درسهای هانیبال
یک سال است که معلم طراحی هستم، سعی میکنم به بچههای مردم یاد بدهم چطور مداد دستشان بگیرند، چطور دنیا را ببینند و چطور طراحی کنند. روزی که میخواستم برای اولین بار روبروی شاگردهایم بایستم حسابی ترس برم داشته بود. سعی کردم به تابستان سال شصت و چهار فکر کنم، به تنها سه ماهی که خودم به کلاس طراحی رفتم...
«هانیبال روی کاغذ یک خط عمودی بلند کشید که نمادی از قامت یک مرد بود بعد جایی کمی بالاتر از نصف آن را علامت گذاشت و گفت که جای استخوانهای دو طرف کمر است و فاصلهی کمر تا کف پا را نصف کرد که جای زانوها بود بعد به خطها حجم داد و بازوها و سر را اضافه کرد که شبیه به تخم مرغ بود و باین ترتیب تناسبات را با کشیدن آدمی که سرش هفت بار در بدنش جا میگرفت یادمان داد اما بلافاصله از "الگرکو" گفت که سر آدمهایش هشتبار در بدنشان تکرار میشود، یعنی در نقاشی قانونی که نتوان از آن تخطی کرد وجود ندارد...»
روی کاغذ یک خط عمودی بلند کشیدم که مثلاً قامت یک مرد بود، بعد جایی کمی بالاتر از نصف آن را علامت زدم و گفتم که جای کمر است و فاصلهی باقیمانده تا پایین خط را نصف کردم تا جای زانوها معلوم شود و دستها و سر را کشیدم که هفت بار در بدن تکرار میشد و گفتم این روش من برای طراحی تناسبات بدن است اما در طراحی قانونی که نتوان از آن تخطی کرد وجود ندارد.
«هانیبال مداد را به شکل عجیبی در انگشتهای دست راست نگه میداشت بعد با پنجهی دست چپ دست راست و مداد را محکم میگرفت و طراحی میکرد. دستهایش میلرزید. میگفت از کودکی این عارضه با اوست و علیرغم آن همیشه طراحی کرده است. روشش برای به دست گرفتن قلم عجیب بود و لرزش دستش اجازه نمیداد خیلی به کشیدن جزئیات توجه کند...»
شاگردها دورم حلقه زدند تا مداد را کف دستم بگذارم و روش بدست گرفتن آن را نشانشان بدهم بعد شروع به خط کشیدن کردم و همزمان با لبههای پهن و گوشههای باریک نوک مداد طراحی کردم و گفتم این روش درست بدست گرفتن مداد است اما برای طراحی کردن به چیزی مهمتر از روشهای درست نیاز دارید، به خواستن، به عشق و هرکدامتان که بخواهید لاجرم میتوانید.
«هانیبال در کلاس قدم میزد، ما مشغول طراحی از پیرمردی بودیم که مدلمان بود و او برایمان حرف میزد. از زندگی میگفت و از حافظ و مولوی و کارل سندبرگ چیزهایی میخواند. گاهی از نقاشهای جوانی که در دانشکدهی هنرهای زیبا شاگردش بودند و دوستشان داشت حرف میزد و اسلایدهایی که از طراحیهایشان تهیه کرده بود نشانمان میداد. از شاعرها و نویسندههایی که میشناخت میگفت، از آلاحمد، از فروغ، از نیما. فهمیده بودم که سپهری را دوست ندارد اما عاشق نیما است. میگفت درست است که "ریورا" در سایهی "پیکاسو" کمتر دیده شد اما ریورا نقاش بهتری بود...»
وقتی شاگردها مشغول طراحی از جوانی هستند که مدل ایستاده من در کلاس قدم میزنم و برایشان از زندگی میگویم و از تجربههایم و کتابهایی که خواندهام و نویسندههایی که دوست دارم. زیاد حرف میزنم. شاگردهایم احتمالاً فهمیدهاند که درختهای سپهری را بیشتر از شعرهایش دوست دارم و معتقدم که ریورا در سایهی پیکاسو کمتر دیده شد اما به هر حال پیکاسو نقاش بهتری بود.
«هانیبال طراحیهایم را ورق میزد و روی بعضی صفحهها مکث میکرد. اگر از کاری خوشش میآمد لبخند میزد. شش دانگ حواسم به صورت هانیبال بود و منتظر دیدن لبخندی به علامت تشویق و تأیید. همیشه تشویق میکرد، به همه اعتماد به نفس میداد. همیشه لبخند میزد. یادم داد که اگر روزی ده ساعت طراحی کنم بعد از بیست سال یکی از بهترینها خواهم شد...»
طراحی شاگردهایم را ورق میزنم و روی بعضیشان مکث میکنم. لبخند میزنم و یادشان میدهم که اگر روزی ده ساعت طراحی کنند بعد از بیست سال یکی از بهترینهای ایران خواهند شد اما اگر یاد بگیرند تا از کارشان لذت ببرند همین فردا یکی از خوشبختترین آدمهای روی زمین هستند...
***
این متن را برای چاپ در مجلهی "نافه"، به مناسبت هشتادمین سالگرد تولد هانیبال الخاص، نوشته بودم که بهشکل نیمهکاره در شمارهی اخیر بچاپ رسید... کاملش را اینجا خواندید.
آنهایی که میپرسند چرا اینروزها کمتر و دیرتر مینویسم میتوانند جوابشان را در عکس زیر جستجو کنند.