دزدان زباله در شهر
میدانید که چرا تولید کتابهای مصور- کمیک استریپ، گرافیک نوول- هنوز در ایران رونق نگرفته؟ چون طراحی یک کتاب مصور، درست مثل ساختن یک انیمیشن خوب، مستلزم سرمایهگذاری، صرف وقت و تحمل زحمت زیاد و در بیشتر مواقع، یک کار گروهی است که نه کسی اینجا وقتش را دارد و نه پولش را و نه حوصلهی زحمتش را. پس همه ترجیح میدهند دنبال کارهای آسانتر بروند و از راه دور دیگرانی را تشویق کنند که، هر از گاهی، از روی علاقه کاری میکنند. به این ترتیب است که در سی سال گذشته بجز یکی دو کتاب از جواد علیزاده که در اوایل دههی شصت منتشر شد و سه کتابی که مانا نیستانی در اواخر دههی هفتاد و اوایل دههی هشتاد منتشر کرد شاهد اتفاق مهم دیگری در این زمینه نبودهایم. همین تعداد اندک کتاب هم بخاطر ضعف ناشر و محدودیت چاپ و بازار کتاب نتوانست آنطور که باید و شاید مطرح و شناخته شود... در چنین شرایطی فقط سرمایهگذاری که هدفی فرهنگی را نشانه گرفته است میتواند با صرف هزینه به رونق این صنعت کمک کند و این کاری است که سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران کرده یعنی با یک هدف فرهنگی روی چاپ کتاب مصوری درباره "زباله" سرمایهگذاری کرده است.
اولین و مهمترین شرط برای ساختن یک کتاب مصور، در دست داشتن یک داستان جذاب است. ایدهآل است اگر طراح خود از قدرت داستانپردازی برخوردار باشد و هردو کار را به تنهایی انجام دهد اما داستان نویسی کار دشواری است که از عهدهی بیشتر ما بر نمیآید و ساده انگاری است اگر تصور کنیم که هر نویسندهای میتواند برای یک کتاب مصور داستان بنویسد همانطور که هر کارتونیستی از عهدهی تصویرسازی برای چنین کتابی برنمیآید. برای اینکار به نویسندهای احتیاج است که درک درستی از تصویر، قاببندی، فضای دوبعدی کاغذ و محدودیتهای آن داشته باشد. نویسنده باید بتواند کاراکترها را در صفحه تجسم کند و حجم گفتگوها را متناسب با فضای صفحه طراحی کند و با گذاشتن شوخیهای به موقع یا گرههایی که به کنجکاوی خواننده برای دنبال کردن داستان دامن بزند سهم خود را در کل کار ادا کند. بعد از آن نوبت طراح است تا با خلاقیت خود به فضایی که نویسنده آفریده عینیت ببخشد. بدون یک داستان جذاب، کتاب مصور با هر کیفیتی که طراحی آن داشته باشد محکوم به شکست است...
اولین و بزرگترین مشکل "دزدان زباله در شهر" داستان ضعیفی است که حتی نمیتواند سرمایهگذاری فرهنگی ناشر را توجیه کند. دو شخصیت اصلی، "پروفسور" و "غلام" هردو با زباله سر و کار دارند، اولی با بازیافت زبالهها دستگاه جدیدی ساخته که با فروش آن ثروت زیادی وارد کشور خواهد شد و دومی، به گفتهی نویسنده، در میان زبالهها دنبال کار خلاف میگردد! غلام زباله اختراع پروفسور را میدزدد اما گره داستان نه سرقت دستگاه و پس گرفتن آن، بلکه گم شدن عینکی است که تمام مردم شهر، و ایضاً غلام زباله و گروه خلافکارش، بدنبال آن هستند چون تمام شهر بر این باور است که آن عینک سواد میآورد! داستان با شناسایی یک کلاغ به عنوان سارق عینک به پایان میرسد... همین. تمام. نتیجه بینتیجه.
حاصل تلاش احسان غلامی، تصویرساز کتاب، چشمگیر نیست گرچه بیشتر از مسعود رحمانی، نویسنده، برای کتاب زحمت کشیده است. بزرگترین ضعف طراح در خلق کاراکترها نمود پیدا میکند. تصویرساز غربی برای طراحی شخصیت دانشمند کمحواس، کمحافظه یا حتی دیوانه(!) به نمونههای واقعی و معروف این آدمها در جامعهی خودش رجوع میکند، به آدمهایی مثل ماکس پلانک، آلبرت اینشتین یا توماس ادیسون و... (نگاه کنید به عکسهای آلبرت اینشتین با موهای آشفته در حال زبان درازی، درحال دوچرخه سواری یا نواختن ویولون و باز نگاهی بیندازید به فیلم زندگی توماس ادیسون در نوجوانی که کارگاهی در مزرعهی پدری داشت و بیشمار اختراعات عجیب و غریب و...) در فرهنگ تصویری ما ایرانیها عنوان "پروفسور" یادآور هیچکس نیست. در این جغرافیا تنها پروفسوری که مردم میشناسند مرحوم پروفسور حسابی است که نه مخترع بود و نه شوریده حال، معلم محترم و سنگین و رنگینی بود که مثل همهی همنسلانش با حساب و کتاب زندگی و تحصیل و کار کرد و امروز تنها نشانهی تصویری ما از او و بالطبع از کلمهی پروفسور، کراوات ایشان است... معالاسف پروفسور داستان ما حتی اندک شباهتی با پروفسور حسابی ندارد تا تصویر او آشنا و حقیقی بنظر بیاید و بجز عینکی که بر چشم گذاشته- و علامت سواد اوست- در داشتن ریش و طاسی سر و علاقه به آشغال به غلام زباله شبیه است. تنها موفقیت طراح در خلق کاراکتر غلام زباله است که بنظر پذیرفتنی و آشنا میآید. حتی شباهت ظاهری غلام زباله به "فاگین"- سردستهی دزدها در داستان اولیور تویست- آزار دهنده نیست. موفقیت طراح در معادلسازی برای کاراکترهای شناخته شدهی فرنگی به غلام زباله ختم میشود و نمیتواند در طراحی "شیرو" که دستیار پروفسور است، از "ایگور"- دستیار دکتر فرانکشتین در فیلم فرانکشتین جوان- فاصله بگیرد و شیرو را با گوژی در پشت و عصایی در دست طراحی میکند. کاراکتر "کارآگاه هوشیار" هم با شنل و کلاه و پیپ ارجاعی است به تصویر سینمایی "شرلوک هولمز" تا یکبار دیگر ثابت شود پروفسور، دستیار او و کارآگاه هیچکدام متعلق به این جغرافیا و این فرهنگ نیستند، به داستان وصله شدهاند و طراح چارهای جز رجوع به فرهنگ تصویری غریبه نداشته است.
در کل میتوان گفت که علیرغم تصویرسازی و رنگآمیزی ضعیف، هر شخصیت در زاویههای مختلف نسبتاً خوب تکرار شده و تقسیم بندی قابها در صفحه خوب است و خواننده میتواند به راحتی داستان- کدام داستان؟!- را دنبال کند فقط گاهی بالونهای گفتگو جای درستی ندارند که کار تعقیب گفتگوها- کدام گفتگو؟!- را دشوار میکند.
بدون تردید میتوان کتاب "دزدان زباله در شهر" را در پوشهی «یک تجربهی شکست خوردهی دیگر» بایگانی و فراموش کرد و باز به انتظار یک اتفاق تازه چشم براه ماند.