|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
این بود اما به خدا این شکلی نبود! خیلی بزرگ تر بود، خیلی وسیع تر بود، شاید هم چون ما بچه بودیم همه جا بزرگ تر به نظرمان می آمد، روز های بلند تابستان توی همین کوچه ی بن بست فوتبال بازی می کردیم تازه آن وقت خانه ی سر کوچه نو نشده بود و حیاط آن عقب ننشسته بود و درش را برای این که ماشین تو برود این جوری کج نگذاشته بودند و کوچه از این هم تنگ تر بود، مثل ته کوچه که هنوز تنگ است. همین کوچه بود، خانه ی ما، ته کوچه بود، بعد از سی و هشت سال هنوز همان در است فقط رنگش را عوض کرده اند، قرمز جگری بود با دو ردیف گل میخ های خاکستری در بالا و پائین، الان شده خاکستری یک دست و بد رنگ و گل میخ ها را کنده اند؛ اول در خانه امان چوبی بود، خوب باز و بسته نمی شد، روزها در خانه باز بود اما کسی بی اجازه وارد نمی شد، در همه ی خانه ها باز بود از قفل و شب بند هم خبری نبود، همسایه امان که دختر دم بخت در خانه داشت جلوی در پرده انداخته بود که توی حیاط معلوم نباشد اما در خانه ی او هم باز بود. پدرم یک ژیان خرید و برای این که ماشین را توی حیاط پارک کند آهنگر آورد و شکل در جدید حیاط را خودش روی کاغذ خط دار کشید، آهنگر هم آن را ساخت و نصب کرد، آن وقت ها به نظرمان قشنگ می آمد چون شبیه درهای دیگر که با تسمه روی آن نقش فلامینگو انداخته بودند نبود. آن سالی که بابی فیشر و بوریس اسپاسکی بر سر عنوان قهرمانی شطرنج جهان، با هم مسابقه می دادند و تب شطرنج همه جا را برداشته بود جلوی همین در و کنار تیر چوبی چراغ برقی که امروز آن را برداشته اند، با بچه های کوچه ی دهخدا روی زمین می نشستیم و ساعت ها شطرنچ بازی می کردیم. کوچه ی بن بست ما اسمی دیگر داشت اما یک روز روی دیوار آن با رنگ نوشتند "بن بست امام حسین" و انگار این اسم روی آن ماند، اوایل، کوچه هم دری آهنی داشت و شب ها اهل کوچه آن را می بستند تا غریبه ای وارد حریم ما نشود. همین کوچه بود اما آن آپارتمان مسخره آن ته ساخته نشده بود، به آن جا می گفتیم "خرابه"، بیشتر کوچه ها یک خرابه داشت و خرابه ها پر بود از قوطی های حلبی زنگ زده ی روغن نباتی شاه پسند و اشیای شکسته و کهنه ای که دور انداخته بودند. خرابه جایی بود که بچه های بن بست امام حسین وقت قایم باشک آن تو قایم می شدند، هوا که تاریک بود دل شیر می خواست وارد خرابه بشوی و دنبال کسی بگردی. ته همین بن بست بود که سگ ماده ای کنار تیر چراغ برق لانه کرد و توله هایش را به دنیا آورد، وقتی از مدرسه بر می گشتم جرأت نزدیک شدن به خانه ام را نداشتم چون که سگ پارس می کرد و نمی گذاشت کسی به بجه هایش نزدیک شود. توی همین کوچه بود که چهارشنبه آخر هر سال را با آتش زدن بوته هایی که از تپه های انتهای کوچه دهخدا می کندیم جشن می گرفتیم، تپه هایی که امروز همه تبدیل به بزرگراه و ساختمان شده اند. توی همین کوچه، رویا دختر همسایه، که چند سالی از من بزرگ تر بود، پشت دوچرخه ام را گرفت و به من دوچرخه سواری یاد داد. ته همین کوچه توی همان خانه ی آخری بود که من خسرو گلسرخی را دیدم، منوچهر آتشی را دیدم، نصرت رحمانی را دیدم، محمد زهری را دیدم، محمد حقوقی را دیدم، مهدی اخوان ثالث را دیدم، م. آزاد را دیدم، حسین منزوی را دیدم و... خیلی های دیگر را.
همین کوچه بود اما این شکلی نبود، خیلی بزرگ تر بود خیلی وسیع تر بود...