمد! یک گروه شش یا هفت نفره بودند که هرشب می‌آمدند و چون میز من برای‌شان کوچک بود آن را به میز دیگری می‌چسباندند و می‌نشستند. معمولاً دیرتر از من می‌رسیدند با این وجود یکی دو باری آنها را نشسته بر جای خودم دیدم. آخرین بار، همین چند هفته پیش بود که میزم را اشغال کرده بودند و به ناچار جای دیگری نشستم و از زیر چشم نگاه‌شان کردم. آن‌که لبخندش آشنا است میانداری می‌کرد، درباره‌ی حوادث روز حرف می‌زد و استدلال می‌کرد به چه دلایلی باید از آن دور ماند. از صحبت‌هایش فهمیدم که دوست مشترکی دارند که احساساتی است و به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دهد و کار خود می‌کند، آن‌روز هم نیامده بود و همه برای سلامتی‌اش نگران بودند. میاندار می‌گفت بدون اطلاع او رفته وگرنه نمی‌گذاشت برود. آن یکی که همیشه کت و شلوار می‌پوشید و ته ریش داشت با تأخیر رسید و چند دقیقه‌ای در صحبت وقفه انداخت، وقتی نشست بحث ادامه پیدا کرد و به توضیح سیاست‌های شرق و غرب کشید و در انتها سخنران یک‌بار دیگر نتیجه گیری کرد که باید کار دنیا را به حال خود رها کرد.

با بعضی تحلیل‌ها موافق نبودم اما پسندیده نبود در گفتگویی که به آن دعوت نداشتم دخالت کنم. بحث را عوض کردند تا درباره‌ی چیزهایی که بیشتر مورد علاقه‌ی جمع بود صحبت کنند، که یعنی به این زودی میز را ترک نخواهند کرد. بلند شدم و دنبال کارم رفتم...

کسی از آینده خبر نداشت. کسی نبود تا به آن‌ها بگوید نگران سلامتی دوست‌تان نباشید چون سالم می‌ماند اما پنج نفر از شما به زودی در خطرناک‌ترین مسافرت این سال جان خود را از دست می‌دهید!

                                                              ***

خدا را شکر که از فردا خبر ندارم، خدا را شکر که هیچ‌کس از فردا خبر ندارد، نه پدرم، نه محمد حقوقی و نه هیچکدام از مسافران ارمنستان و نه حتی حضرت حافظ که هر بار او را واسطه قرار دادم تا از آینده بگوید فقط از پیدا شدن یوسف گمگشته خبر داشت و بس...  

 

بازی یار تودلی- نوشته‌ای از چپ کوک

ما طبقه متوسطي‌ها و يک حرکت فرهنگي!  

قبل از اينکه از ماشين پياده بشم به خودم گفتم رفيق امروز روز خودته. تلاقي شروع پروژه توليد کتاب مدرسه با تولدم رو به فال نيک گرفتم.  والدين بچه‌ها کم و بيش اومده بودن. ته دلم يه هيجان عجيبي بود. فکر مي‌کردم وقتي به والدين بچه‌ها بگم از بچه‌هاتون نويسنده در مياد چه حالي مي‌شن. وقتي بگم طرح داستان هايي که تو يک سال کلاس نوشتن خوب بوده و بعضي‌ها‌شون ناب و درجه يک چه کيفي مي‌کنن. جلسه رو با يه ربع تاخير شروع کرديم. خلاصه صحبت‌هايي که قرار  بود انجام بدم رو تايپ کرده در اختيار والدين گذاشتم. به خودم گفتم رفيق بالاخره اوضاع بايد از يه جا درست بشه. ببين مي‌توني نظم رو تو همين پروژه يه ساله پياده کني؟ حرفام رو براي سي و پنج دقيقه تنظيم کرده بودم که چهل دقيقه طول کشيد. به بچه‌ها و والدينشون که کنار همديگه نشسته بودن گفتم که اين بچه‌ها مستعدن. اين بچه‌ها دغدغه دارن. اين بچه‌ها فکر کردن بلدن. من و مدرسه مي‌خوايم کمک کنيم اين فکر کردن‌ها جهت بهتري بگيره. بهتر بنويسن. بهتر قضاوت کنن. گفتم قراره طرح داستان‌هاي بچه‌ها تبديل به داستان درست و حسابي بشه و بعد بره براي چاپ. گفتم هزينه کلاس‌هاي آموزشي با مدرسه‌ست. گفتم هزينه چاپ هم با مدرسه‌ست.  گفتم حق التاليف بچه‌ها هم محفوظه. يه قرارداد مي‌نويسيم شفاف و روشن. مثل آدم هاي بافرهنگ مي‌شينيم کنار هم فکر مي‌کنيم شايد زندگي گند امروزمون رو بهتر کنيم. حرفام که تموم شد به خودم گفتم رفيق گام اول رو خوب برداشتي. احتمالا مدير مدرسه هم که کنار دست من نشسته بود همين فکر رو مي‌کرد. صاف نشسته بود و به خودش مي‌باليد. يه گام فرهنگي بلند برداشته بود. از اون گام‌هايي که توي اين مملکت خيلي تعريف نشده. ما داشتيم به نسل بعد فکر مي‌کرديم. به اينکه نسل بعد پرتوان‌تر باشه، کم‌عقده‌تر باشه، کم‌بغض‌تر باشه.

حرفام که تموم شد منتظر شدم تا نظرات والدين و بچه‌ها رو بشنوم. شب قبلش به نگراني‌هاي احتمالي والدين فکر کرده بودم. حدس مي‌زدم مهم‌ترين مشکلشون با پروژه زمان کار باشه. براي همين يه جدول زماني تنظيم کرده بودم و  توش حداقل زمان هر مرحله از پروژه رو  پيش‌بيني کرده بودم. اولين سوال رو پدر يکي از خوش‌فکرترين بچه‌هاي جمع پرسيد: خانوم من واقعا متاسفم.‌ دلم هري ريخت. واقعا واسه اين سيستم آموزشي متاسفم. بچه من ده ساله داره درس مي‌خونه شما تازه امسال يادتون افتاده بچه من استعداد داره؟ شاخ‌هام داشت در ميومد. چرا زودتر اقدام نکرديد؟ چرا دو سال پيش که بچه من وقت داشت اقدام نکرديد. خواستم بگم جناب اين يه فرصته نه يه وظيفه. اين يه شانسه. خواستم حرف بزنم که يکي ديگه گفت: منم مي‌خواستم بگم اين چه وضع دعوت کردن از والدين واسه يه چنين جلسه مهميه؟ ملت بد جور جوگير شده بودن‌  شما يه دعوت‌نامه کتبي مي‌داديد يا روي سايت دعوت رسمي مي‌کرديد. خواستم بگم جناب پياده شو با هم بريم. جلسه مهم ؟ يکي ديگه از يه گوشه گفت: حالا اصلا کي گفته بچه‌هاي ما مايلن يه چنين کاري بکنن؟ بچه‌ها سرخ شده بودن. يکي با ترس و لرز گفت اگه نمي‌خواستيم که الان اينجا نبوديم. خواستم بگم دوستان بنده نگفتم بچه‌هاي شما گابريل گارسيا مارکزن. خواستم بگم دوستان تا نويسنده شدن اونم از نوع متوسطش، يکي مثل خودم، اين بچه‌ها بايد حالا حالاها بدوند. خواستم چيزي بگم که پدر يکي ديگه گفت اينها خيلي مهم نيست. مسئله‌هاي مهم‌تري هم هست. نفس راحتي کشيدم. به خودم گفتم بالاخره يکي پياده شد. روم رو برگردوندم سمت مخاطب که ببينم چي ‌مي‌گه. آقا ابروهاش رو در هم کشيد و گفت: ببين خانوم من مي‌خوام بدونم شما چي‌کار مي‌خواي بکني. مثلا مي‌گي موضوع مادر. بعد داستان بچه‌هاي ما رو چاپ مي‌کني؟ اصلا يه سوال مهم‌تر. شما خودت ليسانسي، چيزي داري؟ سکته زدم. خواستم چيزي بگم که طرف بلند شد و همونطور که  سوئيچ ماشينش رو برمي داشت گفت: مدرسه که سود کلون مي‌کنه رو اين کار. چه تبليغي مي‌شه واسه‌ش. اونم به خاطر استعداد بچه‌هاي ما...

جلسه تموم شد. يکي دو نفر از اوليا بابت حرف‌ها معذرت خواهي کردن. پدر دو تا از بچه‌ها در حد گلاويز شدن دعواشون شده بود. بچه‌ها بغض کرده بودن. من کم آورده بودم. تا خونه فکر کردم کجاي کار اشتباه بود. دلم يه پنجره مي‌خواست. يه پنجره به اميد. يه پنجره به آگاهي و نگاه و .. نشستم پاي کامپيوتر و همونطور که وبلاگم رو باز مي‌کردم زير لب گفتم اي کاش معجزه‌اي ، معجزه‌اي در کار، در کار.. ديدم توکاي مقدس، چپ‌کوک با خاک يکسان شده رو در روز تولدش به يه درد دل دعوت کرده. ته دلم خنديدم. به خودم گفت رفيق امروز روز خودته. باور کن.

                                                           *** 

از چپ‌کوک متشکرم، بخاطر این‌که معلم متفاوتی است و بخاطر این‌که هنوز به آینده امیدوار است و... بخاطر این‌که علی‌رغم مشغله‌ی فراوانش در این بازی شرکت کرد. به شکل غریبی مطمئن هستم که در آینده‌ای نه خیلی دور شاهد ظهور نویسندگان و هنرمندان خوبی از بین شاگردان چپ‌کوک خواهیم بود... تولدش مبارک.

عبدی دوست داشت "چیریک" بشه

عبدی فقط دو سال بزرگتر از من بود اما اسباب بازی‌هایی داشت که من نداشتم، مثلاً یک تفنگ بادی داشت از آن‌هایی که از کمر تا می‌شد و یک گلوله‌ی پردار تویش می‌گذاشتند و به سمت تخته‌ی هدف شلیک می‌کردند، می‌شد بجای گلوله‌ی پردار از ساچمه استفاده کرد و بجای هدف از گنجشک‌های روی درخت. عبدی یک ماسک غواصی هم داشت، از آن‌هایی که کنارش یک لوله دارد و وقتی سرت را زیر آب می‌کنی سر لوله بیرون از آب می‌ماند برای نفس کشیدن... تابستان توی حوض خانه‌ی مادربزرگ که می‌نشستیم عبدی ماسک غواصی‌اش را می‌زد و سرش را زیر آب می‌کرد. عبدی زیرآب بود که فکرهایش را کرد و تصمیمش را گرفت. از حوض بیرون آمد و اعلام کرد که می‌خواهد در آینده "چیریک" شود. نه خودش و نه من نمی‌دانستیم چیریک یعنی چه، احتمال می‌دادم که چیزی مثل قهرمان فیلم‌های جنگی باشد. به هرحال هیچ‌وقت علت علاقه‌ی عبدی را به چیریک شدن نفهمیدم شاید فقط شیفته‌ی تلفظ غلط آن بود، شاید زیاد زیر آب مانده بود و اکسیژن به مغزش نرسیده بود...

                                                                  ***

به مادرم گفتم که می‌خواهم گیتار یاد بگیرم، جدی‌ام نگرفت. بچه بودم و به موسیقی علاقه داشتم اما پول نداشتم، حالا این امکان را دارم که برای خودم معلم گیتار بگیرم فقط زیادی بزرگ هستم... اگر دو سال بی‌وقفه تمرین کنم تا صدایی از گیتار در بیاورم می‌توانم با چند نفر نوازنده‌ی مسن- همه بالای پنجاه سال داشته باشند- یک گروه راک زیرزمینی تشکیل بدهم و اسمش را بگذارم BACKSTREET OLD BOYS

قول می‌دهم به شش ماه نرسد که معروف‌ترین گروه در زیرزمین و روی زمین ایران بشویم از کیوسک معروفتر...

                                                                 ***

برای راه انداختن یک کاسبی پرسود در کانادا فقط به دو دلار سرمایه‌ی اولیه احتیاج دارم. کافی است که وارد تورنتو بشوم و به نزدیک‌ترین شعبه‌ی تیم هورتون بروم و با دو دلار یک لیوان قهوه سفارش بدهم، پنجاه سنت بقیه‌ی پولم را با لیوان قهوه‌ام بگیرم و پشت یک میز بنشینم و با فراغ خاطر آن را جرعه جرعه بنوشم تا تمام شود و خستگی راه از تنم بیرون برود. بعد پنجاه سنت را توی لیوان خالی بریزم و بیرون کافه روی زمین دراز بکشم و لیوان را بگذارم کنار سرم... تخت بخوابم. هربار بیدار شدم پول‌هایی را که اضافه بر سرمایه‌ی اولیه‌ام توی لیوان ریخته‌اند جمع کنم و توی جیبم بریزم و دوباره بخوابم...

این پاسخی بود که به دوستم دادم وقتی پرسید اگر به کانادا مهاجرت کنی چطور زندگی خواهی کرد.

                                                               ***

هرکسی را برای کاری ساخته‌اند، شاید برای خیلی کارها دیر شده باشد، بعید نیست روزی BACKSTREET OLD BOYS را راه بیندازم، بعید نیست روزی از خوابیدن در پیاده‌رو پول دربیاورم اما مسلماً هیچ‌وقت چیریک نخواهم شد... عبدی بود که در دوازده سالگی دوست داشت چیریک بشود که او هم رفت امریکا و یک کارمند ساده شد...

 

بازی یار تو دلی، نوشته‌ای از کافه کافکا

                                            ((غریبه ایی در شهر))

راستش، اگر نقشه را جلویم بگذارید درست نمی توانم موقعیت جغرافیایی ایالت کوچک و دور افتاده ی بلاگفاسیتی را نشانتان بدهم. یعنی فکر نکنید می دانم کجای نقشه است و نمی گویم، نه...واقعا نقشه خوانی بلد نیستم.

چند ماهی میشد که در ایالت منزویه بلاگفاسیتی کافه ی کوچکی زده بودم. مشتریان کافه ام را کابوی های تنها و غبار گرفته ایی تشکیل می دادند که بعد از گاوچرانی های طولانی، اکنون جای دنجی را یافته بودند تا چیزی بنوشند و به ماجراهای تکراری و معمولا دروغ همدیگر گوش دهند. اغلب با هم دعوا میکردند، کف کافه تُف می انداختند و موقع خروج به "سگ توله" لگد می زدند. سگ توله نام تنها دوست من است. سگ بدی نیست، یعنی اصلا بیدار نیست که بشود خوب یا بد بودنش را تشخیص داد. اولین بار او را خسته و تنها وسط یک بیابان دور افتاده دیدم که داشت پای یک کاکتوس ادرار میکرد ! فکر کنم احمق می خواست نشانه گذاری کند که گم نشود ولی نمی دانست گم شده! به او آب دادم...دست از ادرار کردن کشید و تا شهر دنبالم آمد. روزها جلوی کافه، جایی که زیر دست و پا نباشد، پوزه اش را روی زمین می گذارد و می خوابد. فقط موقع غذا خوردن بیدار می شود، غذا می خورد، خمیازه میکشد، یک پارس رقت انگیز می کند که فکر کنم به معنای تشکر باشد و دوباره می خوابد. او را سگ توله نامیدم چون تنها حدسی که از ظاهرش می شد زد این بود که پدرش سگ بوده البته در مورد ماهیت خودش زیاد مطمئن نیستم که سگ باشد چون زندگی اش بیشتر شبیه به گیاه است!

یک عصر که حوصله ی مشتری ها را نداشتم تابلوی "کافه تعطیل است" را به میخ درب ورودی آویختم، صندلی لهستانی ام را جلوی در گذاشتم، یک آینه جلوی دماغ سگ توله گرفتم تا از زنده بودنش مطمئن شوم و وقتی که آینه بخار کرد با خیال راحت روی صندلی نشستم و سعی کردم هنگام سیگار کشیدن تمام مردم و خیابان را تحت نظر بگیرم. کل این شهر کوچک، متشکل است از یک خیابان اصلی و خانه ها و مغازه هایی که در دوطرف خیابان ساخته شده اند. هرروز در خیابان چند دوئل می شد، از بانک روبروی کافه سرقت مسلحانه می شد، بچه ها از مغازه ها دزدی می کردند و زن ها برای موضوعات بی اهمیت گیس های همدیگر را می کشیدند و جیغ میزدند. هفته ایی یکبار هم  " جک یه لامپی " با دارو دسته ی شرورش به شهر حمله می کردند و مردم را میترساندند.

جرج لاشخوره پولدار ترین و موذی ترین پیرمرد ایالت بود ، کنار بانک یک مغازه ی تابوت سازی داشت و همیشه با جدیت و لذت فراوان مشغول تابوت سازی بود. آقای اسمیت که مثلا شهردار شهر است هر روز زنش را می زد و روزی سه بار او را تهدید به طلاق می کرد. شهر کلانتر نداشت، یعنی داشت ولی یک روز با دختر بابی تیلانتی ( جواهر فروش شهر ) فرار کرده بودند. چون باب با ازدواجشان مخالف بود. شایعه شده بود جک یه لامپی آنها را در بیابان پیدا کرده و آنها را در ازاء نیم کیلو خاک طلا با سرخپوست ها مبادله کرده است. سرخپوست ها هم پوست سر کلانتر را کنده اند و با آن لازانیا درست کرده اند و دختر باب را هم کشته اند و داخلش را از پر عقاب پُر کرده اند و به عنوان یک الهه ی باروریِ تاکسیدرمی شده از آن مراقبت می کنند !

دیگر غروب شده بود... فارغ از هیاهوی شهر سرم را رو به غرب چرخاندم تا از دیدن غروب زیبایِ قرص سرخ رنگ خورشید که دیگر نصفش پشت خط افق فرو رفته بود ، لذت ببرم. آنجا، آن دور ها میان نیمه ی رویاییِ خورشید، لکه ایی بود که به طرف شهر می آمد. مطمئن بودم که کاکتوس نبود. دیری نپایید که آن لکه جلویم ایستاد. مردی بود با پالتوی مشکی بلند، کلاه سیاه، یک کیف چرمی کهنه که روی دوشش آویخته بود و چکمه های نیمه پاره ایی که از راه رفتن زیاد صاحبش حکایت داشت. وقتی سرش را برای نگاه کردن تابلوی کافه بلند کرد چشمانش را که از سایه ی لبه ی کلاه بیرون آمده بود، دیدم....یکی از چشمهایش غمگین و مهربان بود و چشم دیگرش خسته و بی حوصله ... قبل از اینکه چیزی بپرسد او را به کافه دعوت کردم ... وقتی داخل می شد، سگ توله از میان پلک چشم چپش لحظه ایی او را وارسی کرد و دوباره به خوابش ادامه داد.

غریبه بی آنکه چیزی از خودش بگوید روزها مهمان من بود. صبح ها از کافه بیرون می رفت و شبها خسته بازمی گشت شام مختصری می خورد و چیزهایی را روی کاغذ می نوشت و می کشید. یکروز که برای گپی دوستانه کنارش نشستم کاغذهایش را دیدم ...پر بود از نقاشی و طراحی ... پرسیدم نامش چیست و از کجا آمده...گفت نامش مهم نیست، متولد سرزمین "هاشورها" است و سالهای زیادیست که شهر به شهر می گردد و نقاشی ها و طرح هایش را می فروشد... گفت اینروزها هم برای فروش نقاشی هایش به مردم این شهر بیرون می رود!... راستش تصور اینکه آقای اسمیت بعد از کتک زدن زنش مشغول نصب یک تابلو نقاشی روی دیوار خانه اش می شود، حسابی به خنده ام انداخت !

روزها می گذشت، شهر آرامتر شده بود، صدای تیر اندازی و شکستن شیشه نمی آمد، کابوی ها دیگر کف کافه تُف نمی انداختند و با لگدهایشان سگ توله را بد خواب نمی کردند ... این اوضاع به نحو غیر قابل باوری اسرار آمیز و شگفت انگیز به نظر می رسید. یکروز برای رصد شهر، دوباره روی صندلی لهستانی نشستم. خیابان سوت و کور بود. از پنجره، آقای اسمیت را دیدم که همسرش را ماچ می کند و با هم تابلویی را روی دیوار می کوبند! جرج لاشخوره بوم نقاشی می ساخت اما با حالتی که انگار چاره ایی نداشته باشد ناراضی و غمگین به نظر می رسید... این اوضاع شبیه به یک معجزه بود... دیدن این صحنه ها حتی از پارس کردن سگ توله برای یک دله دزد هم شگفت انگیزتر بود!

هنوز غرق در ناباوری بودم که صدایی از دور مرا به خود آورد...جک یه لامپی بود که با دارو دسته ی بی پدر مادرش به سوی شهر می آمدند...زنها بچه هایشان را به خانه بردند، جرج لاشخوره بساط تابوت سازی اش را از پستو بیرون آورد، پنجره ها بسته شدند و مردم از لای درزها خیابان را نگاه می کردند...جک یه لامپی از اسب پیاده شد و میان خیابان عربده می کشید و فحاشی می کرد...غریبه از کافه بیرون آمد و به جک گفت بهتر است لال شود و برود جوراب های سفیدش را آتش بزند...جک ناباورانه غریبه را نگاه کرد و بعد از کمی برانداز کردن گفت : ((هی تو...تا حالا اینورا ندیده بودمت...می دونی من کی ام ؟ جک یه لامپی... تو کل این سرزمین کوفتی وقتی اسم من میاد همه فرار می کنن...بیا پایین غریبه می خوام باهات دوئل کنم...امروز آدمکشیه خونم پایین اومد))...هر دو وسط خیابان ایستادند، سکوت بیداد می کرد، یک بته خار از میانشان غلطید و تقریبا همه مطمئن بودند که کار غریبه تمام است. جک شروع به شمارش کرد در حالی که انگشتانش را نزدیک دسته ی اسلحه اش می رقصاند....غریبه گفت: ((قبل از شمارش فرصتی بده تا چیزی بنویسم))...جک گفت: ((واسه اون دنیا فرستادنت عجله دارم...اگه می خوای واسه مامان جونت وصیت بنویسی بهتر عجله کنی چون الانه که جهنم و تعطیل کنن)) دارو دسته ی بی پدر مادر جک یه لامپی بلند و گوش خراش می خندیدند و تیر هوایی شلیک میکردند. غریبه همانجا روی کاغذ چیزهایی کشید و به جک داد...جک کاغذ را نگاه کرد، مکثی کرد و چوبی که گوشه ی لبش گذاشته بود و می جوید را به زمین تُف کرد...سیگاری روشن کرد، نگاهی به غریبه انداخت و در حالی که پک های عمیقی از سیگارش می گرفت سوار اسبش شد و با دارو دسته ی شگفت زده اش از آنجا دور شدند...دقایقی طول کشید تا مردم از بهت بیرون بیایند و برای غریبه هورا بکشند...آنشب جشن بزرگی گرفته شد و تصمیم گرفتند غریبه را کلانتر کنند...

هنوز خورشید کاملا طلوع نکرده بود که از خواب بیدار شدم. به سالن کافه آمدم. روی پیشخوان یک کاغذ بود، کاغذ را نگاه کردم، روی آن یک طرح زیبا کشیده شده بود و زیرش نوشته بود:

(( من نقاشی هایم را فروختم، مزدم را گرفتم و اکنون باید به شهر بعدی که همین نزدیکیهاست بروم

تشکر

امضاء: توکا نیستانی ))

به خیابان دویدم و به شرق نگاه کردم...میان نیمه ی سرخ خورشید که طلوع می کرد و هنوز نصفش پشت خط افق جا مانده بود، لکه ایی در حال دور شدن بود.

وقتی به کافه برمی گشتم اشتباهاً پایم را روی گردن سگ توله گذاشتم...احمق، انگار نه انگار که لگدش کردم...هنوز خواب بود!

                                           *************************            

از "کافه کافکا" بخاطر شرکت در این بازی تشکر می‌کنم و حالا "چپ کوک" را به بازی دعوت میکنم با این توضیح که مجبور نیست درباره‌ی من بنویسد و می‌تواند نوشته‌اش چیزی در ادامه‌ی بحث‌های وبلاگ خودش باشد یا هرچه که دوست دارد و صلاح می‌داند.

                                                                     ...

اگر کنجکاو هستید تا بدانید وقتی در بلاگفاسیتی مجبور به دوئل با "جک یه لامپی" شدم روی کاغذ چه نوشتم که او را از ادامه‌ی نبرد منصرف کرد... نوشتم:  جون مادرت منو ضایع نکن، بذار برم!