|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
- امروز به مناسبت هشتادمین سال تولد مرحوم بیژن جلالی مراسمی در کافه شوکا، پاتوق شاعر در آخرین سال های زندگی اش، برگزار شد. یارعلی پورمقدم، علی رغم فضای محدودی که در اختیار دارد چهار سال است که این مراسم را به یاد دوست و شاعری که به "حوالی کافه شوکا" معنا داد برگزار می کند تا نشان دهد تجلیل از اهل هنر و فرهنگ در انحصار صدا و سیما نیست، کافی است چند نفر بخواهند و دور هم جمع شوند، شعری بخوانند و به یاد شاعر فقید قهوه ای بنوشند.
- حالا که مرحوم بیژن جلالی به یادمان انداخت شب جمعه است و صحبت از رفتگان به دیار باقی افتاد، ثواب دارد یادی از جوان همسایه بکنم که سال پیش به خاطر عمل "زیبایی گوش" چشم از جهان فرو بست! جوانک مرفه و خوش بر و رویی که بدنی ورزیده ساخته بود و به سبک آن چه در فیلم ها می بینیم تن را با خال کوبی های گران قیمت پوشانده بود و موهایش را به سبک "ممدرضای گلزار" آرایش می کرد و گیتار می زد و آواز می خواند- خدابیامرزدش، صدایش اصلاً خوب نبود- و از کشته ی دخترها پشته می ساخت، در آرزوی هنرپیشه شدن و با راهنمایی یکی از کارگردان های معروف سینما که از سر خیرخواهی نصیحت کرده بود: "- بهتر است گوش هایت کمی خوابیده تر باشند تا زیباتر دیده شوی" زیر تیغ جراح و بر اثر چند بخیه ای که قرار بود فقط گوش را به سر نزدیک تر کند، تن را به خاک سپرد تا پدر و مادر داغدارش به یاد او آرامگاه که نه، ویلایی در بهشت زهرا بسازند و مبله اش کنند و با چلچراغ و لاله های گران قیمت و عکس های بزرگی از جوان ناکام بیارایند و تمام عمر افسوس بخورند که کاش زشت بود و زنده بود...
- بدخواهان خوش حال نشوند و دوستان نگران، حالم بسیار خوب است و به این زودی خیال رفتن ندارم اما بر مؤمنین واجب است که در زمان حیات وصیت کنند و من هم به تأسی از این سنت حسنه وصیت کرده ام که هزینه ی کلیه مراسم در روزهای سوم و هفتم و چهلم و سال و سده... صرف مشتری های کافه شوکا شود تا به زور، قهوه ی مجانی بنوشند. به این ترتیب با یک تیر چند نشان زده ام، اول از همه وجدان خانواده و دوستان را از بابت شرکت نکردن در مراسمی دلگزا و اعصاب خورد کن آسوده کرده ام و بعد از آن، واعظ محترم "مسجدالرضا" جناب آقای زنوزی را از گرفتاری روخوانی و تلفظ اسم غریب و نا آشنایی که تا به حال نشنیده نجات داده ام و هم ایشان مجبور نیست مثل همیشه در سجایای اخلاقی متوفی- من- که پدری مهربان بوده ام و همسری فداکار و... الخ، دروغ ببافد یا بخواهد درباره ی خدمات من به عنوان یک کاریکاتوریست به اسلام و مسلمین داد سخن بدهد و در آخر، مطمئن هستم دوستانم در کافه، کلی از این ابتکار من خوششان خواهد آمد.