دزدان زباله در شهر

میدانید که چرا تولید کتاب‌های مصور- کمیک استریپ، گرافیک نوول- هنوز در ایران رونق نگرفته؟ چون طراحی یک کتاب مصور، درست مثل ساختن یک انیمیشن خوب، مستلزم سرمایه‌گذاری، صرف وقت و تحمل زحمت زیاد و در بیشتر مواقع، یک کار گروهی است که نه کسی این‌جا وقتش را دارد و نه پولش را و نه حوصله‌ی زحمتش را. پس همه ترجیح می‌دهند دنبال کارهای آسان‌تر بروند و از راه دور دیگرانی را تشویق کنند که، هر از گاهی، از روی علاقه کاری می‌کنند. به این ترتیب است که در سی سال گذشته بجز یکی دو کتاب از جواد علیزاده که در اوایل دهه‌ی شصت منتشر شد و سه کتابی که مانا نیستانی در اواخر دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد منتشر کرد شاهد اتفاق مهم دیگری در این زمینه نبوده‌ایم. همین تعداد اندک کتاب هم بخاطر ضعف ناشر و محدودیت چاپ و بازار کتاب نتوانست آن‌طور که باید و شاید مطرح و شناخته شود... در چنین شرایطی فقط سرمایه‌گذاری که هدفی فرهنگی را نشانه گرفته است می‌تواند با صرف هزینه به رونق این صنعت کمک کند و این کاری است که سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران کرده یعنی با یک هدف فرهنگی روی چاپ کتاب مصوری درباره "زباله" سرمایه‌گذاری کرده است.

اولین و مهم‌ترین شرط برای ساختن یک کتاب مصور، در دست داشتن یک داستان جذاب است. ایده‌آل است اگر طراح خود از قدرت داستان‍‌پردازی برخوردار باشد و هردو کار را به تنهایی انجام دهد اما داستان نویسی کار دشواری است که از عهده‌ی بیشتر ما بر نمی‌آید و ساده انگاری است اگر تصور کنیم که هر نویسنده‌ای می‌تواند برای یک کتاب مصور داستان بنویسد همانطور که هر کارتونیستی از عهده‌ی تصویرسازی برای چنین کتابی برنمی‌آید. برای این‌کار به نویسنده‌ای احتیاج است که درک درستی از تصویر، قاب‌بندی، فضای دوبعدی کاغذ و محدودیت‌های آن داشته باشد. نویسنده باید بتواند کاراکترها را در صفحه تجسم کند و حجم گفتگوها را متناسب با فضای صفحه طراحی کند و با گذاشتن شوخی‌های به موقع یا گره‌هایی که به کنجکاوی خواننده برای دنبال کردن داستان دامن بزند سهم خود را در کل کار ادا کند. بعد از آن نوبت طراح است تا با خلاقیت خود به فضایی که نویسنده آفریده عینیت ببخشد. بدون یک داستان جذاب، کتاب مصور با هر کیفیتی که طراحی آن داشته باشد محکوم به شکست است...

اولین و بزرگترین مشکل "دزدان زباله در شهر" داستان ضعیفی است که حتی نمی‌تواند سرمایه‌گذاری فرهنگی ناشر را توجیه کند. دو شخصیت اصلی، "پروفسور" و "غلام" هردو با زباله سر و کار دارند، اولی با بازیافت زباله‌ها دستگاه جدیدی ساخته که با فروش آن ثروت زیادی وارد کشور خواهد شد و دومی، به گفته‌ی نویسنده، در میان زباله‌ها دنبال کار خلاف می‌گردد! غلام زباله اختراع پروفسور را می‌دزدد اما گره داستان نه سرقت دستگاه و پس گرفتن آن، بلکه گم شدن عینکی است که تمام مردم شهر، و ایضاً غلام زباله و گروه خلاف‌کارش، بدنبال آن هستند چون تمام شهر بر این باور است که آن عینک سواد می‌آورد! داستان با شناسایی یک کلاغ به عنوان سارق عینک به پایان می‌رسد... همین. تمام. نتیجه بی‌نتیجه.

حاصل تلاش احسان غلامی، تصویرساز کتاب، چشم‌گیر نیست گرچه بیشتر از مسعود رحمانی، نویسنده، برای کتاب زحمت کشیده است. بزرگترین ضعف طراح در خلق کاراکترها نمود پیدا می‌کند. تصویرساز غربی برای طراحی شخصیت دانشمند کم‌حواس، کم‌حافظه یا حتی دیوانه(!) به نمونه‌های واقعی و معروف این آدم‌ها در جامعه‌ی خودش رجوع می‌کند، به آدم‌هایی مثل ماکس پلانک، آلبرت اینشتین یا توماس ادیسون و... (نگاه کنید به عکس‌های آلبرت اینشتین با موهای آشفته در حال زبان درازی، درحال دوچرخه سواری یا نواختن ویولون و باز نگاهی بیندازید به فیلم زندگی توماس ادیسون در نوجوانی که کارگاهی در مزرعه‌ی پدری داشت و بیشمار اختراعات عجیب و غریب و...) در فرهنگ تصویری ما ایرانی‌ها عنوان "پروفسور" یادآور هیچ‌کس نیست. در این جغرافیا تنها پروفسوری که مردم می‌شناسند مرحوم پروفسور حسابی است که نه مخترع بود و نه شوریده حال، معلم محترم و سنگین و رنگینی بود که مثل همه‌ی هم‌نسلانش با حساب و کتاب زندگی و تحصیل و کار کرد و امروز تنها نشانه‌ی تصویری ما از او و بالطبع از کلمه‌ی پروفسور، کراوات ایشان است... مع‌الاسف پروفسور داستان ما حتی اندک شباهتی با پروفسور حسابی ندارد تا تصویر او آشنا و حقیقی بنظر بیاید و بجز عینکی که بر چشم گذاشته- و علامت سواد اوست- در داشتن ریش و طاسی سر و علاقه به آشغال به غلام زباله شبیه است. تنها موفقیت طراح در خلق کاراکتر غلام زباله است که بنظر پذیرفتنی و آشنا می‌آید. حتی شباهت ظاهری غلام زباله به "فاگین"- سردسته‌ی دزدها در داستان اولیور تویست- آزار دهنده نیست. موفقیت طراح در معادل‌سازی برای کاراکترهای شناخته شده‌ی فرنگی به غلام زباله ختم می‌شود و نمی‌تواند در طراحی "شیرو" که دستیار پروفسور است، از "ایگور"- دستیار دکتر فرانکشتین در فیلم فرانکشتین جوان- فاصله بگیرد و شیرو را با گوژی در پشت و عصایی در دست طراحی می‌کند. کاراکتر "کارآگاه هوشیار" هم با شنل و کلاه و پیپ ارجاعی است به تصویر سینمایی "شرلوک هولمز" تا یک‌بار دیگر ثابت شود پروفسور، دستیار او و کارآگاه هیچ‌کدام متعلق به این جغرافیا و این فرهنگ نیستند، به داستان وصله شده‌اند و طراح چاره‌ای جز رجوع به فرهنگ تصویری غریبه نداشته است.

در کل می‌توان گفت که علی‌رغم تصویرسازی و رنگ‌آمیزی ضعیف، هر شخصیت در زاویه‌های مختلف نسبتاً خوب تکرار شده و تقسیم بندی قاب‌ها در صفحه خوب است و خواننده می‌تواند به راحتی داستان- کدام داستان؟!- را دنبال کند فقط گاهی بالون‌های گفتگو جای درستی ندارند که کار تعقیب گفتگوها- کدام گفتگو؟!- را دشوار می‌کند.

بدون تردید می‌توان کتاب "دزدان زباله در شهر" را در پوشه‌ی «یک تجربه‌ی شکست خورده‌ی دیگر» بایگانی و فراموش کرد و باز به انتظار یک اتفاق تازه چشم براه ماند.

 

یامه... یعنی تمام

ایچ... استاد جایی ته کلاس، پشت سر شاگردها قدم می‌زند و با صلابت می‌شمارد و من روی زمین به پشت دراز کشیده‌ام و سعی می‌کنم پاهایم را در هوا معلق نگه دارم و با هر شماره فاصله‌شان را با زمین کمتر کنم.

نی... کاش می‌توانستم سرم را بچرخانم تا محل ایستادنش را تشخیص بدهم، دلهره دارم که مبادا بالای سرم باشد. استاد می‌خواهد از ما مرد بسازد و به همین خاطر گاهی ناغافل با کف پا به شکم‌مان می‌کوبد. او معتقد است این کار برای تقویت عضلات شکم فایده دارد.

سان... برای این‌که پاهایم به زمین نخورد فشار زیادی به آن‌ها وارد می‌کنم، کمرم درد گرفته و پشتم از زمین بلند شده و شبیه به الاکلنگی شده‌ام که گاهی این‌طرف و گاه آن‌طرفش به زمین می‌خورد. نگران هستم و هنوز نمی‌توانم جای استاد را تشخیص بدهم که صدای آخ یک‌نفر بلند می‌شود... یک مرد ساخته شد!

چی... حالا تمام تنم رعشه گرفته و از هفت بند آن عرق می‌جوشد. هرکار کردم نتوانستم فاصله‌ی پاشنه‌ی پاها را تا زمین کم‌تر کنم، اصلاً مدتی است که این فاصله قابل کنترل نیست چون به تناوب پاشنه‌ی پاهایم به زمین میخورند و با عجله و ترس نیم متری به هوا می‌پرانم‌شان مبادا استاد بفهمد هنوز مرد نشده‌ام و از عهده‌ی تمرین برنمی‌آیم.

یامه... «یعنی تمام»

ایچ... حالا دو به دو روبروی هم ایستاده‌ایم و پای راست من توی بغل نفر مقابل است و با شمارش استاد آن را بالاتر می‌برد. احتمالاً رابطه‌ای است بین بالا رفتن پا و مرد شدن من که اگر جر نخورم بعدها متوجه آن خواهم شد.

نی... یار من مچ پایم را محکم گرفته و آن را تا سینه‌اش بالا می‌برد و من کشف می‌کنم که ارتباطی عضلانی وجود دارد بین فاصله‌ی پاها با دو گوشه‌ی لب که باعث می‌شود هرقدر پا بالاتر برود دوگوشه‌ی لب پائین‌تر کشیده شوند.

سان... یار مقابل، پای راستم را روی شانه‌اش می‌گذارد و نفسم از درد بند می‌آید. شانس آوردم که قدش خیلی کوتاه‌تر از من است.

چی... هنوز نمی‌دانم چطور به این نتیجه رسید که می‌تواند پای من را روی سرش بگذارد، فقط یادم است که با دو دست شانه‌هایش را گرفته بودم و لی لی می‌کردم تا زمین نخورم. صدای در رفتن یکی یکی نخ‌هایی که رانم را به لگن خاطراتم* وصل کرده بود در کاسه‌ی سرم می‌شنیدم و با تمام وجود تلاش می‌کردم عربده نزنم.

یامه... «یعنی تمام»

ایچ... نوبت به شنا رسید که دردش کم است، روی زمین دراز می‌کشم جوری که فقط انگشت‌های پا و دو استخوان درشتی که انگشت‌های اشاره و میانی هر دست را به کف دست وصل می‌کنند با زمین در تماس باشند و با شمارش استاد بالا و پائین می‌روم.

نی... چندباری که شنا می‌کنم نیرویم تحلیل می‌رود و حالا شنا کردن هم باندازه‌ی تمرین‌های قبلی سخت می‌شود مخصوصاً که استاد دوست دارد فاصله‌ی شماره‌ها را زیاد کند تا مدت بیشتری درازکش بمانیم و فشار بیشتری تحمل کنیم. کسی حق ندارد وقت شنا شکم یا زانوها را روی زمین بگذارد و خستگی در کند.

سان... خسته هستم و علی‌رغم ترسی که از تنبیه استاد دارم مدتی است که پاها و شکمم به زمین چسبیده‌اند و فقط سر و سینه‌ام را بالا و پائین می‌برم. خطر کلاغ‌پر تهدیدم می‌کند. خستگی نظم افکارم را به‌هم ریخته و حافظه‌ام را مختل کرده است، هرقدر سعی می‌کنم نمی‌توانم به‌یاد بیاورم چه کسی به من پیشنهاد کرد تا به کلاس کاراته بروم.

چی... پیه تنبیه و کلاغ‌پر را به تن می‌مالم و روی زمین پهن می‌شوم، حالا به جای چهار نقطه تمام یک‌میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مترمربع مساحت بدنم با زمین در تماس است و حتی حال و رمقی برای تظاهر به شنا و گول زدن استاد ندارم. بگذار بفهمد که ضعف دارم، که مرد نشده‌ام، که ناتوانم. اصلاً بهتر است بجای کاراته دنبال نقاشی بروم...

یامه... «یعنی تمام»

                                                                 ***

ایچ... سر چهار راه جهان کودک از کرایه خطی پیاده می‌شوم و یک پانصد تومانی را که لای دفتر طراحی‌ام گذاشته‌ام تا سریع پیدایش کنم به راننده می‌دهم. راننده با اخم پول را می‌گیرد و می‌پرسد «خوورد نداری؟» کرایه‌اش چهارصد تومان است و باید صد تومان پس بدهد، «نه، ندارم. پونصد تومن که خودش پول خوورده»

نی... راننده از بقیه مسافرها طلب پول خرد می‌کند و از بدشانسی هیچ‌کس پول خرد همراه ندارد. «ای بابا، چرا یاد نمی‌گیرین صبح که میاین بیرون با خودتون پول خوورد بیارین، همه‌شون هزاری دارن، پس کی می‌خوان فرهنگ تاکسی سوار شدن یاد بگیرن، بیخود نیست وضع ترافیک خرابه، فرهنگ‌مون درست نشده، فرهنگ نداریم...»

سان... ربط فرهنگ با پول خرد را نمی‌فهمم، «آقا، فرهنگ من به پول‌خوورد چه ربطی داره؟! اصلاً شما راننده تاکسی هستی، شما باید پول خوورد داشته باشی که مسافراتو راه بندازی، داشتن پول خوورد هم بخشی از کار شماست، من صبح که اومدم بیرون کلی خوورد داشتم و همه‌رو دادم به راننده‌های قبلی. حالا هم پولم درشت نیست، دو تا صفرشم که بردارن از اینی که هست ریزتر نمیشه...»

چی... معلوم نشد راننده از چه چیزی عصبانی است و کجای فرهنگ من نقص داشت که ایشان را از اصلاح با زبان خوش و گفتمان فرهنگی نا‌امید کرد که مثل برق از تاکسی بیرون پرید، «هرچی میکشیم از دست شما میکشیم! کی گفته من باس پول خوورد داشته باشم؟ مگه من بانکم؟ مگه من صندوق پول بین‌المللی‌ام؟! اصلاً بگو ببینم حرف حسابت چیه؟»

معلوم بود که حرف حساب ندارم، گفتم که چرا خودت را ناراحت می‌کنی؟ بقیه پول من که چیزی نیست، نگهدار برای وقتی که مسافری پول خرد کم داشت یا اگر دوست نداری هروقت که صد تومان داشتی توی یکی از این صندوق‌های صدقات بینداز. من راضی هستم... یامه... «یعنی تمام»

ایچ، نی، سان، چی- یک، دو، سه، چهار به زبان ژاپنی

*لگن خاطرات- همان لگن خاصره است وقتی که درد عقل را زائل کند.

 

اتوپرتره‌

نمایشگاه « اتوپرتره های توکا نیستانی و محمدعلی بنی اسدی »
افتتاحیه : سه شنبه، ۲۷ بهمن ماه ۱۳۸۸- از ساعت ۴ تا ۸
نمایشگاه تا ۶ اسفندماه ادامه خواهد داشت
ساعت بازدید : ۲ تا ۸ بعدازظهر - نگارخانه جمعه ها تعطیل است

نگارخانه ماه مهر - خیابان آفریقا، کوچه نیلوفر، پلاک ۷ 

"کورت" گفت برای چه می‌نویسم

 

یکشنبه‌ها روزی است که طبق یک قرار قبلی مطلبی را که برای چلچراغ نوشته‌ام به آدرس سردبیر پست می‌کنم. یکشنبه‌ی پیش و یکشنبه‌ی پیش‌تر اما هیچ نفرستادم تا چراغ‌ها هم‌چنان روشن بمانند. راستش را بخواهید هرکار کردم دستم به نوشتن نرفت. موضوع داشتم، وقت داشتم، قهوه داشتم، اینترنت داشتم، حوصله... حوصله نداشتم.

بی‌حوصلگی را همه تجربه کرده‌اند، احساس مزخرفی است که هربار به دلیلی گریبان آدم را می‌گیرد و دل و دماغ زندگی کردن باقی نمی‌گذارد. مثل ویروسی است که غلظت امید را در خون کم می‌کند، امید که از دست رفت جسم و روح ضعیف می‌شود و راه برای هجوم فکرهای بد باز و دیگر هیچ کاری به نظر لذت‌بخش یا عاقلانه نمی‌آید. در فایده‌ی همه‌چیز شک می‌کنید و مرتب از خودتان می‌پرسید "که چی؟"

باید برای این شماره‌ی چلچراغ مطلبی بنویسم... "که چی؟"

باید درس بخوانم... "که چی؟"

باید سر کار بروم... "که چی؟"

باید منتظر بهار بمانم... "که چی؟"

باید زندگی کنم... "که چی؟"

باید مواظب سلامتی خودم باشم... "که چی؟"

باید برای گذشتن از عرض خیابان از روی خط‌کشی عابر پیاده راه بروم... "که چی؟"

باید بیشتر کتاب و مجله بخوانم... "که چی؟!"

                                                                  ***

گاهی یک یا چند اتفاق بد یا خبر ناامید کننده دست به دست هم می‌دهند تا حوصله‌تان از روزگار سر برود:

اتفاق بد اول- دکتر فرانکشتین- دندانپزشکم- زنگ زد تا یادآوری کند بی‌محلی به دندانی که پوسیده است راه خوبی برای معالجه‌ی آن نیست و دیر یا زود مجبور خواهم شد به دیدنش بروم. نمی‌دانم چه حکمتی است که هروقت مشکل مالی دارم مشکل دندان هم پیدا می‌کنم...

اتفاق بد دوم- سروش روحبخش طی نامه‌ی موجزی باطلاع رساند که فعلاً منتظر پرداخت حق‌التحریرها نباشم و بالاجبار خودشان چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند تا هرکه نخواست یا نتوانست صبر کند بدون خجالت برود... باید بین "تسلیم شدن و رفتن از مجله" یا "تحمل بحران تا زمان تغییر شرایط" یکی را انتخاب می‌کردم.

خبر ناامید کننده یا ضربه‌ی نهایی- همسرم از مدیران یک موسسه‌ی خصوصی است- پیداست که وضعش از شوهری که فقط چراغ خاموش می‌کند خیلی بهتر است- این موسسه برای فروش کالاهای خود از یک جامعه‌ی آماری هزار نفری نظر سنجی می‌کند. حتی برای سفارش دادن آگهی به مطبوعات به همین جامعه‌ی آماری رجوع می‌کند تا بفهمد کدام مجله‌ها خوانندگان بیشتری دارند. او هفته‌ی پیش با نتیجه‌ی آخرین نظرسنجی به خانه آمد، نتیجه‌ای که از نظر من تأسف‌بار بود. هزار نفری که مورد پرسش قرار گرفته بودند انواع و اقسام مجله‌های خانوادگی زرد و سبز و قهوه‌ای و جدول و سرگرمی را می‌خریدند اما حتی یک‌نفرشان یک مجله‌ی جدی‌تر نمی‌خرید... حتی چلچراغ هم نمی‌خرید!

شاید اگر دندانم درد نمی‌کرد یا حقوقم را به موقع گرفته بودم این آخرین ضربه نمی‌توانست تغییری در حالم بدهد- مخصوصاً که بدون نظرسنجی هم می‌دانستم که این‌ها خوانندگان بیشتری دارند- اما همه‌ی دردها با هم هجوم آورده بودند تا یک‌باره احساس خستگی و بیهودگی کنم. از خودم می‌پرسیدم حالا که کسی وقت برای مطالعه ندارد و اگر هم داشته باشد حل جدول سودوکو را به خواندن کتاب و مجله ترجیح می‌دهد، حالا که از نوشتن نمی‌توانم درآمدی داشته باشم، حالا که همه مجبور هستند تا پول‌شان را صرف خرید چیزهایی واجب‌تر از مجله و کتاب کنند... من برای چه و برای که می‌نویسم؟

هنوز به هیچ جواب قانع کننده‌ای نرسیده بودم که یکی از همین مجله‌های عامه پسند را در اتاق انتظار مطب دکتر فرانکشتین پیدا کردم. مجله را با غیظ ورق می‌زدم و حال مشت‌زن آماتوری را داشتم که گوشه‌ی رینگ زیر رگبار مشت‌های مایک تایسون گرفتار شده باشد... هرقدر ورق زدم ایرادی پیدا نکردم، صفحاتش زیاد بود و قیمتش ارزان، روی کاغذ گلاسه‌ی اعلا چاپ شده بود و صفحه‌بندی و گرافیک خیلی خوبی داشت... ظاهرش که خیلی بهتر از چلچراغ ما بود و پر بود از اطلاعاتی سطحی درباره‌ی همه‌چیز از خانه‌داری، خیاطی، آشپزی و پزشکی گرفته تا اسرار خوراکی‌ها، اسرار ویتامین‌ها و اسرار ستاره‌های سینما. اما در تمام صفحات پرشمار خود حتی یک خط درباره‌ی کتاب، یک جمله درباره‌ی هنر، یک اشاره به سیاست و نیم نگاهی دزدانه به جامعه نداشت که حتماً همان باعث محبوبیتش شده بود. محصولی درجه یک برای مردمی که در سنگر آشپزخانه پناه گرفته‌اند و دیگر حوصله‌ی هیچ ندارند جز کنجکاوی کردن درباره‌ی رنگ مبل‌های اتاق پذیرایی فلان ستاره‌ی محبوب سینما... خواندنی نبود اما دیدنی بود و تا نوبت نشستن بر صندلی معاینه به من برسد سرم را گرم کرد و نگذاشت به درد آمپول فکر کنم. مجله‌ی خوبی بود، مجله‌ای برای آدم‌های بی‌حوصله، مجله‌ای که فقط به کار کشتن وقت و کشتن مگس می‌آید.

یادم آمد که نویسنده‌ی مورد علاقه‌ام، کورت ونه گات، جایی در یکی از کتاب‌هایش به این سؤال که چرا می‌نویسد پاسخ داده است، کتاب‌های ونه گات را زیر و رو کردم و نتوانستم آن را پیدا کنم، چیزی است شبیه به این مضمون که برای مایی می‌نویسد که عقایدی شبیه به او داریم اما همفکران‌مان را نمی‌شناسیم و در جامعه احساس تنهایی می‌کنیم. کورت می‌خواهد کتاب‌هایش وسیله‌ای باشد تا ما یک‌دیگر را پیدا کنیم...

این هفته سر وقت مطلبم را برای سردبیر فرستادم و بجای یک نسخه، دو نسخه از تمام مجله‌هایی که دوست داشتم خریدم، یکی برای خودم و یکی برای اولین رهگذر آشنایی که مشتاق دانستن باشد. 

 

لذت طراحی- 2

دومین دوره از کلاس‌های طراحی هم تمام شد، خاطره شد. چهار ماه طول کشید تا اسم همه را یاد گرفتم و شاید به همان اندازه طول بکشد تا فراموش کنم نباید هرهفته منتظر دیدن‌شان باشم...

دوره‌ی خوبی بود، راضی هستم و امیدوارم آن‌ها هم راضی رفته باشند. سعی کردم یادشان بدهم که چطور از ساعت‌هایی که صرف حضور در آتلیه می‌کنند و از خطی که می‌کشند لذت ببرند و تلاش کردم تا روشی را که برای طراحی می‌دانم به تک تک‌شان یاد بدهم، از نوع نشستن و به‌دست گرفتن مداد تا شیوه‌ی نگاه کردن به کلیات و رسیدن تدریجی به جزئیات همه را بارها و بارها با همه تمرین کردم. بعضی مشتاق‌تر بودند و زودتر یاد گرفتند و بعضی که گرفتارتر بودند دیرتر، و چند نفری هم عالی از آب درآمدند که از این بابت خیلی خوشحال هستم و امیدوارم تک تک‌شان، بعدها، به خوشی از این چند ماه یاد کنند.

گفته بودم که یاد گرفتن طراحی مثل یاد گرفتن دوچرخه‌سواری است، نمی‌شود حفظ تعادل روی دو چرخ را با روخوانی از کتاب یا توضیح تئوری تعادل به کسی یاد داد اما می‌توان پشت زین دوچرخه‌سوار را گرفت و چند قدمی به دنبالش دوید و بعد رهایش کرد.

رهاشان کردم و می‌بینم که دور می‌شوند...

 

توالت فرهنگی

راست گفته‌اند که احتیاج مادر اختراع است، البته احتیاج دو فرزند دیگر به نام‌های اجبار و ابتکار هم دارد که مثل اختراع عزیزکرده نیستند اما بیشتر از خواهر‌شان با مردم معاشرت می‌کنند. بعد از اسباب‌کشی بزرگ که منجر به از دست دادن اتاق کارم و سرگردانی برای پیدا کردن یک گوشه‌ی دنج برای خواندن و کشیدن شد بالاخره ابتکار و اجبار به کمکم آمدند تا از یک توالت فرنگی یک مکان فرهنگی بسازم!

حالا جایی دارم تا دقایقی بدون مزاحمت بنشینم و به عاقبت کارم فکر کنم.