تبليغاتX
توکای مقدس - از وقتی استیو مک کوئین کاریکاتوریست شد
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

در سال های خیلی دور، وقتی که روزنامه هنوز مهم ترین وسیله ی اطلاع رسانی بود و کتاب، بعد از سگ، بهترین دوست انسان به حساب می آمد و "آرمان" به اسمی بی مسما تبدیل نشده بود و داشتن یک عکس از "چه گوارا"  محکم ترین دلیل بر اعتقاد داشتن به افکاری ضالّه بود و می توانست گران تمام شود و "چه" به عکس تزئینی روی کیف و کلاه و لباس تین ایجرها تبدیل نشده بود و همین طور "آل احمد"، "گاندی" و "شریعتی" فقط بزرگ راه و خیابان نبودند و همه متفق القول بودیم که وقت نوشتن انشاء باید به برتری علم بر ثروت شهادت داد، همان وقت ها که تلویزیون با غروب آفتاب برنامه هایش را شروع می کرد و جادوی آن قبل از نیمه شب به انتها می رسید، در همان سال هایی که "پرویز دوایی" هنوز از آن با حسرت یاد می کند، سریالی از تلویزیون پخش می شد که "استیو مک کوئین"- جوان اول فیلم های حادثه ای در آن دوره- در نقش یک هفت تیرکش حرفه ای، هر هفته با کندن اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر برای دستگیری جنایتکاری که زنده و مرده اش یک قیمت داشت، شهر به شهر می گشت و با جایزه بگیرهای دیگر رقابت می کرد. هنوز غرب نه خیلی وحشی بود و نه چندان خشن و جا داشت تا پیام های اخلاقی کوچکی هم لابه لای صحنه های تیر اندازی و هفت تیرکشی گنجانده شود، نکته ی هیجان انگیز داستان در رقابت قهرمان با سایر جایزه بگیرانی بود که برای دستگیری جنایتکار از دست زدن به هیچ جنایتی ابا نداشتند! آن چه که کابوی ما را متمایز می کرد یکی تفنگ دسته کوتاه عجیبی بود که به جای هفت تیر به کمر می بست و دیگر مایه هایی از انسانیت و نوع دوستی بود که علی رغم اقتضائات شغلی کماکان در شخصیت او حضوری زنده و پررنگ داشت؛ هر هفته هم جایزه به او می رسید و یا می فهمید که متهم بی گناه است و چاره ای برای اثبات بی گناهی اش پیدا می کرد. خلاصه رگه هایی از معرفتی که حقیقت را بر پول رجحان می داد در شخصیت او دیده می شد و همین چالش بین روح انسانی و منفعت مادی به داستان غنایی می داد که موافق طبع ساده و انسان دوست مردم آن روزگار بود.

این روزها وضع کاریکاتوریست های ما چیزی است شبیه به همان سریال قدیمی؛ همه جایزه بگیر شده اند، هر هفته اعلامیه ای از دیوار اتاق کلانتر می کنند و برای گرفتن جایزه سراسیمه به دنبال متهمی می روند که زنده یا مرده اش یک قیمت دارد. هدف رسیدن به پول است پس آوردن سر ارجح است که هم جای کمتری می گیرد و هم در راه مزاحمت ندارد و لازم نیست به سبک استیو مک کوئین- که حالا هفت کفن پوسانده- به درد دل های او گوش بدهیم و خدای ناکرده درگیر اخلاقیات بشویم، فیلم که بازی نمی کنیم فقط جایزه امان را بدهند و اسم مان در یکی دو روزنامه و مجله چاپ بشود کافی است.

به این ترتیب معادله ای قدیمی که در دو سوی آن، کارتونیست و مردم قرار داشتند با  جایگزینی مسابقه های کاریکاتور به جای مطبوعات به عنوان واسطه ی این ارتباط، به معادله ی تازه ای مبدل شد که در یک سوی آن کارتونیست- جایزه بگیر- و در سوی دیگر، هیئت داوران نمایشگاه- جایزه- قرار گرفتند و شهرت یا اعتبار به دست آمده نه در بین مردم بل که در بین سایر جایزه بگیران، به عنوان رقبای در کمین نشسته، و برخی از دست اندرکاران همین نمایشگاه ها معنا پیدا کرد؛ بی سبب نبود که در اولین دوره از دوسالانه ی کاریکاتور تهران، تاج افتخار بر سر کارتونیستی گذاشتند که فقط به خاطر جایزه های متعددی که گرفته معروف است و گمان می رفت که با آوردن نام او در فهرست برنده ها، بر اعتبار دوسالانه ی نوپا در بین شرکت کنندگان خواهند افزود. زمانی که همین هنرمند به عنوان داور به ایران آمد از استقبالی که از او شد چنان به وجد آمد که بعد از گذشت سال ها از آن به نیکی یاد می کند و در آرزوی تکرار آن است در حالی که همه می دانند عادت نکوهیده ای به نوشیدن روزمره ی مایعات مضّر دارد و سفر به جمهوری اسلامی او را در رنج و تعب ناشی از ترک اجباری عادت های قدیمی قرار می دهد، می پرسید چرا چنین مشتاق به تحمل مشقت برای دوباره آمدن است؟ چون جایزه بگیر مخاطب ندارد و از مزایای ارتباط با مردم بی بهره است اما در عین حال به این ارتباط نیاز دارد پس با دیدن جوانانی که به انتظار دیدار با الگوی حرفه ای اشان جمع شده اند برای اولین بار، و به اشتباه، جمعیتی را "مردم" و "مخاطب" خود فرض می کند و از خود بی خود می شود!

این روزها کارتونیست های جوان به هیچ ارزشی جز "جایزه" اعتقاد ندارند، به وسوسه ی آن چیزهایی می کشند و حرف هایی می زنند که سر سوزنی به آن مؤمن نیستند؛ برای این جماعت رعایت خوشایند داوران مهم تر از درک حقیقتی است که هر روز کشف رمز از آن دشوارتر از قبل می شود. آسان تر است که به آمار استناد کرد و از تعداد دیپلم های افتخار، افتخار ساخت: برنده ی صد و هشتاد و پنج جایزه بین المللی! کاریکاتوریست طلایی! کسی که رکورد صد و هشتاد و هفت جایزه یک ضرب و دویست و بیست و دو جایزه دو ضرب دارد... اما کسی او را در خانه اش نمی شناسد و زبان حال هیچ هم وطنی نیست.

حالا که استیو مک کوئین های وطنی مشغول نقش آفرینی در سریال جدیدی هستند و کسی نمی تواند بی فایده بودن این کار را ثابت کند، بد نیست در کنار آن نیم نگاهی هم به داخل داشته باشند، اگر کار مطبوعاتی خطرناک است و انگیزه ای در شما ایجاد نمی کند، از فضای مجازی اینترنت استفاده کنید، نمایشگاه انفرادی بگذارید، کتاب چاپ کنید یا لا به لای صفحه های یک تقویم به خانه های مردم راه پیدا کنید. راه را پیدا کنید، بگذارید جایزه ها را هفت تیرکش های تنها و سرگردانی که هم صحبتی جز اسب اشان ندارند تصاحب کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:39  توسط توکا نیستانی  |