یک چمدان ترس
بعد از دوماه زندگی در غربت چند روزی است که متوجه شدهام علاوه بر چهل و چهار کیلوگرم بار مجازی که در دو چمدان آوردم چمدان سومی هم دارم که برای آوردنش جریمهی اضافه بار ندادهام، چمدانی به وزن بیست و دو کیلوگرم مملو از ترس...
***
- همه جا پوشیده از سبزه و چمن است، در حالیکه همه توی چمنها نشستهاند من با دقت تمام روی نوار باریک پیادهرو سیمانی قدم برمیدارم. دوستانم اصرار دارند مثل همه توی چمن بنشینند و من با تعلل و اکراه همراهیشان میکنم، هرلحظه منتظرم باغبان پیر و بداخلاق پارک ملت سر برسد و یک بار دیگر یادآوری کند «مگه اون دفعه بهت نگفتم؟! آدم که تو چمن نمیشینه!» یکی از دوستانم که دانشجوی فلسفه است ثابت میکند که باغبان پارک ملت اگر همین الان و با اولین پرواز تهران را به مقصد تورنتو ترک کند زودتر از فردا عصر نخواهد رسید و تا آن وقت فرصت کافی داریم تا چمن را ترک کنیم... متقاعد میشوم اما با کمی دلهره روی چمن مینشینم.
- یکنفر من را به محوطهی دانشگاه تورنتو آورده تا جاهای دیدنی را نشانم بدهد. به ساختمان قدیمی بزرگی اشاره میکند و میپرسد که آیا دوست دارم داخل آن را ببینم؟ جوابم منفی است، دوست ندارم. چند دقیقه بعد جلوی ساختمان دیگری میایستد و باز میپرسد که آیا میخواهم داخل آن را ببینم؟ جوابم هنوز منفی است، نمیخواهم. در حال نزدیک شدن به سومین ساختمان بزرگ و قدیمی هستیم که خودم داوطلبانه توضیح میدهم که چون دانشجو نیستم و کارت دانشجویی ندارم ترجیح میدهم بدون اجازه وارد هیچ ساختمانی نشوم و هیچ در بستهای را باز نکنم... باید نیم ساعتی بنشینم تا دوست جوانم حسابی به من بخندد و بگوید اینجا هیچ دری بسته نیست... حرفش را باور میکنم اما هنوز از باغبان پارک میترسم و با تردید وارد ساختمان میشوم.
- میپرسد دوست داری ماشینها را از نزدیک نگاه کنیم؟ معلوم است که دوست ندارم، اما اصرار میکند، دستم را گرفته و به زور با خودش به داخل نمایشگاه اتومبیلهای پورشه میکشاند. از خجالت در حال آب شدن هستم، حتی باغبان پیر و بداخلاق پارک ملت هم با یک نگاه به سر و وضع ما دو نفر میفهمد که استطاعت خرید یک سمند هم نداریم و توقفمان بیجا و مانع کسب است چه برسد به اینها که مشتریشان را خوب میشناسند و حتماً با خفت بیرونمان خواهند کرد... هنوز تمام هیکلمان از در رد نشده که فروشندهای با سر و وضعی آراستهتر از ما جلو میآید و سلام میکند و با حوصله و دقت درباره مشخصات فنی تک تک اتومبیلها توضیح میدهد. یک ساعت بعد با انبانی اطلاعات بیفایده از اتومبیلهایی که هیچوقت نخواهیم خرید از در نمایشگاه بیرون میرویم.
- دوان دوان خودم را به ایستگاه مترو میرسانم که نسبتاً شلوغ است و همه چشم به راه ایستادهاند. بعد از انتظار کوتاهی قطار میرسد و همراه با جمعیت خودم را داخل یکی از واگنها پرت میکنم و تنهی محکمی به جوان سیاهپوستی میزنم که فقط دومتر از برج میلاد کوتاهتر است، جوان بلافاصله به طرف من برمیگردد... رنگ پوستی به این سیاهی تا بحال ندیدهام، آنقدر مشکی است که اجزای صورتش دیده نمیشود و فقط سفیدی متمایل به سرخی چشمانش در زمینهای سیاه میدرخشد و شانههایش... شانههایش بقدری پهن است که میشود یک دست کامل بشقاب و لیوان روی آن چید و بجای میز غذاخوری شش نفره استفاده کرد. خودم را میدیدم که بعد از اصابت اولین ضربهی مشت به پنجرهی واگن چسبیدهام و مأمور قطار با کاردک سعی در جدا کردن من از شیشه دارد... چشمهایم را از ترس بسته بودم که شنیدم غول سیاه با صدایی آرام از من عذرخواهی میکند! من تنه زده بودم او معذرت میخواست.
- پائین شهر تورنتو جایی است که بیشترین گالریهای نقاشی و رستورانها و برجهای اداری و مسکونی گران قیمت را در خود جا داده و در عین حال هرچه آدم بیخان و مان و آشفته حال است در این قسمت از شهر زندگی میکند. اینها پناهگاههایی دارند که در همسایگی با ثروتمندان است، کار ندارند و اکثراً الکلی هستند و ظاهرشان آشفته و ترسناک است و امکان ندارد از این محدوده بگذرید و چندتایی از این موجودات ترسناک سر راهتان را برای مقداری پول خرد یا یک نخ سیگار نگیرند. یکی از همینها سر راهم سبز شد و گفت که اگر دارم چند سکهای در لیوانش بیندازم. بدون اینکه بایستم یا از سرعت قدمهایم کم کنم به دروغ گفتم که هیچ ندارم و به سرعت از کنارش گذشتم. همانطور که دور میشدم صدای پیرمرد را شنیدم که بعد از تشکر روز خوبی را برایم آرزو کرد...
***
امیدوارم یک روز چمدان ترسهایم را ببندم و قفل محکمی به درش بزنم و جایی که دست کسی به آن نرسد زیر خروارها خاطره پنهانش کنم.