اولین ساعت‌های روز بود و مشغول نگاه کردن به خبر‌ها و نامه‌های نخوانده روی صفحه‌ی نمایش کامپیوتر بودم و در همان حال خواب عجیب شب قبل را با صدای بلند برای هرکس که گوش کند تعریف می‌کردم:

«... سوار هواپیمای غول‌پیکری بودم شبیه به هواپیماهای باری نظامی که در ارتفاع زیادی بالای ابرها پرواز می‌کرد. هواپیما صندلی نداشت و هوا تاریک بود چون از پنجره‌ها هیچ چیز دیده نمی‌شد و صدای غرش موتورها گوش را آزار می‌داد. به نظر می‌آمد هیچ‌کدام از مسافران از مقصد خود خبر ندارند و مثل من نمی‌دانند کی و کجا و چرا سوار هواپیما شده‌اند اما همه می‌دانستیم که باید از هواپیمای در حال پرواز بیرون بپریم چون مثل چتربازها لباس پوشیده بودیم و در یک صف خیلی بلند با گام‌هایی خیلی کوتاه اما سریع به سمت دری می‌رفتیم که باز بود و هوا را با قدرت به بیرون می‌مکید...»

ظاهراً چند دقیقه‌ای بود که ساکت شده بودم و داستانم را نیمه تمام رها کرده بودم چون صدایی شنیدم که از جایی دور می‌پرسید «چرا ساکت شدی؟ بعدش چی شد؟»... عکس آشنایی روی صفحه‌ی مانیتور توجهم را جلب کرده بود و داشتم برای درک معنای خبری به کوتاهی یک جمله تقلا می‌کردم. بارها و بارها آن یک جمله را خواندم: "هانیبال الخاص نقاش آشوری درگذشت"... من اگر مسئول تیتر این خبر بودم از فرصت استفاده می‌کردم و سند مالکیت هانیبال را به اسم تمام مردم ایران می‌زدم، می‌نوشتم "نقاش ایرانی" درگذشت. حالا که مسئولیتی ندارم و کاری از دستم ساخته نیست چاره‌ای ندارم جز آن‌که در تنهایی و به روش خودم عزاداری کنم...

می‌دانم که نباید خبر مرگ هانیبال را با صدای بلند بر زبان بیاورم. باوری خرافی دارم که نقل و تکرار این خبر است که به آن واقعیت می‌دهد و تا با صدای بلند بر زبان نیاید می‌توان از آن گریخت یا خود را به ندانستن زد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده و هنوز شانس آن هست تا کسی زنگ بزند و بگوید که حال نقاش خوب است، او را دیده‌اند که با دو کبوتر سفید نشسته بر شانه‌هایش مشغول نقاشی است... کسی اما خبر را تکذیب نمی‌کند و من در خانه با صدای بلند از مرگ آدمی حرف می‌زنم که همیشه دورادور تحسین‌اش کرده‌ام... ای‌کاش قبل از مرگ به آخرین آرزویش رسیده بود و می‌دید که خانه‌ی کوچکی در ارومیه را وقف نمایش آثارش کرده‌اند- و این کم‌ترین کاری است که می‌توان در قدردانی از او کرد- حتی اگر نقاشی‌های هانیبال را دوست نداشته باشیم و همین روزها سوزاندن تابلوهایش را طی مراسم با شکوهی جشن بگیریم برای تکرار این خوش‌گذرانی هشتاد سال صبر لازم است تا نقاش دیگری به اندازه‌ی او طرح و رنگ بر کاغذ و بوم بنشاند و سوختبار کافی برای آتش‌بازی بعدی فراهم کند!... کاش می‌توانستم به بنی‌اسدی زنگ بزنم تا مثل آن روزی که خبر درگذشت مرتضی ممیز را شنیدیم برای پنجشنبه قراری بگذاریم و دیداری تازه کنیم و از زنده بودن هم مطمئن شویم. از هانیبال حرف بزنیم و حرف‌ها و خاطراتش را برای هم تعریف کنیم، به شوخی‌هایش برای صدمین بار بخندیم، فاتحه‌ای بخوانیم، یکدیگر را تسلی بدهیم و سرانجام، رفتنش را باور کنیم.

. «... سوار هواپیمای غول‌پیکری بودم شبیه به هواپیماهای باری نظامی که در ارتفاع زیادی بالای ابرها پرواز می‌کرد. هواپیما صندلی نداشت و هوا تاریک بود چون از پنجره‌ها هیچ چیز دیده نمی‌شد و صدای غرش موتورها گوش را آزار می‌داد. به نظر می‌آمد هیچ‌کدام از مسافران از مقصد خود خبر ندارند و مثل من نمی‌دانند کی و کجا و چرا سوار هواپیما شده‌اند اما همه می‌دانستیم که باید از هواپیمای در حال پرواز بیرون بپریم چون مثل چتربازها لباس پوشیده بودیم و در یک صف خیلی بلند با گام‌هایی خیلی کوتاه اما سریع به سمت دری می‌رفتیم که باز بود و هوا را با قدرت به بیرون می‌مکید. آن‌هایی که به در می‌رسیدند بی‌آن‌که فرصت تغییر عقیده یا قدرت مقاومت داشته باشند با فشار جمعیت به بیرون پرتاب می‌شدند و آن‌ها که هنوز در صف ایستاده بودند با پریدن هرنفر فریادی از حیرت و ترس می‌کشیدند و یک گام دیگر به جلو برمی‌داشتند. داشتم به در می‌رسیدم که متوجه شدم چتر نجات ندارم، به دیگران نگاه کردم، آن‌ها هم نداشتند. نه می‌توانستم بایستم و نه از حرکت رو به جلوی صف جلوگیری کنم... تا بالاخره همه بیرون پریدیم»