"سی دی" ها ابدی اند
«طرح فیلمنامه برای یک سریال»
هنرپیشه هایی که برای ایفای نقش های اصلی پیشنهاد می شوند:
پیرس برازنان و سیروس گرجستانی در نقش جیمز باند مأمور مخفی انگلیس
حمید لولایی در نقش خشایار نیکونظر پدر خانواده
مریم امیر جلالی در نقش اقدس خانوم همسر خشایار
بهاره رهنما در نقش لیلی نیکونظر دختر خشایار
علی صادقی در نقش بهرام نیکونظر پسر خشایار
پریا قاسم خانی در نقش پریا باند دختر لیلی نیکونظر
و ...
***
شروع قصه- طبق معمول، خانواده ی "نیکونظر" زندگی ساده و آرامی در خانه ای استیجاری و کوچک در شهرستان شاهرود دارند تا وقتی که "لیلی"، دختر دم بخت خانواده، در کنکور دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز رشته ی ارتباطات، قبول می شود و خشایار تن به مهاجرتی اجباری می دهد. سریال با صحنه ی بارگیری وانت قراضه ای که قرار است آن ها را همراه با اسباب و اثاثیه اشان به تهران برساند شروع می شود. "بهرام"، پسر خشایار که سال سوم راهنمایی است اما حسابی ریش و سبیل دارد مثل همیشه مشغول شیطنت است و سر به سر خواهرش، لیلی می گذارد، از فحوای صحبت های بهرام معلوم می شود که او لیلی را مسئول مهاجرت و دوری از هم کلاسی ها می داند. خشایار آفتابه ی مسی بزرگی را که چند نسل دست به دست شده تا به او برسد مثل عزیزترین دارایی خود در بغل گرفته و به همراه اقدس خانوم در صندلی جلوی وانت می نشیند، بچه ها کنار چند تکه دیگ و سه پایه که با طناب محکم شده اند پشت وانت نشسته اند. وانت با دعای خیر پدر بزرگ و مادر بزرگ، در حالی که کاسه ی آبی را روی زمین می ریزند و چند قدم آن ها را بدرقه می کنند، لک و لک کنان به راه می افتد. چند مرغ و خروس به علامت اصالت زندگی در شهرستان شاهرود از جلوی چرخ های وانت فرار می کنند.
گره ی قصه- استعمار پیر اینگیلیس برای رساندن یک "سی دی" به دست سرکرده ی باند توزیع فیلم های خانوادگی در افغانستان، بهترین مأمور خود یعنی "جیمز باند" مأمور 007 را روانه ی مأموریتی ویژه کرده است. "پیرس برازنان" که با موی سیاه پرکلاغی- گریم فوق العاده ای از عبدالله اسکندری- سی سال جوانتر به نظر می رسد، با کت و شلوار و پاپیون مشکی، صورت دو تیغه و تجهیزات فوق پیشرفته ای که "کیو" در اختیارش گذاشته و با یک هواپیمای کایت فوق مدرن به سمت افغانستان در حال پرواز است که بالای شاهرود دچار نقص فنی می شود و وسط جاده ی شاهرود به تهران سقوط می کند.
وانت قراضه ی خشایار در جاده خراب می شود و تلاش های او برای تعمیر آن بی نتیجه می ماند و ناگزیر خانواده را به پسرش، بهرام، می سپارد و برای یافتن کمک آفتابه به دست به راه می افتد.
آن سوتر دستگاه های مخابراتی "جیمز باند" نیز بر اثر سقوط هواپیما از کار افتاده اند و تلفن همراه او آنتن نمی دهد پس به ناچار او هم پیاده به راه می افتد و خیلی زود با خانواده ی نیکونظر که کنار جاده مستأصل و نگران انتظار می کشند برخورد می کند و چشم اش به "لیلی نیکونظر" می افتد (در این لحظه نطفه ی گره ی عاطفی داستان بسته می شود) و تصمیم می گیرد به این خانواده کمک کند و با استفاده از بقیه ی وسایل فوق پیشرفته ای که دارد مشغول تعمیر وانت می شود.
در همان حال، خشایار را در میانه ی راه اشتباهاً به جای جیمزباند دستگیر کرده و به پاسگاه هدایت می کنند. از این لحظه تا بیست و نه شب، هر ده دقیقه یک بار، خشایار را می بینیم که پشت میله های بازداشتگاه مشغول قسم خوردن است:
- به جووون سرکار من جیییز بان نیستم، اشششتباهی گرفتین سرکااااااار...
بهرام که نسبت به نیت خیر جیمزباند مشکوک شده است در تمام لحظات مواظب حرکات و سکنات او و محافظت از اقدس خانوم و لیلی است و چشم از غریبه بر نمی دارد. لیلی گاهی نگاهی دزدکی به جیمز باند که زیر ماشین دراز کشیده و لباس هایش خاکی و روغنی شده می اندازد اما با دیدن اخم های بهرام سرش را پایین انداخته و خجالت می کشد.
وانت موقتاً تعمیر می شود اما لباس های باند خاکی و به هم ریخته شده است. باند پشت فرمان می نشیند و بهرام به زحمت خودش را بین او و اقدس خانوم جا می دهد. لیلی کماکان پشت وانت نشسته و به جوان فرنگی که فارسی بلد است فکر می کند. لیلی با تکان های وانت به خواب می رود و در رویا می بیند که با جیمز باند عروسی کرده و دختری دارد که برایش فلوت می زند.
کش دادن قصه- وانت هر چند متر یک بار خراب شده و متوقف می شود، هربار جیمز باند برای تعمیر آن پیاده شده و زیر ماشن می رود، از شانس بد او هیچ اتومبیل رهگذری در تمام سی شب پخش این سریال در جاده ی شاهرود به تهران و بالعکس رفت و آمد نمی کند. بیست و هشت شب طول می کشد تا جیمز باند به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران برسد و هر شب ما شاهد ماجرای تازه ای از همزیستی اجباری آدم هایی متعلق به دو فرهنگ متفاوت هستیم که به تدریج به آشنایی و ایجاد درک و علاقه ی متقابل بین جیمز و خانواده ی نیکونظر منجر می شود. در خلال این سفر معنوی لباس های جیمز هر شب بیشتر از قبل خاکی و پاره می شود و او فرصت حمام و اصلاح پیدا نمی کند تا جایی که در شب بیست و سوم اقدس خانوم یک دست از لباس های تمیز خشایار را به او می دهد، جیمز باند برای تعویض لباس پشت یک درخت می رود و بعد از چند لحظه "سیروس گرجستانی" با سر طاس و ته ریش بیست و سه روزه به جای "پیرس برازنان" از پشت درخت بیرون می آید! همه با تعجب آه می کشند و به باند مژده می دهند که آن قدر تغییر کرده که دیگر شناخته نمی شود.
در شب بیست و هشتم خشایار بی گناهی خود را ثابت می کند و آزاد می شود، جیمز به همراه خانواده ی نیکونظر به تهران می رسد و خانواده را تحویل خشایار می دهد و یک راست خودش را به مسئولان معرفی می کند.
شب بیست و نهم جیمز باند کت و دامن طوسی با جوراب سفید پوشیده و با لیلی سر سفره ی عقد می نشیند.
پایان قصه- شب سی ام خانواده ی نیکونظر با لیلی و شوهرش خداحافظی کرده و به شاهرود بر می گردند تا سال بعد برای سریالی دیگر خود را به تهران برسانند.