من به اسب تو شلیک کردم؟!
می خواهید راهی نشان دهم تا هزاران کارتونیستی را که در این سال ها با مسابقه دادن پرورش داده ایم امتحان کنید و معلوم شود چه اندازه از اندیشه های شریعتی، آل احمد و مرحوم گاندی تأثیر گرفته اند؟ بسیار ساده است، همین فردا مسابقه ای با عنوان " طفلک فلسطینی خانه ندارد" برگزار کنید و یک جایزه ی هشت هزار دلاری هم برای آن قرار بدهید تا مثل دوسالانه ی کاریکاتور، همه- و حتی بعضی از جماعت نقاش و گرافیست به طمع پول- در آن شرکت کنند، یک ماه که گذشت مسابقه ی دیگری ترتیب بدهید این بار با عنوان "چه بهتر که فلسطینی خانه ندارد!" و هشت هزار دلار دیگر خرج آن بکنید و بعد آمار شرکت کنندگان در دو مسابقه را با هم مقایسه کنید؛ از آینده خبر ندارم اما حس غریبی به من می گوید که اکثر شرکت کنندگان در مسابقه اول در دومی هم حضوری فعال به هم خواهند رساند.
راستی، چه کسی خبر داد که "عصر پایان نقاشی" فرا رسیده و حالا نوبت "کارتون" است تا دیوار گالری ها را پر کند؟! البته ایشان در اشتباه است، یا از نقاشی چیزی نمی داند و یا تلقی اش از هنر هنوز در دوران کاکو رستم سیر می کند؛ کاریکاتور هنری مردمی است و جای واقعی آن بر دیوار خانه و مدرسه یا گالری و موزه نیست، جای آن در خاطر و در یاد آدم هایی است که آن را می بینند، اگر نشانشان بدهید! برای زینت بخشیدن به دیوار خانه های مردم، نقاش ها کافی هستند.
تیری که به تصادف از تفنگ حسن موسای من شلیک شد هیچ اسبی را نشانه نرفته بود، به زیر پای خود نگاه کنید... فقط لاستیک دوچرخه اتان را پنچر کرده است.