سینما یعنی ساندویچ کالباس با خیارشور

دوست جدیدی پیدا کرده‌ام هم‌سن و سال خودم، شبیه به خودم. شباهت ما البته ظاهری نیست، برخلاف من سری پرشور و پرمو و دندانهایی سالم و قدی متوسط و اندامی لاغر دارد. شباهت ما در رفتار هم نیست، برخلاف من او بسیار آرام و صبور، گشاده دست و بی‌ادعا است... شباهت ما در علائق مشترک‌مان است. دوست جدید من اهل هنر است، عاشق ادبیات، آشپزی، فروید و سینما است. هم می‌نویسد و هم اگر پولی در بساط داشته باشد فیلم می‌سازد. در تقسیم کار با همسرش وظیفه‌ی آشپزی را با طیب خاطر پذیرفته و چون فیلمسازی کار پرهزینه‌ای است فعلاً تمام وقتش به نوشتن و آشپزی در خانه می‌گذرد. از شش صبح تا یک بعد از ظهر بی‌وقفه می‌نویسد و بعد چند ساعتی را در آشپزخانه می‌گذراند و باز نوشتن را از سر می‌گیرد تا شش و هفت شب... اگر هنر آشپزی راهی به کتاب تاریخ هنر پیدا می‌کرد مسلم بدانید که نام دوست من بعنوان یکی از هنرمندان رشته‌ی پیتزا در تاریخ هنر ثبت می‌شد... القصه، تمام هفته کارش همین است بجز یکی دو روز که به خودش و قلمش استراحت می‌دهد و وقتش را صرف گپ زدن با من می‌کند. موضوع صحبت‌مان هم معمولاً ادبیات قرن هجده و نوزده و مطالبی است که هفته پیش نوشته یا موضوعاتی که خیال دارد هفته آینده بنویسد، گوش می‌دهم و لذت می‌برم. دوستی نوپای ما خدشه ناپذیر بنظر می‌رسید تا وقتی که صحبت به سینما کشید.

                                                           ***

- توکا، تو اهل سینما هستی؟

- آورررره، من عاشق سینما هستم!

- چه خوب! من یه فیلم عالی دارم از یه فیلمساز اتریشی که چندتا جایزه تو جشنواره کن گرفته، شنبه شب بیاین پیش ما منم پیتزا درست می‌کنم با هم بخوریم و فیلم ببینیم.

- به به، چه پیشنهاد خوشمزه‌ای... ببینم، فیلمش اکشنه؟

- اکشن؟! نه، درباره یه خونواده‌ی بورژوا است که تو یه روستا زندگی میکنن در سالهای منتهی به سلطه‌ی فاشیسم بر اروپا و...

- یعنی فیلمش جنگیه؟

- نه بابا... تو فیلم جنگی دوست داری؟

- نه، فیلم جنگی که اصلاً دوست ندارم اما عاشق فیلم‌های اکشن، علمی تخیلی و هندی هستم.

- شوخی می‌کنی؟ تو فیلم هندی نگاه می‌کنی؟

- خب راستش رو بخوای تا حالا برای دیدن یه فیلم هندی به سینما نرفتم اما هر ده باری که "باغبان" از تلویزیون پخش شده تماشا کردم و هر ده بار وقتی بچه‌های نمک‌نشناس ثروت پدر و مادرشون رو تقسیم میکنن و اونا رو بیرون میندازن گریه کردم... تازه، فقط این که نیست، فکر کن که چقدر یک فیلم هندی کامله، هم صحنه‌های اکشن داره، هم رقص و آواز داره، هم خنده داره، هم گریه داره، هم پیام اخلاقی داره، هم پیام خانوادگی داره، هم نتیجه‌گیری اخلاقی داره و از همه مهمتر انقدر طولانیه که وقتی یک ساعتش رو حذف می‌کنن بازم دو ساعت کامل برای دیدن باقی می‌مونه...

- ...

                                                         ***

خوب می‌دانم که بعضی علایق را نباید با صدای بلند جار زد اما هربار این اشتباه را تکرار می‌کنم. دوست جدیدم را بیشتر از آنی که باید متعجب کرده بودم و حالا می‌خواست ثابت کند آدمی مثل من که به ادبیات مدرن، تئاتر مدرن، موسیقی مدرن، نقاشی مدرن، مجسمه‌سازی مدرن، معماری مدرن، برده‌داری مدرن، دندانپزشکی مدرن و هرچیز مدرن دیگری علاقه دارد نمی‌تواند و نباید در مقوله‌ی فیلم و سینما چنین سلیقه‌ی عقب مانده‌ای داشته باشد چون سینما ترکیبی از تمام هنرها است و بهترین وسیله برای انتقال یک پیام انسانی و...

پاسخ قانع کننده‌ای نداشتم جز این‌که اعتراف کنم ضمن ادای احترام به سینماگران هنرمند و قبول ارزش‌های هنری سینما نمی‌توانم بفهمم آدمی که به نمایش و هنر علاقه دارد چرا باید بجای تئاتر دنبال سینما برود؟... بحث به درازا می‌کشد و آخرالامر دوست جدید من به این نتیجه‌ی ساده می‌رسد که باید خودم را به روانکاو نشان بدهم.

                                                               ***

کفش‌هایم را در می‌آورم و روی کاناپه‌ی مطب پروفسور فروید دراز می‌کشم. طبق دستور پروفسور سعی میکنم راحت باشم، چشم‌هایم را ببندم و به گذشته‌های دور فکر کنم و هرچیزی که به ذهنم می‌رسد بگویم...

- سینما رفتن مراسمی داشت و آدابی که با ورق زدن روزنامه‌ی عصر و پیدا کردن جدول اکران فیلم‌ها شروع می‌شد، فیلم‌های بدرد بخور را علامت می‌زدم و با بچه‌های کلاس برای دیدن یکی از آنها قرار می‌گذاشتم. معمولاً هم برای عصر پنجشنبه که مدرسه زودتر تعطیل می‌شد و فردایش تعطیل بود و می‌شد با خیال راحت و بی‌عذاب وجدان تفریح کرد... تفریح... سینما یعنی تفریح عصر پنجشنبه... حالا زیر باران پائیزی توی صف بلیت ایستاده‌ام، دو ساعت است که در صف هستم و هنوز نوبت به من نرسیده... سینما یعنی انتظاری شیرین در صف!... چند نفر که زرنگ هستند از همان جلو وارد صف می‌شوند و بلیت می‌گیرند... سینما یعنی عرصه‌ای برای اثبات زرنگی مردم... هوای داخل سالن انتظار گرم و مطبوع است. یک لیوان شیرکاکائو داغ خریده‌ام و گوشه‌ای جای خالی پیدا کرده‌ام برای نشستن و نوشیدن جرعه جرعه‌ی آن مایع گرم و شیرین و تماشا کردن دیگران، رطوبت لباس‌هایم بتدریج خشک می‌شود... سینما یعنی تهویه مطبوع... با صدای ناقوسی که چند بار بصدا در می‌آید وارد سالن نمایش می‌شوم. صندلی‌ها بزرگ و راحت هستند، می‌نشینم. چراغ‌ها بتدریج کم‌نور و کم‌نورتر می‌شوند. حالا سالن تاریک شده است و من آماده باور کردن دروغی هستم که بر پرده جان خواهد گرفت. گوریل زشت و ترسناکی به بزرگی یک ساختمان سه طبقه با پارکینگ و انباری عاشق خانوم جوان دم بختی شده که وزنش به زحمت به پنجاه کیلوگرم می‌رسد. گوریل برای پیدا کردن نامزدش شهر را زیر و رو می‌کند بعد هم دختر را توی مشتش گرفته از بلندترین برج شهر بالا می‌رود. حالا عاشق پاک‌باخته با فامیل‌های عروس که خلبان هستند درگیر شده و بالاخره از بالای برج سقوط می‌کند. دخترک چند قطره‌ای اشک نثار گوریل مقتول می‌کند و می‌رود تا با مرد خوش قیافه‌تری که صورتش را هرروز اصلاح می‌کند ازدواج کند. چراغ‌های سالن روشن می‌شود... سینما یعنی بیدار نشستن در تاریکی و رؤیا دیدن در بیداری و باور کردن داستان‌های غیرقابل باور. داستان این هفته، گوریل عاشق. داستان هفته‌ی پیش، اژدهایی به وزن شصت کیلوگرم که وارد جزیره‌ی دور افتاده‌ای شد و با دست خالی هفت هزار نفر را در نبردی تن به تن شکست داد. و داستان ماه پیش، دانشمندی که با پیوند تکه پاره‌های چند جسد هیولایی ساخت و به آن حیات داد و خود قربانی آن شد... مگر می‌شود سینما رفت و بعد از آن ساندویچ نخورد؟ موقع گاز زدن ساندویچ می‌توانم کمی هم به فیلمی که دیده‌ام فکر کنم، خود را جای آن گوریل بدشانس بگذارم یا جای آن اژدهای شکست ناپذیر یا آن جسد متحرک... سینما یعنی ساندویچ کالباس با گوجه‌فرنگی و خیارشور!

                                                                 ***

پروفسور فروید از من خواسته تا برای جلسه‌ی بعد چندتا از رؤیاهایم را برایش تعریف کنم. از شواهد چنین پیداست که کار مداوای من به درازا خواهد کشید.

 

مرکز خرید امین‌السلطان

به لطف یکی از دوستان این‌روزها سرم به طراحی ویلایی در شهر نیاگارا گرم است آن هم در زمینی که با معیارهای امریکای شمالی کوچک بحساب می‌آید اما در بهترین جای شهر و در مجاورت دریاچه قرار دارد. قبل از شروع طراحی به من گوشزد کردند که نقشه‌ها زمانی قابل اجرا خواهند بود که از سه کمیته‌ی مختلف مهر تصویب بگیرد. اولین کمیته در شهرداری است که مسئولیت ساخت و ساز در شهر را بر عهده دارد، کمیته‌ی دوم که وظیفه‌ی حفاظت از محیط زیست و حریم رودخانه بر عهده‌اش است و سومین کمیته، کمیته‌ی حفظ میراث تاریخی شهر نیاگارا!... کدام تاریخ؟... کدام ارث و میراث؟! راستش را بخواهید این آخری را اصلاً جدی نگرفتم و با لبخندی حاکی از دلسوزی برای مردمی که تاریخ ندارند و در آرزوی میراث تاریخی مواظب خانه‌های صدساله هستند کارم را شروع کردم...

پلان‌ها و نماها که آماده شدند یک نسخه‌ی خوش رنگ و لعابش را برای کمیته‌ی میراث تاریخی شهر فرستادم و بانتظار تأیید نشستم... در اولین قدم تمام نقشه‌ها مردود اعلام شد!

خانوم حنا- که اسمش سخت بود و آخرش هم نتوانستم تلفظ درستش را یاد بگیرم- مسئول کمیته میراث تاریخی شهر نیاگارا است. خانوم حنا بعد از دیدن نمای ساختمان با صدای بلند اعلام کرد:

سنگ؟ اصلاً!... چوب؟ عمراً!... چرا؟ چون قانون حفاظت از میراث تاریخی و ساخت و ساز در این کوچه چنین حکم می‌کند. درز الوارها هم که اینجا عمودی است باید افقی بشود، شکل پنجره‌ها هم باید شبیه به پنجره‌های ساختمان‌های دیگر باشد. ارتفاع ساختمان هم بلند است و باید از میانگین ارتفاع ساختمان‌های موجود در کوچه تجاوز نکند و... اجازه‌ی احداث پارکینگ هم ندارید!

«جمع کن دکون دستگاتووو... تو این کوچه که چهار تا ساختمون خرابه‌ی پنجاه ساله بیشتر ندارین اونوقت یه‌جور حرف میزنه انگار داره از عالی‌قاپو و منارجنبون محافظت میکنه، خب شما بذار این رو بسازیم پنجاه سال دیگه اینم میشه میراث تاریخی شهر نیاگارا! تازه، فکر کردی کی هستین؟ به چی‌چی این ساختمونا مینازین؟ ما تو ایرون خودمون هرچی ساختمون کهنه داشتیم خراب کردیم و جاش برج و پاساژ ساختیم یکی از یکی خوشگلتر! همین امروزم خوندم که میخوان باغ امین‌السلطان* رو خراب کنن که صدبار قدیمی‌تر و قشنگتر از تمام ساختمونای این کوچه‌تونه، خراب می‌کنیم اصلنم غصه‌ش رو نمی‌خوریم... اگه صرف داشت جای تخت جمشید هم پاساژ می‌ساختیم مثه دسته گل اونم اگه هنوز خرابه‌هاش مونده واسه اینه که اجداد ما آینده‌نگر و نابغه بودن و قصرشون رو وسط بیابون ساختن که باین زودیها زمیناش گرون نشه...»

خانوم حنا حتی یک کلمه از اعتراض من را نفهمید چون اولاً همه را به فارسی گفتم و بعد همه را توی دلم گفتم. در عوض تنها چیزی که از من شنید فقط یک کلمه بود: چشم!

                                                                  ***

از این می‌ترسم که دویست سال دیگر همین ساختمان‌های مسخره‌ی کنار رودخانه واقعاً تبدیل به آثار تاریخی شده باشند و ما تمام نشانه‌های تاریخ و فرهنگ خودمان را با گشاده دستی خراب کرده و بجایش پاساژ ساخته باشیم...

*باغ امین‌السلطان یا اتحادیه- تنها باغ-خانه‌ی تاریخی باقیمانده از لاله‌زار قدیم و محل فیلمبرداری سریال دایی‌جان ناپلئون  

 

شبیه عطری در نسیم

عصرهای پنجشنبه وقت سر زدن به کتابفروشی بود، صبحش را اما کلاس طراحی داشتم. روزم با جوان‌های هنرمند و پرانرژی شروع می‌شد و به طراحی می‌گذشت و عصر نوبت قهوه بود و کتاب. با "طرح نو" شروع می‌کردم که از همه نزدیکتر بود و بعد به "چشمه" می‌رفتم و "ثالث" که دورتر بودند. عادت پنجشنبه‌ها ترک شد، حالا جای آن کلاس بزرگ را یک کلاس کوچکتر گرفته است با شاگردهایی کمتر و جای آن کتابفروشی‌های کوچک مجموعه‌ای عظیم از فروشگاه‌های زنجیره‌ای کتاب در شهر پراکنده است که گوشه‌ی هرکدام‌شان کافه‌ای هست و بوی قهوه و کتاب و ترنم موسیقی... البته همه به زبان انگلیسی. تقدیر چنین بود که برای کتاب خواندن محتاج کمک دوستانم باشم. هرکس مسافری داشت که این‌طرف‌ها می‌آمد- که این روزها همه یا خودشان مسافرند و یا مسافر دارند- خدا عمر و عزتش را زیاد کند اگر یکی دو جلد کتاب هم برای من بفرستد...

                                                                    ***

پرانتز باز- برای این‌که بهانه به دست آن‌هایی بدهم که دنبال پیدا کردن نشانه‌هایی از تلخی و دلتنگی در نوشته‌های من هستند همین‌جا اعتراف می‌کنم که دلم برای کتابفروشی چشمه، طرح نو و ثالث تنگ شده اما... دلم برای کتابفروشی میدان فلسطین که بزرگ بود و خلوت بود و خالی از کتاب بود و اسم نداشت یا اگر داشت برای کسی مهم نبود اصلاً تنگ نشده. دلم برای سرتاسر خیابان کریمخان زند از میدان هفت‌تیر تا میدان ولی‌عصر تنگ شده اما دلم برای سرتاسر خیابان انقلاب مخصوصاً جلوی دانشگاه تا میدان انقلاب یک ذره هم تنگ نشده. دلم برای تئاتر شهر، سالن چهارسو، سالن قشقایی تنگ شده اما دلم برای پارک دانشجو تنگ نشده. دلم برای مادرم، برادرم، بقایای خانواده، روزهای شنبه، محمدعلی بنی‌اسدی و باقی دوستانم تنگ شده اما دلم برای صبح جمعه با شما و دیدار اتفاقی همسایه‌ی طبقه بالا که جوان بود و عزب بود و دلال بود و زرنگ بود و لاتی حرف می‌زد تنگ نشده. دلم برای لشکر جوان‌های مأیوس و هنرمند و پناه گرفته در سنگر کافه‌های تهران تنگ شده اما دلم برای لشکر راکبین موتورسیکلت تنگ نشده. دلم برای همه‌ی کافه‌هایی که می‌رفتم و کافه‌چی‌هایی که می‌شناختم مخصوصاً کافه شوکا با یارعلی پورمقدم‌اش تنگ شده اما دلم برای کافه چاپلین و آن صاحب بداخلاقش که با مشتری جوری رفتار می‌کرد که انگار بچه‌ای است که برای پس گرفتن توپش زنگ در خانه را زده و او را از خواب نیمروزی بیدار کرده‌ تنگ نشده. دلم برای کتاب‌ها و کتابخانه‌ام تنگ شده اما دلم برای نمایشگاه بین‌المللی کتاب و آمار رو به افزایش بازدیدکنندگانش تنگ نشده. دلم برای بوی گند پیاز داغ همسایه تنگ شده اما دلم برای بوی خوش گلاب قمصر کاشان تنگ نشده. دلم برای هنرمندان ساکت تنگ شده اما دلم برای سکوت قطعه هنرمندان تنگ نشده. دلم برای رنگ سیاه تک تک کلاغ‌های پارک ملت تنگ شده اما دلم برای دیدن سیاهی آسمان تهران تنگ نشده. دلم برای مهندس هوشنگ اردلان و مهندس حسین خاتمی تنگ شده اما دلم برای بنگاه هفت اشکوبه‌ی مهندسین مشاور جوراب سفید تنگ نشده. دلم برای طباخی ساعی در ساعت شش صبح با منظره‌ی رعب‌انگیز کله‌های گوسفندی که زبان به دندان گزیده‌اند تنگ شده اما دلم برای گوینده‌های خوش‌سر و زبان و بانمک رادیو و تلویزیون حتی یک‌ذره هم تنگ نشده. دلم برای شنیدن اذان ظهر با صدای موذن‌زاده اردبیلی تنگ شده اما دلم برای شنیدن صدای ناظم مدرسه که فریادش از پشت بلندگو تا آن‌ور میدان نیلوفر شنیده می‌شد تنگ نشده و... و گمان ندارم که به این زودی‌ها هم تنگ شود... این فهرست طولانی‌تر از این حرف‌ها است... پرانتز بسته                                            

                                                                    ***

باوری خوشبینانه دارم به این‌که تنها راه رستگاری ما خواندن و خواندن و بیشتر خواندن است. آن روزی که هرکدام فقط صد جلد کتاب خوانده باشیم روزی است که مشکلاتی در شأن خودمان پیدا خواهیم کرد!...

این‌ها کتاب‌هایی هستند که در پنج ماه اخیر خواندم:

ظلم، جهل و برزخیان زمین- محمد قائد، نشر طرح نو- کتابی است که باید خیلی زودتر می‌خواندم و توصیه به خواندنش می‌کردم اما دشواری‌های جابجا شدن بین دو قاره مجال نداد تا امروز که کتاب به چاپ دوم و سوم رسیده و بی‌نیاز از معرفی است. اگر قبلاً با زبان تیز، طنز هوشمندانه و نگاه موشکاف و دقیق محمد قائد آشنا شده‌اید و مثل من بدنبال نوشته‌های جدیدش مرتب به وب‌سایتش سر می‌زنید خواندن این کتاب چند هفته‌ای شما را از اینترنت پرسرعت بی‌نیاز می‌کند... این کتاب به مقوله‌ی فرهنگ و کشاکش میان خرده فرهنگ‌ها می‌پردازد و مباحثی طرح می‌کند که نمی‌توانید در برابرش بی‌تفاوت بمانید. خواندن این کتاب را به شمایی که دنبال شناخت بیشتر از خود و جامعه‌ی ایرانی هستید توصیه می‌کنم و اطمینان دارم نکات زیادی در آن هست که شگفت‌زده‌تان خواهد کرد.

نام من سرخ- ارهان پاموک، ترجمه عین‌له غریب، نشر چشمه- داستان بلندی است با درونمایه‌ای آشنا برای ساکنین مشرق‌زمین، حاملین سنت‌های قدیم که با تغییر جهان بالاجبار رو در روی ارزشهای جدید قرار گرفته‌اند و دربرابرش عکس‌العمل نشان می‌دهند... در اولین فصل کتاب جنایتی اتفاق می‌افتد و خواننده فصل‌های بعدی را بدنبال راویان متعدد داستان- که خود جانی هم یکی از آن‌هاست- بدنبال قاتل می‌گردد... فضای داستان در اواخر امپراتوری عثمانی می‌گذرد و قهرمانان کتاب تعدادی نقاش، تذهیب‌کار و خطاط در نقاشخانه‌ی سلطنتی امپراتور عثمانی هستند...

دست به دهان- پل استر، ترجمه بهرنگ رجبی، نشر چشمه- بعضی دوستان معتقدند تمام نویسنده‌ها و هنرمندان معروف، مخصوصاً نیویورکی‌ها و مخصوصاً نیویورکی‌های یهودی، از مزایای حضور در مافیایی بهره می‌برند که راه را برای ورود دیگران- یعنی ما، هنرمندان واقعی- تنگ می‌کند. ظاهراً سال‌هاست که ما به این قبیل تئوری‌ها برای توجیه عدم موفقیت خود، نیاز داریم. اگر نگوئید که پل استر در تمام کتاب مشغول دروغ‌بافی است تا وابستگی مافیایی خود را پنهان کند آن‌وقت با شرح یک دهه از زندگی نویسنده‌ای روبرو هستید که به هر دری می‌زند با شکست روبرو می‌شود، کتاب‌هایش نمی‌فروشد، دانشگاه را رها می‌کند، از همسرش جدا می‌شود و بقول خودش با بی‌پولی مداوم، طاقت‌فرسا و کشنده‌ای دست به گریبان می‌شود که جانش را تباه می‌کند و در هراسی مداومش می‌اندازد... در صفحه‌ی هشتاد کتاب پاراگرافی هست که پل استر از دوستانی که در گذر از دوران بد کمکش کرده‌اند اسم می‌برد، یعنی همان آدم‌هایی که عضو مافیا هستند چون دوست ما نیستند: «اغلب کارهایی که گیر آوردم از طریق دوستان یا دوستان ِ دوستان یا دوستان ِ دوستان ِ دوستان بود. زندگی در دیار بیگانه موقعیت‌ها را محدود می‌کند و اگر کسانی را نشناسی که بخواهند کمکت کنند تقریباً ناممکن می‌شود از جایی شروع کردن. نه فقط دیگر وقتی دری را می‌زنی باز نمی‌شود بلکه اصلاً حتی نمی‌دانی باید کجا پی درها بگردی...»

شبیه عطری در نسیم- رضیه انصاری، نشر آگه- اولین داستان بلند نویسنده است که قرار بود بعد از مجموعه‌ی داستان‌های کوتاهش منتشر شود اما کار انتشار داستان‌های کوتاه بخاطر بدقولی طراح در آماده سازی تصویرهای کتاب آن‌قدر به درازا کشید و به تأخیر افتاد تا این کتاب زودتر از آن یکی منتشر شد...

وقتی "شبیه عطری در نسیم" را می‌خواندم احساس کردم ارتباطی منطقی بین چهار کتابی که اینجا معرفی کردم وجود دارد، ارتباطی که در همان لحظه قادر به توضیحش نبودم... انگار هر کتاب در ادامه‌ی قبلی یا در توضیح آن دیگری نوشته شده بود. در هر چهار کتاب موضوعی مرتبط با خودم می‌دیدم که هر بار از زاویه‌ای تازه جلوی رویم قرار می‌گرفت. در اولی که از فرهنگ می‌گفت و فشاری که هرچه کردم بر شانه‌هایم کم نشد و دومی که انگار ترجمه‌ی آزاد برخی پاراگراف‌های کتاب اول بود به زبان قصه و سومی که قوت قلبی بود برای تحمل دشواری‌ها در سفری که خوشبینانه امیدوار هستم در آینده‌ای نزدیک تمام شود و قصه‌ی رضیه انصاری که تیر خلاص بود و داستان سفر و مهاجرت... و چه تکان دهنده بود وقتی در صفحه‌ی پنجاه و شش کتاب به این جمله‌ها برخوردم: « چقدر از این شهر بروی آن شهر و از این مملکت به مملکتی دیگر؟ این‌ور آب، آن‌ور آب، روی زمین، زیر خاک... همه‌ی زندگی که می‌شود فرار، دیگر آشنایی نمی‌ماند که بویی شبیه عطرش در نسیم هواییت کند...»

حالا تصور کنید چه حالی شدم وقتی در آخرین فصل کتاب اسم خودم را دیدم!

«میان این جمعه و آن جمعه چه شکاف بزرگی بود! پریدن از روی چنین شکافی فقط کار شخصیت‌های غول‌آسای طرح‌های توکا نیستانی بود.»

و به این ترتیب وقتی قدم به ادبیات معاصر ایران گذاشتم که هزاران کیلومتر از خانه دور بودم و حتی شخصیت‌های غول آسای خودم هم قادر نبودند از روی این شکاف بپرند...