تبليغاتX
توکای مقدس - پیغام بدهید، می برم
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

طبقه به طبقه اتاق ها را سر زدم و از همه حلالیت طلبیدم:

- اگر بدی یا خوبی یا هرچیزززز دیگری از من دیدید به بزرگواری خودتان ببخشایید چون کم کم دارم از حضورتان مرخص می شوم.

- اِاِاِاِاِاِاِاِ...؟! کجا دارین میرین آقای نیستانی؟! از این جا میرین؟ کجا میرین؟

- آره دارم میرم ( و با انگشت اشاره، بالا را نشان می دهم ).

- میرین طبقه سوم؟ نه؟ ... چاهارم؟ ... پنجم؟ ... نه؟! پشت بوم میرین؟!!! ... نه؟!

- نه، با اجازه تون دارم میرم اون دنیا، گفتم اگه پیغامی پسغامی چیزی واسه رفتگانتون دارین بدین حالا که دستم خالیه ببرم؛ خانوم مهندس بروجردی شما واسه مرحوم پدر بزرگتون آیت الله العظمی بروجردی پیغامی ندارین تا سفارشی خدمتشون برسونم؟

- نه، فقط سلام برسونین، حالا چی شده که به فکر رفتن از پیش ما افتادین؟

...راستش را بخواهید دیروز بعد از پنج سال قلب ام  هشدار دردناکی به من داد! من به فکر رفتن نیستم، رفتن به فکر من افتاده، آن هم حالا که یک عالمه کار دارم، هنوز به یک عالمه سؤالی که در سایت ایران کارتون، از من پرسیده اند جواب نداده ام، مقاله ی مجله تندیس هم تمام نشده، شانزدهم آذر یک نمایشگاه طراحی در گالری هما دارم، شنبه ی دیگر باید برای داوری مقدماتی و انتخاب آثار هشتمین دوسالانه ی بین المللی کاریکاتور تهران آماده باشم و چند روز بعد هم داوری اصلی آن شروع خواهد شد، به یکی از عکاس های معروف قول داده ام که تعدادی عکس از من بیندازد و ... و هنوز کلی آدم باقی مانده که حال اشان را نگرفته ام اما ... باید بروم! به قول حاج آقای خوش صحبت مسجد الرضا که همه ی ختم های تهران آن جا برگزار می شود: ...ناگهان بانگ برآمد خواجه رفت!

حالا به شما هم می گویم: اگر برای کس و کارتان در آن دنیا پیغامی دارید که فرصت نمی کنید شخصاً برسانید تا دیر نشده و کار از کار نگذشته پیغام ها را بدهید تا ببرم؛ من مشغول بستن چمدان هایم هستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 21:49  توسط توکا نیستانی  |