ای خدااااااا... چقدر زندگی خوب است
اسفند 67، سرباز بودم و جایی خیلی دور از خانه، در بیابانهای ایلام، در یک سنگر منتظر آمدن بهار نشسته بودم. میگفتند که منطقهی جنگی است، دشمن هم داشتیم اما جنگ تمام شده بود، پس زمستانها با بارانهای سیلآسا و گل و شل میجنگیدم و تابستانها با گرمای هوا، پشههای خونخوار و مگسهای عجیبالخلقهای که از روی شلوار زمخت سربازی پاها را میگزیدند. هر روز با دلخوری از بخت و دلتنگی برای خانواده و دوستانم از خواب بیدارمیشدم و هر شب با آرزوی تمام شدن ماههای مانده از خدمت سر بر بالین میگذاشتم. دلخوشیام قبل از خواب، خط زدن روز رفته بود بر روی تقویم دستساز خودم. تقویم ماه را، وقتی از مرخصی به منطقه برمیگشتم، روی یک ورق کاغذ کاهی که نشانهی مجلهی تماشا را بر پیشانی داشت میکشیدم و طرحی از خودم پایش میگذاشتم که نشان میداد به چه فکر میکنم. هرشب قبل از خاموش کردن فانوس روزهای خط خورده را میشمردم و برای مرخصی بعدی لحظه شماری میکردم و صدبار از خودم میپرسیدم که آیا میرسد وقتی که تمام این روزها را خط زده باشم؟...
***
حالا که علاقهای به خط زدن روزهای تقویم ندارم خودشان تند تند خط میخورند، کاش یادم بماند سال جدید بیشتر قدر زندگی را بدانم...
عید همگی مبارک باشد، سال خوبی پیش رو داشته باشید.
