<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>توکای مقدس</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com</link>
<description>من می اندیشم پس بیشتر هستم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Jun 2013 16:32:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مرگ در میزند...</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/419</link>
<description>تق... وقتی متوجه سنجاب سیاه شدم که داشت تنه‌ی افرا را رو به پایین می‌دوید... نفهمیدم در تعقیب رقیبی جوانتر است یا بدنبال دختری زیبا چنان سر از پا نشناخته می‌دود که با یک جست بلند خودش را از درخت روی جدول سیمانی پیاده‌رو انداخت و بدون توجه به اتومبیل‌هایی که بسرعت می‌گذشتند زیگزاگ وسط خیابان دوید... با مهارت و کمی شانس از بین دو چرخ جلوی اولین اتومبیل گذشت اما همان زیر تغییر عقیده داد، چرخید و خواست تا مسیر رفته را برگردد و تقریباً موفق شده بود که...</description>
<pubDate>Tue, 04 Jun 2013 16:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/419</guid>
</item>
<item>
<title>یه بره...</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/418</link>
<description>نشسته بودم جای همیشگی و مشغول خط خطی کردن دفترچه‌ام بودم که نگاهش را پشت گوشم احساس کردم، نگاهش طعم نعناع داشت... بدون مقدمه پرسید: «- میتونی برام یه بره بکشی؟» سرم را از روی کاغذ بلند نکردم اما جوابش را با یک اوهوم کشیده دادم: «- اوهوووووم... معلومه که میتونم...» وسط صفحه عکس یک جعبه با سه تا سوراخ کشیدم و همان‌طور که دفترچه را بالا می‌گرفتم خطاب به او که هنوز پشت سرم ایستاده بود گفتم که بارها قصه‌اش را خوانده‌ام، بره‌اش توی این جعبه است و سوراخ‌ها برای</description>
<pubDate>Mon, 20 May 2013 05:49:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/418</guid>
</item>
<item>
<title>نبش قبر</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/417</link>
<description>&quot; سومایا &quot; تعریف کرد که چطور یک هفته بعد از کشته شدن سگ‌اش آن‌قدر دلتنگ و بی‌تاب شد که جسد را از خاک بیرون کشید تا یک بار دیگر دوستش را درآغوش بگیرد... تصور لحظه‌ی دیدار مجدد آن‌دو به‌قدری ساده و ترسناک بود که نیاز به توضیح &quot;سومایا&quot; نداشتم و دنبال راهی برای عوض کردن صحبت می‌گشتم و پیدا نمی‌کردم و او داستانش را با ذکر جزئیات تعریف و تمام کرد اما چیزی از بوی تعفن لاشه‌ی سگ مرده نگفت، اشاره‌ای به کرم‌ها و جسد تجزیه شده‌اش نکرد و حرفی از احساس مشمئز کننده‌ی</description>
<pubDate>Tue, 14 May 2013 19:26:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/417</guid>
</item>
<item>
<title>دو تصویر، این همه اختلاف</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/416</link>
<description>در تصویر سمت راست Frank Gehry ، یکی از مهم‌ترین معماران امروز جهان، فارغ‌التحصیل دانشگاه هاروارد، پروفسور، استاد دانشگاه و طراح موزه‌ی گوگنهایم بیلبائو را می‌بینید وقتی که در برابر دوربینی با میلیون‌ها بیننده قرار گرفته و در تصویر سمت چپ Touka Neyestani، یک معمار گمنام و طراح پروژه‌های شکست خورده‌ی متعدد را می‌بینید وقتی که از دیدن پنجره‌ی حمام خانه‌ای که در شهر نیاگارا طراحی کرده ذوق‌زده شده و خواسته تا آن‌را نشان چندصد نفر از دوستانش بدهد...</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 23:41:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/416</guid>
</item>
<item>
<title>من اصغر هستم</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/415</link>
<description>تعطیل نوروزی یعنی وقتی که ساعت ده صبح توی رختخواب دراز بکشی و شعاع آفتاب از لای پرده‌ی توری سرک بکشد توی اتاق و بیفتد روی انگشت‌های پای برهنه‌ات که از زیر پتو بیرون افتاده بعد شماره‌های مخصوص نوروز مجله‌هایی که دوست داری را از قبل کنار دستت گذاشته باشی و از بین همه آن یکی را که پرویز دوایی برای‌اش بهاریه نوشته است برداری و جمله جمله‌اش را با صبر بخوانی و کیف کنی و زیرچشم حواس‌ات به نور آفتاب باشد که دارد از پاهایت بالا می‌آید...</description>
<pubDate>Wed, 07 Mar 2012 01:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/415</guid>
</item>
<item>
<title>حتماً شهر بهتری است...</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/414</link>
<description>یکی از دلبستگی‌های من به تورنتو فروشگاه‌های زنجیره‌ای “Currys” است که لوازم نقاشی و طراحی می‌فروشد. سردر شعبه‌ای که من از آن خرید می‌کنم نوشته‌اند از 1911 &quot;کوریز&quot; به خلایق رنگ و قلم‌مو فروخته است، یعنی در کشوری که بزحمت دویست سیصد سال تاریخ دارد و در شهری بزرگتر از تهران با جمعیتی حدود دومیلیون و پانصدهزار نفر- که اکثراً مهاجر و تازه‌وارد هستند- یک فروشگاه لوازم نقاشی صد و یک‌ساله وجود دارد. اولین سوالی که به ذهنم می‌رسد این است: مگر صد سال پیش جمعیت</description>
<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 23:34:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/414</guid>
</item>
<item>
<title>جدایی نادر از سیمین</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/413</link>
<description>از شنیدن &quot;خبر&quot; جدایی نادر از سیمین خوشحال شدم... آن‌قدر جیغ کشیدم که تارهای صوتی‌ام ورم کرد و آن‌قدر بالا و پایین پریدم که زانوهایم درد گرفت و مطمئن هستم خبر این جدایی حتی بیشتر از خبر عروسی اسباب شادمانی همه شد... دیشب شاید از معدود دفعاتی بود که یکی از ما ثابت کرد می‌تواند بدون نیاز به فحش و رجزخوانی، بدون نیاز به کتک‌کاری با اصحاب عروس و داماد، بدون نیاز به شاخ و شانه کشیدن برای همه، به بهترین و نرم‌ترین و متمدنانه‌ترین شیوه‌ی ممکن حق‌اش را از زندگی</description>
<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 19:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/413</guid>
</item>
<item>
<title>این من هستم</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/412</link>
<description>دوست تصویرساز من، نسیم خواجوی، یک بازی جدید طراحی کرده که به نظرم خیلی جالب آمد. اسمش را گذاشته Self Portrait که یعنی &quot;خودنگاره&quot; . نسیم از شرکت کنندگان در بازی خواسته تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنند روی صفحه‌ی اسکنر بگذارند و یک تصویر A4 بسازند و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است... حالا این من هستم...</description>
<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 20:54:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/412</guid>
</item>
<item>
<title>گل‌ممد...</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/411</link>
<description>باید چند روزی می‌گذشت تا بتوانم درباره‌ی گل‌محمد بنویسم، گل‌محمدی که رفیقم نبود، شبیهم نبود، قوم و خویشم نبود. باید چند روزی می‌گذشت تا بتوانم وقت نوشتن درباره‌ی گل‌محمد به صورت له شده‌اش فکر نکنم و به غروری که نمی‌دانم پشت کدام کوه و توی کدام غار جا گذاشته بود... باید چند روزی می‌گذشت که باور کنم تمام شد و... رفت. *** ارومیه بودیم شاید، که گل‌محمد هم بود. چیز زیادی از آن سفر به یادم نمانده بجز چند تصویر، یکی گل‌محمد است که با یک هوله از حمام بیرون آمده،</description>
<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 21:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/411</guid>
</item>
<item>
<title>دو مثال</title>
<link>https://sainttouka.blogfa.com/post/410</link>
<description>مثال اول- فرض کنید اتاق‌های خانه‌ی پدری را- خانه‌ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده‌اید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کرده‌اند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجره‌ای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمی‌دهند گاه‌گاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهای‌تان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دل‌تان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیده‌اید و برادرها همه بزرگ و عقل‌رس شده‌اند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با</description>
<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 21:37:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>sainttouka</dc:creator>
<guid>sainttouka.blogfa.com/post/410</guid>
</item>
</channel>
</rss>
