|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
در پارک ارم، شیری را در قفس انداخته اند و او مذبوحانه در تلاش است تا خودش را با شرایط فرهنگی و زیست محیطی تهران و حومه وفق بدهد؛ بد تر از آلودگی هوا یا مشکلات ناشی از سوء تغذیه، اخلاق بد بعضی از بازدید کنندگان باغ وحش است که حوصله ی او را سر برده تا جایی که ترجیح می دهد به جای نگاه کردن به مردم، سرش را روی دست هایش بگذارد و به خاطره های کم رنگی که از زادگاهش دارد فکر کند...
چند مرد جوان که از رفتارشان پیداست عامی هستند به قفس نزدیک می شوند و برای اطمینان از اصل و نسب شیر تلاش می کنند تا با توسل به انواع و اقسام ترفندها توجه او را جلب کنند اما سلطان حوصله ی آن ها را ندارد و تازه واردین را به دمبش هم حساب نمی کند. مردان جوان بعد از چند دقیقه نا امید می شوند، یکی از آن ها به هنگام دور شدن بلند می گوید: به اینم میگن شیرررر؟ حتی یه دفه هم غرّش نکرد!
دوستان و بازدید کنندگان عزیز باید بدانند، اگر بنا باشد که یک شیر با اصل و نسب و با آبرو، با ورود هر آدم بی کاری یک غرّش بکند تا خودش را به اثبات برساند، باید روزی هزاربار از ته دل بغرّد و به این ترتیب نه تنها چیزی ثابت نمی شود- چون تأیید آدم های سطحی هیچ جا به حساب نمی آید- بلکه خیلی زود باد فتق هم می گیرد!