ای خدااااااا... چقدر زندگی خوب است

اسفند 67، سرباز بودم و جایی خیلی دور از خانه، در بیابان‌های ایلام، در یک سنگر منتظر آمدن بهار نشسته بودم. می‌گفتند که منطقه‌ی جنگی است، دشمن هم داشتیم اما جنگ تمام شده بود، پس زمستان‌ها با باران‌های سیل‌آسا و گل و شل می‌جنگیدم و تابستان‌ها با گرمای هوا، پشه‌های خونخوار و مگس‌های عجیب‌الخلقه‌ای که از روی شلوار زمخت سربازی پاها را می‌گزیدند. هر روز با دلخوری از بخت و دلتنگی برای خانواده و دوستانم از خواب بیدارمی‌شدم و هر شب با آرزوی تمام شدن ماه‌های مانده از خدمت سر بر بالین می‌گذاشتم. دلخوشی‌ام قبل از خواب، خط زدن روز رفته بود بر روی تقویم دست‌ساز خودم. تقویم ماه را، وقتی از مرخصی به منطقه برمی‌گشتم، روی یک ورق کاغذ کاهی که نشانه‌ی مجله‌ی تماشا را بر پیشانی داشت می‌کشیدم و طرحی از خودم پایش می‌گذاشتم که نشان می‌داد به چه فکر می‌کنم. هرشب قبل از خاموش کردن فانوس روزهای خط خورده را می‌شمردم و برای مرخصی بعدی لحظه شماری می‌کردم و صدبار از خودم می‌پرسیدم که آیا می‌رسد وقتی که تمام این روزها را خط زده باشم؟...

                                                                        ***

حالا که علاقه‌ای به خط زدن روزهای تقویم ندارم خودشان تند تند خط می‌خورند، کاش یادم بماند سال جدید بیشتر قدر زندگی را بدانم...

عید همگی مبارک باشد، سال خوبی پیش رو داشته باشید.

 

896937

آخرین سه‌شنبه‌ی سال است و من در کافه نشسته‌ام. لیوان قهوه‌ام خالی است، نگاهی سرسری به عناوین روزنامه‌ی صبح می‌اندازم، خبری نیست. کتابم را باز می‌کنم اما بیشتر از یک پاراگراف نمی‌خوانم، حواسم پرت است. دفتر طراحیم را باز می‌کنم اما بعد از کشیدن یکی دو خط آن‌را هم کنار می‌گذارم. گوشی موبایل را بر می‌دارم و بی‌هدف دفتر تلفنش را از اول نگاه می‌کنم تا بعد از هفتصد هشتصد اسم، آن پائین‌ها می‌رسم به "منوچهر نیستانی" و شماره‌ای که جلویش ثبت کرده‌ام: 896937... وسوسه می‌شوم و دکمه‌ی سبز رنگ شماره‌گیر را فشار می‌دهم، اتفاقی نمی‌افتد، کد تهران را به اول شماره اضافه می‌کنم و دکمه را دوباره فشار می‌دهم...

                                                              ***

- الو...

- ...

- الو... منزل آقای نیستانی؟

- ... به یک تعبیر بله، اگر این‌جا را منزل فرض کنید، منزل آقای نیستانی است، شما؟

- من؟ من توکا هستم... بابا... جداً خودتی؟! فکر نمی‌کردم شماره‌تون بگیره، مخصوصاً که شیش رقمیه و مردد بودم که یه هشت اولش اضافه بکنم یا نه... سلام!

- آره خودمم بابا، سلام، چه عجب یاد ما کردی! خیلی وقته خبری ازت نیست.

- من همیشه یاد شما هستم، میدونی، این‌روزا یه کمی سرم شلوغه نتونستم چند وقتی بهتون سر بزنم...

- چند وقتی؟! لااقل پنچ ساله بهم سر نزدی!

- بله... حق با شماست... راستش فکر نمی‌کردم منتظر اومدن من باشین.

- حالا چی شد زنگ زدی؟ مامانت خوبه؟ مانا؟ تیرنگ... همه‌تون خوبین؟

- نگران نشین... همه خوبن. میدونی، امشب چهارشنبه سوریه، از صبح یاد چهارشنبه سوری سال شصت بودم که تو حیاط از رو آتیش پریدیم و بعد با هم عکس گرفتیم که شد آخرین عکس خانوادگی‌مون کنار هم و بعدم فرداش... فرداش شما اسباب‌کشی کردین و رفتین به...

- آها... آره... من اون عکس‌رو هیچ‌وقت ندیدم.

- اگه بخواین میذارمش تو وبلاگم... اونجا به اینترنت دسترسی دارین دیگه؟

- تا همین الانم که زنگ زدی نمی‌دونستم تلفن دارم چه برسه به اینترنت... حالا چی هست این اینترنت؟

- چیز مهمی نیست، یه چیزیه که بعد از رفتن شما واسه از راه بدر کردن ما ساخته شده اما ما ازش استفاده‌ی درست می‌کنیم یعنی خاموشش می‌کنیم یا سرعتش‌رو کم می‌کنیم که منحرف نشیم... اصلاً ولش کن حوصله‌ی توضیح دادنش‌رو ندارم... شما جات راحته؟

- راحت...

- ...

                                                           ***

«شماره‌ی مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد»

صبر نمی‌کنم که صدای پشت خط جمله‌اش را به انگلیسی ترجمه کند، تلفن را قطع می‌کنم و از کافه بیرون می‌روم...  

 

مری و مکس

سومین بار بود که "مری و مکس" را تماشا می‌کردم و باز مثل بار قبل و قبل‌تر چشم‌هایم می‌سوخت و بغض کرده بودم... دوست ندارم در حضور دیگران گریه کنم، به بهانه‌ی این‌که کار مهمی دارم از جلوی تلویزیون بلند شدم تا پنج دقیقه‌ی پایانی فیلم را از بالای مانیتور کامپیوتر دزدکی نگاه کنم و با خیال راحت اشک بریزم... مواظب بودم صدای هق هقم را کسی نشنود...

روی جلد فیلم نوشته شده "بر اساس یک داستان واقعی" که اگر نمی‌نوشت هم معلوم بود داستان این عروسک‌های خمیری چیزی از جنس قصه‌های هزار و یک شب نیست که فقط در خیال اتفاق می‌افتند. عروسک‌ها داستان تنهایی دو آدم را روایت می‌کنند، آدم‌هایی که در حاشیه‌ی جامعه زندگی می‌کنند و کسی به دوستی‌شان رغبتی ندارد. فیلم با معرفی شخصیت‌های اصلی شروع می‌شود، اول با "مری دیزی دینکل" دخترک هشت، نه ساله‌ای آشنا می‌شویم که در استرالیا زندگی می‌کند و پدرش که در کارخانه مسئول چسباندن نخ به کیسه‌های چای پاکتی است و مادرش که دائم‌الخمر است و بعد با خروس خانگی مری و بعد با همسایه‌های او و علایق و آرزوهای او... مری، زیبا نیست، خال زشتی روی پیشانی دارد که اسباب تمسخر دیگران است و... تنها است. در آن سوی دنیا با "مکس جری هاروویتز" آشنا می‌شویم که چهل‌وچهار ساله است و در نیویورک زندگی می‌کند با یک گربه‌ی کور، یک طوطی، تعدادی حلزون که نام دانشمندان معروف را بر آنها گذاشته و یک ماهی قرمز به اسم "هنری هشتم" که وقتی می‌میرد جای خود را به "هنری نهم" می‌دهد و یک دوست خیالی، آقای راویولی، که سال‌هاست در گوشه‌ی اتاق مشغول کتاب خواندن است و با علایق و آرزوها و عادت‌های او آشنا می‌شویم و می‌فهمیم که مکس هم تنها است، مشکلات حاد عصبی دارد و از ناتوانی در برقراری ارتباط با دیگران رنج می‌برد... دوستی مری و مکس  با نامه‌ای که مری بطور اتفاقی برای مکس می‌فرستد شروع می‌شود و فراز و نشیب‌های زیادی را طی می‌کند. آدم‌هایی متعلق به دو کشور، دو فرهنگ، دو مذهب و دو نسل متفاوت که هردو تنهایی عمیقی را تجربه کرده‌اند حالا از راه نامه نگاری با یکدیگر دوست می‌شوند...

داستان فیلم بی‌نهایت ساده و به همان اندازه جذاب است. وقتی مری یا مکس مشغول نامه نوشتن می‌شوند بیننده بی‌اختیار مسحور لحن ساده و صمیمی نامه‌ها می‌شود. فضاسازی‌ها عالی است، آپارتمان مکس خاکستری است و فقط نامه‌ها و هدیه‌هایی که مری برای او می‌فرستد اندکی رنگ به آن می‌دهد و موسیقی زیبای فیلم که در بیشتر مواقع تکنوازی یک پیانو است تأکید هوشمندانه‌ای بر تنهایی آن‌ها است.

بطور قطع "مری و مکس" انیمیشنی برای بچه‌ها نیست، مزه‌ی "شکلات تلخ" می‌دهد که بچه‌ها دوست ندارند... اگر مزه‌ی شکلات تلخ را دوست دارید و از ترکیب آن با شوری اشک بدتان نمی‌آید حتماً این فیلم را ببینید.

 

فواید گوسفند برای زنگ انشاء

سال‌های زیادی از دوران مدرسه گذشته و حالا درست یادم نیست اما به گمانم از کلاس سوم ابتدایی بود که زنگ انشاء هم به برنامه‌ی درسی‌مان اضافه شد. زنگ انشاء، مثل زنگ نقاشی و زنگ ورزش، باری به هرجهت برگزار می‌شد یعنی قرار نبود کسی راه و رسم درست نوشتن را یادمان بدهد. یک‌هفته معلم حساب، هفته‌ی دیگر معلم علوم یا حتی ناظم و مدیر مدرسه کلاس را اداره می‌کردند و اداره‌اش آسان بود، موضوعی را روی تخته سیاه می‌نوشتند و تا آخر ساعت فرصت می‌دادند تا درباره‌اش قلم‌فرسایی کنیم. تا ما انشاءمان را بنویسیم معلم ورقه‌های ریاضی آن یکی کلاس را تصحیح می‌کرد. انتخاب موضوع برای انشاء از اداره‌ی کلاس هم ساده‌تر بود، سال جدید تحصیلی را با "تابستان خود را چگونه گذراندید" شروع می‌کردیم و تا نوبت به "تعطیلات عید را چگونه گذراندید" برسد چند باری به تناوب در وصف چهارفصل و یکی دو باری هم اندر فوائد گاو و گوسپند و گل و گیاه می‌نوشتیم. معلم‌‌هایی که خوب یا خوش اخلاق بودند می‌گذاشتند به‌جای انشاء، مشق بنویسیم یا بی‌صدا "نقطه بازی" یا "اسم- فامیل" بازی کنیم. هرکار می‌کردیم زنگ انشاء خسته کننده بود و به یاد ندارم به‌خاطر این درس یا راهنمایی‌های معلم کسی از ما به خواندن و نوشتن علاقمند شده باشد اما به یاد دارم بعضی از هم‌کلاسی‌ها را که یک جلد "کتاب انشاء" خریده بودند و از آن رونویسی می‌کردند. گفتم که موضوع‌های انشاء از زمانی که عمر خیام، حسن صباح و خواجه نظام‌الملک در دبستان الموت قزوین مشغول به تحصیل بودند تا زمانی که ما به یکی از شعبه‌های همان مدرسه در تهران رفتیم تغییر نکرده بود و برای همه‌ی آن‌ها در کتاب انشاء نمونه‌های خوبی وجود داشت که دانش‌آموزان خسته را از زحمت دوباره فکر کردن معاف می‌کرد. معلم‌ها هم نه وقت و نه پول و نه حوصله‌ی کتاب خواندن داشتند و متوجه کپی بودن انشاءها نمی‌شدند یا اگر هم می‌فهمیدند به روی خودشان نمی‌آوردند و نمره می‌دادند. رونویسی از کتاب وقتی خطرناک می‌شد که یک نفر زودتر پای تخته می‌رفت و عین انشای شما را می‌خواند آن وقت می‌بایست تا پایان کلاس دعا می‌کردید که نوبت خواندن به شما نرسد و اگر شانس نمی‌آوردید و صداتان می‌کردند مجبور بودید دست به دامان همان بهانه‌ی قدیمی بشوید که دیشب جایی مهمان بودم و دفترم را جا گذاشتم و... بعضی بچه‌ها- مثل من- نوشتن انشاء را به مادرشان واگذار می‌کردند. مادرم هفته‌ای یک انشاء برای من می‌نوشت و همیشه هم بیست می‌گرفت و آن‌قدر به بیست گرفتن عادت کرده بود که بجای من دلشوره‌ داشت و تا از مدرسه برمی‌گشتم از نمره‌اش سؤال می‌کرد و اگر بر حسب اتفاق نوزده گرفته بود پکر می‌شد.

اولین باری که مجبور شدم خودم انشاء بنویسم وقتی بود که مادرم کار داشت، یعنی سرگرم نوشتن انشاء برای برادر کوچک‌ترم بود و اگر دست خالی به مدرسه می‌رفتم خطر تنبیه شدن تهدیدم می‌کرد. این سال‌ها را خبر ندارم اما آن وقت‌ها تنبیه بدنی اصل مهمی در آموزش دبستانی بود و در راستای عمل به آخرین دستاوردهای علم تعلیم و تربیت نسبت به کتک زدن بچه‌ها مبادرت می‌کردند. شخص آقای ناظم خیلی دوست داشت تا یک بار هم که شده من را که شاگرد اول کلاس بودم کتک بزند، این مژده را که ناظم مدرسه در کمین نشسته تا بالاخره حسابی کتکم بزند خود ایشان روزی که خیلی سرحال بود به من داد... تصمیم گرفتم خطر نکنم و بنویسم، موضوع انشاء شرحی بر فوائد گوسفند بود.

چند دقیقه‌ای قلم به دست به صفحه‌ی سفید کاغذ خیره شدم تا نمی‌دانم از کجا به فکرم رسید که از زبان یک گوسفند درباره‌ی فوائد راسته و فیله و دنبه‌ی خودم بنویسم. پس برای اولین بار اعتراف کردم و نوشتم که یک گوسفند هستم، که از زندگی در میان گله خوش‌حالم، که آدم‌ها حق دارند از همه جای من استفاده کنند. از پشمم نخ بریسند و با آن لباس بدوزند یا جوراب پاره‌شان را وصله بزنند، شیرم را بدوشند و با قهوه بنوشند یا از آن کره و پنیر و کشک و دوغ بگیرند، گوشتم را کباب کنند و دنبه‌ام را برای تزئین روی دیزی آبگوشت بگذارند، سیرابی و شیردانم را در زمستان بعنوان عصرانه بخورند و جگر و دل و قلوه‌ام را به سیخ بکشند و کله‌ام را توی دیگ بپزند تا از مغز و زبان و چشم و بناگوشم چرب‌ترین، مضرترین و خوش‌مزه‌ترین صبحانه‌ای را بسازند که بشر از بدو خلقت خود تا به امروز ابداع کرده است. نوشتم ما گوسفندها مزایایی داریم که مثل مغز قلم پنهان شده است و تا محکم تکانش ندهید از استخوان بیرون نمی‌آید. نوشتم که ما چادرنشینی و ییلاق و قشلاق را به انسان تحمیل کردیم و نوشتم که جای سم ما در هنر و ادبیات و حتی کتاب فارسی کلاس سوم دبستان بوضوح دیده می‌شود، کافی است نگاهی به داستان چوپان دروغگو بیندازید یا قصه‌ی معروف شنگول و منگول و حبه‌ی انگور را یک‌بار دیگر بخوانید تا به صحت ادعای من پی ببرید*. نوشتم که ما گوسفندها حتی به پیشرفت هنر موسیقی کمک کرده‌ایم چون بعد از چرا، وقتی نشخوار می‌کنیم، چوپان هنرمند فرصت پیدا می‌کند تا زیر سایه‌ی درخت به تمرین ساز مشغول شود یا یک سمفونی جدید بنویسد همان‌طور که موتزارت و باخ و بتهوون هم بهترین آثارشان را هنگام چرای ما نوشتند و...

انشا را با کمی نگرانی نشان  مادرم دادم او هم خواند و یکی دو جایش را اصلاح کرد و گفت که از کارم راضی است و اگر کمی بهتر نوشته بودم فوراً من را به دست عزیزخان قصاب می‌سپرد تا از این همه منافع من استفاده کند.

                                                                     ***

* تصور عوام مبنی بر بزغاله بودن شنگول، منگول و حبه‌ی انگور یک اشتباه تاریخی است، طبق آخرین تحقیقات ثابت شده که هرسه گوسفند بودند.

نه، نه، نه!

اندر حکایت حذف اتوماتیک ما

شما خودت را بگذار جای من، چه حالی می‌شوی وقتی به خانه بیایی و بخواهی سری به وبلاگت بزنی که این روزها تنها سرگرمی مفرح تو شده است و آن‌وقت در میان نظرهای خوانندگان با پیامی از سوی واحد "پشتیبانی" بلاگفا روبرو شوی با این مضمون:

با سلام
طبق گزارشات رسیده شده از سوی کاربران بلاگفا وبلاگ شما حاوی مطالبی است که با قوانین بلاگفا مغایرت دارد
لطفا برای پاره ای از توضیحات به سایتی که در پایین این اخطار وجود دارد رفته و توضیحات خود را در این مورد برای ما بفرستید در غیر این صورت وبلاگ شما طی یک هفته بطور اتوماتیک حذف خواهد شد
تذکر : لطفا با نام کاربری و رمز عبور درست وارد شوید تا ثابت شود شما مدیر وبلاگ هستید در غیر این صورت به پیام شما رسیدگی نخواهد شد

در اخر این اخطار ممکن است اشتباهی برای شما ارسال شده باشد در این صورت می توانید از فرمی که در سایت زیر گذاشته شده است موضوع را به ما گزارش دهید

با تشکر گروه پشتیبانی بلاگفا

راستش من هم مثل شما هاج و واج بودم که موضوع از چه قرار است و عاقبت به سایتی که گفته بودند رفتم و با اکراه نام کاربری و رمز عبورم را نوشتم تا انشاالله ثابت شود خودم مدیر "توکای مقدس" هستم و بعد اعتراض کردم که از این وبلاگ "تمیز"تر و بی‌بو و خاصیت‌تر مگر در تمام وبلاگستان پیدا می‌شود که آن را به حذف اتوماتیک از صفحه‌ی جهان مجازی تهدید می‌کنید؟! پیام را که فرستادم نگران شدم که مبادا تمام این داستان حیله‌ای بوده از طرف هکر زیرکی تا براحتی نام کاربری و رمز ورود را در اختیار بگیرد و از فردا بجای من هرچه دل تنگش خواست بنویسد و... سراسیمه نامه‌ای به گروه پشتیبانی نوشتم که اگر آن پیام از جانب شما بوده لطفاً تأئید کنید و خانواده‌ای را از نگرانی برهانید... چند ساعتی که گذشت و جوابی نیامد نامه دیگری نوشتم که شما را به ارواح رفتگان‌تان قسم می‌دهم مردانگی کنید و اگر آن پیام را شما فرستاده‌اید به من اطلاع دهید تا بدانم کجای مطالبم با قوانین بلاگفا مغایرت داشته و اگر شما نبوده‌اید باز به من بگویید تا رمز عبورم را عوض کنم و... به این پیام هم تا این ساعت جواب ندادند.

چاره‌ای نیست، صبر می‌کنم و منتظر می‌مانم. یا این وبلاگ تا هفته‌ی آینده بطور اتوماتیک حذف خواهد شد، یا کس دیگری بجای من برای‌تان خواهد نوشت و یا معلوم خواهد شد که تمام این ماجرا یک سوءتفاهم بوده و من رمز عبورم را عوض می‌کنم و خیالم آسوده می‌شود...

اگر این وبلاگ را از دست بدهم چاره‌ای ندارم جز این‌که تا اطلاع ثانوی سرم را با سشوار قدیمی علیرضا انوشفر گرم کنم که اگر هیچ خاصیتی نداشته باشد به درد این روزهای من می‌خورد.