هر روز با یک اسباب‌بازی جدید به خانه می‌روم، سعی می‌کنم ارزان قیمت باشد چون اکیداً دستور دارم ولخرجی نکنم... هربار که به فروشگاه "وینرز" سر می‌زنم چند دقیقه‌ای قلکی را که شبیه خوک است و حساب و کتاب سکه‌های داخلش را بصورت دیجیتال نمایش می‌دهد در دست می‌گیرم و براندازش می‌کنم و برای نخریدنش با خودم کلنجار می‌روم. در "فیوچر شاپ" می‌توانم با سی‌وچهار دلار و نود و نه سنت- مفت- یک هلیکوپتر بخرم که پرواز ‌می‌کند، وسوسه‌ی خریدن هلیکوپتر دیوانه‌ام کرده اگر یکی داشته باشم می‌توانم بجای درخواست چای با صدای بلند- مطابق با فرهنگ مردسالار ایرانی- روی کاغذ بنویسم «عزیزم، چایی داریم؟» و آن را با هلیکوپتر بسمت آشپزخانه پرواز دهم و اگر دوتا بخرم همسرم هم می‌تواند جوابش را به همان روش برایم ارسال کند که «داریم، پاشو یکی هم واسه من بریز» و اصلاً بهتر است دوتا بخرم چون معمولاً ارزانتر تمام می‌شود. اسم این‌کار را گذاشته‌اند "سیوینگ" یعنی هرچیزی را در تعداد زیاد بخرید برای‌تان ارزان‌تر تمام می‌شود. مثلاً دلم هوس کمی چیپس می‌کند و می‌بینم که امروز قیمت چیپس تخفیف خورده و یک دلار و شصت و نه سنت است اما اگر دو بسته بخرم سی و هشت سنت "سیو" می‌کنم، دو بسته می‌خرم. همین‌طوری شد که رفتم یک دانه خودکار بیک بخرم و با صدتا خودکار بیرون آمدم یا برای بریدن کاغذ به یک قیچی کوچک احتیاج داشتم و حالا یک بسته‌ی چهارتایی قیچی دارم که سه تایش به دردم نمی‌خورد اما چون خریدنش "صرف" داشت خریدم تا پولم "سیو" شود. حالا خیال نکنید می‌خواهم پته‌ی جهان سرمایه‌داری را روی آب بریزم و از روش‌هایی که برای مصرف بیشتر طراحی کرده انتقاد بکنم. فقط می‌خواهم بدانید چرا مقاومت در برابر وسوسه‌ی خرید دشوار است مخصوصاً برای آدمی مثل من که به آشغال جمع کردن عادت دارد و هرجا که بیشتر از یک ماه بماند یک کوه زباله پشت سرش باقی می‌گذارد...

باید می‌توانستم چندماهی دوام بیاورم، باید می‌توانستم در محیط جدید و خانه جدیدم کار کنم. باید راهی برای عادت کردن به خانه‌ام پیدا می‌کردم... چه چیز کم داشتم؟... فقط آشغال! یعنی همان چیزهای کوچکی که به مرور من را به خودشان عادت می‌دهند و دیدن‌شان حس در خانه بودن را القا می‌کنند. در قدم اول میز ارزان قیمتی خریدم و معدود کتاب‌هایی را که همراه آورده بودم روی آن چیدم اما هنوز با میز و اتاق احساس صمیمیت نمی‌کردم. قبلاً در محاصره‌ی کوهی از کتاب و دفتر و کاغذ و هزارجور خرت و پرت و یادگاری زندگی می‌کردم، حالا جای آن‌ها خالی بود. به سرعت شروع به جمع کردن آت و آشغال‌های جدید کردم و حالا همان‌طور که سطح میزم شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود رابطه‌ام با آن صمیمی‌تر شده و ساعت‌های بیشتری را در جوارش می‌گذرانم. بعد از تحمل چند ماه اول که سخت بود و دستم به کار نمی‌رفت حالا یکی دو هفته‌ای است که در خانه‌ی جدید طراحی می‌کنم و گاهی چند خطی می‌نویسم گرچه نمی‌دانم به چه هدف یا برای کدام روزنامه و مجله اما به هر تقدیر هم می‌نویسم و هم می‌کشم و این بازگشت به زندگی را مدیون اسباب‌بازی‌هایم هستم که اطرافم را گرفته‌اند و دوست دارم از تعدادی از آن‌ها رسماً و در حضور شما تشکر کنم:

الاغ جون- این خر ما که از کره‌گی دم نداشت وظیفه دارد تا هرروز با نشان دادن کاغذی که در دهان گرفته آخرین طرحی را که باید بکشم یادآوری کند.

زنگ هتل- عاشق صدای این زنگ هستم. شبیه آن را در فیلم‌ روانی آلفرد هیچکاک دیده بودم که روی پیشخان متل بود تا مقتول بتواند حضورش را به "نورمن بیتس" دیوانه اعلام کند... هروقت موضوع خوبی برای کار به فکرم می‌رسد یا از نتیجه‌ی طراحیم راضی هستم زنگ را به افتخار خودم به صدا درمی‌آورم... روزی چند بار صدایش را می‌شنوم!

easy button – اگر از انجام کاری وحشت داشته باشم و پای اعتماد به نفسم لنگ بزند یک‌بار دکمه‌اش را فشار می‌دهم. بلافاصله جنّی که در آن پنهان شده با صدای بلند فریاد می‌زند: «ابن که آسون بود!» روشی امریکایی است برای تلقین اعتماد به نفس به همه، گاهی مؤثر است و گاهی تا چند مرتبه در روز باید دکمه را فشار داد.

هشت‌پا برای ماساژ سر- وسیله‌ی بی‌نظیری است برای همه تا قبل از اتخاذ یک تصمیم مهم از رسیدن خون به مغز مطمئن شوند. بین خرت و پرت‌هایی که دارم تهیه‌ی این یکی را اکیداً به همه توصیه می‌کنم. استفاده‌اش خیلی آسان است، هشت‌پا را از دسته‌اش بگیرید و پاهایش را روی سرتان بگذارید و به پایین فشار دهید... عالی است.

چراغ قوه لیزری- این چراغ قوه نقطه‌ی نورانی متمرکزی می‌سازد که می‌توانید آن را تا فاصله‌های دوردست بتابانید. شب‌ها وقتی هواپیمایی قصد گذشتن از بالای خانه‌ام را دارد از همان پشت میز سعی می‌کنم نورش را توی چشم خلبان بیندازم... حتماً نشانه‌گیری‌ام خوب نیست چون تا این لحظه هیچ خلبانی با سر و وضع دودآلود و آشفته زنگ خانه‌ام را به نیت دعوا نزده است.

چراغ قوه‌ی معمولی- با این چراغ شب‌ها بعد از خاموش کردن چراغ اتاق نشیمن راهم را تا دستشویی و بعد اتاق خواب پیدا می‌کنم.

آی‌پاد- همه یکی دارند، من هم یکی خریدم اما بیشتر از رادیوی آن استفاده می‌کنم.

لپ تاپ- بیشتر از یک آشغال معمولی برای من اهمیت دارد. تمام کار و زندگی‌ام وابسته به آن است بگذریم که هر صبح با کوهی خبر بد به استقبالم می‌آید...

شکلات- برای مبارزه با کاهش وزن- که از اثرات سوء مهاجرت است- و کاستن از تلخ‌کامی خواندن خبرها روزی چندبار به کیسه‌اش دست درازی می‌کنم.

سنگ فراعنه-  این سنگ که یادگار مهندس اردلان است و از پای هرم  خئوپس، هرم بزرگ مصر، به این‌جا رسیده من را در خلاقیت مهندس اردلان و نیاکان مصری‌مان شریک می‌کند... از معدود یادگارهایی است که با خود آورده‌ام و گرمای وجود مهندس اردلان را در خود دارد.

دفترچه‌های طراحی- هربار که از جلوی فروشگاه لوازم نقاشی رد می‌شوم یکی از این‌ها می‌خرم و حالا روی هم تلمبار شده‌اند و هرماه هم به تعدادشان اضافه می‌شود... نگاهشان که می‌کنم یادم می‌افتد چقدر کار نکرده دارم، یکی را برای نوشتن داستان مهاجرت کنار گذاشته‌ام، یکی برای داستان کافه‌گردی‌های تهران است و یکی برای داستان آدمی که دو روایت را به موازات هم تعریف می‌کند، یکی راست و دیگری دروغ و بتدریج خواننده نمی‌تواند تشخیص بدهد کدام حرف راست است و کدام دروغ... باید عجله کنم و بنویسم...