مشکلی از نوع زبان
شب بود، رفته بودم توی حیاط که هوا بخورم. از توی تاریکی صدایی شنیدم، چراغ را روشن کردم، چشم در چشم جانوری شدم که قیافهاش عجیب اما آشنا بود، کنار سطل آشغال غافلگیر شده بود... خدایا، این جانور را قبلاً کجا دیدهام؟... حیاط خانهام محل گذر چند خرگوش است و تا دلتان بخواهد سنجاب دارد اما این یکی... راکون بود، عین همانی که کارتونش سالها قبل از تلویزیون پخش میشد، اسمش چی بود؟... کامکار؟... شاهکار؟... تبخال؟... رامکال! اولین بار بود که یک راکون را از نزدیک میدیدم. قیافهاش خندهدار بود، روی چشمهایش یک نوار مشکی داشت عین چشمبندی که دزدها میزنند تا شناسایی نشوند. یک قدم جلو رفتم تا بهتر تماشایش کنم، چند قدم عقب رفت تا از فاصلهای دورتر نگاهم کند. نمیدانستم برای تشویق یک راکون به نزدیک شدن چه باید گفت، از دستور زبان گربههای ایرانی استفاده کردم، گفتم «...پیششششش پیش پیش پیش پیششششش...!» راکون کانادایی معنی پیش پیش فارسی را نمیدانست، رفت و توی تاریکی گم شد...
***
شب بود، نشسته بودم توی اتاق و تلویزیون نگاه میکردم که محکم به در کوبیدند، منتظر کسی نبودیم، از پشت پرده یواشکی سرک کشیدم و دونفر پلیس کانادایی دیدم که پشت در ایستاده بودند. بعد به همسرم نگاه کردم که در آشپزخانه نشسته بود و خیلی استفهامآمیز به من خیره شده بود که یعنی "چرا در را باز نمیکنی؟" نمیدانستم چه باید بکنم، هول شده بودم. بالاخره به زبان آمد و پرسید: « کیه؟ چرا در رو باز نمیکنی؟!» جواب دادم: « دوتا پلیس اون بیرون وایسادن... تو درو باز کن، من همین دیشب یه تلاش ناموفق برای حرف زدن با یه راکون داشتم، زبونشون رو بلد نیستم، تو بهتر حرف میزنی ببین چی میخوان» مدتی طول کشید تا همسرم قانع شد و باتفاق خواهرش جلوی در رفت و آنرا باز کرد. یکی از پلیسها که جلوتر ایستاده بود سلام کرد و گفت سه دقیقهی پیش- بدون احتساب چند دقیقهای که پشت در معطل شده بودند- زنی وحشتزده به اداره پلیس زنگ زده و کمک خواسته بعد هم تماسش قطع شده، رد تلفن را گرفتهاند و به این خانه رسیدهاند و میخواهند بدانند که آیا ما مشکلی پیدا کردهایم یا... نه، ما نبودیم. کسی در این خانه از پلیس کمک نخواسته، حتماً خطها روی هم افتاده یا ایرادی در سیستم ردگیری تماسها پیش آمده... گفتند احتمال خطا وجود دارد اما وظیفه دارند مطمئن شوند کسی در خطر نیست... سعی کردم خودم را جای پلیس- یا یک آدم بیطرف- بگذارم و از دریچهی چشم آنها به ماجرا نگاه کنم:
[تماس تلفنی زنی که در خطر است و از پلیس کمک خواسته بطرز مشکوکی قطع میشود، سه دقیقه بعد دو مأمور پلیس به آدرس منزلی که به عنوان مالک تلفن شناخته شده میروند و در میزنند. دو زن شرقی، هردو هراسان، در را با تأخیر زیاد باز میکنند. یک مرد شرقی، میانسال، چاق، سبزه با سر تراشیده و ریش اصلاح نکرده، احتمالاًخشن، مشغول تماشای تلویزیون است. مرد شرقی، میانسال، چاق، سبزه با سرتراشیده و ریش اصلاح نکرده، احتمالاً خشن، با دیدن پلیس تعجب نمیکند، از جایش بلند نمیشود، از کسی توضیح نمیخواهد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده یا بازرسی پلیس یک امر روزمره و طبیعی است کماکان به تماشای تلویزیون ادامه میدهد... اعتراف میکنم که هر پلیسی حق دارد با دیدن این صحنه به من مشکوک شود.]
دو مأمور پلیس اجازه خواستند تا داخل شوند و نگاهی به اطراف بیندازند. اجازه دادیم. وارد شدند و با احتیاط نگاهی سرسری به اتاقها، آشپزخانه، زیرزمین و گاراژ انداختند، چیزی پیدا نکردند، تشکر کردند و رفتند...
در خانه که پشت سر پلیسها بسته شد از جایم بلند شدم و یکی یکی کمدها و زیر تختخوابها را با احتیاط بازرسی کردم، حتی داخل کابینتهای آشپزخانه را هم گشتم. همسرم کنجکاو بود بداند دنبال چه چیزی میگردم.
« دنبال جسد زنی که به پلیس زنگ زده. اینا که اشتباه نمیکنن، حتماً خانومه از اینجا زنگ زده...»
«توکا... تو حالت خوبه؟!»
خوب بودن حال من اهمیتی نداشت، جایی در همان حوالی زنی در انتظار کمک بود و پلیس نشانی را اشتباه رفته بود...
***
شب است، یکشنبه شب و من دارم برای خاموش کردن چراغها مینویسم. دوهفته قبل همه برای ویژه نامهی چلچراغ کلی مطالب "مخصوص" نوشتند و جشن گرفتند و یادشان رفت به من خبر بدهند، شاید هم خبر دادند اما دیر، شاید هم به موقع خبر دادند و من دیر فهمیدم... میدانم که مشکلی از نوع زبان دارم، مشکلی که مانع از درک متقابل میشود. با دو هفته تأخیر تولد چهارصدمین شمارهی مجله را به تنهایی جشن گرفتم. مثل آدمی که به لطیفهای با دو هفته تأخیر میخندد...