|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
- یکی از پاتوق هایی که مدتی است به خاطر ظهور "مدیریت جدید"* از فهرست مکان های مورد علاقه ام خط خورده "فود کورت" جام جم است. قبلاً، از این که می توانستم بال مرغ را از یک رستوران، سوپ مورد علاقه ام را از دیگری، نوشابه ای خاص را از یکی دیگر و غذای اصلی را از آن یکی انتخاب کنم و بعد با خیال راحت گوشه ای بنشینم و با غذا بازی بازی کنم، بین هر دو قسمت آن سیگاری بکشم و مردم را تماشا کنم خیلی لذت می بردم؛ ماجراجویی در فود کورت همیشه با نوشیدن قهوه ای خوشمزه- گاهی همراه با یک تکه کیک عالی- در کافی شاپ آن ختم به خیر می شد و به این ترتیب ناهار خوردن من برخلاف سنت رایج بیشتر از سه ساعت طول می کشید و در این مدت کلی آدم های عجیب و غریب و قیافه های تازه می دیدم و کلی موضوع برای طراحی کردن پیدا می کردم. هم آن جا به این نتیجه رسیدم که برای دید زدن، پسرها به مراتب از تنوع بیشتری، نسبت به دخترها، برخوردار هستند، علاوه بر این که می توانند موی سر را به انواع و اقسام مدل های مد روز آرایش کنند، زیورآلات اشان از گوشواره و انگشتر و گردن بند تا حلقه هایی که به ابرو و لاله گوش و جاهای دیگر آویزان می کنند دیدنی است؛ ابروهای برداشته شده و سایر اطوارهایی که شانس دیدن اش به این تعداد و در یک مکان کم تر دست می دهد نیز بر این تنوع می افزود. در عوض، دخترها همه زیبا اما یک شکل بودند، گاهی تصور می کردم که جلوی ورودی ساختمان، یک سبد پر از دماغ های نوک تیز و سربالا گذاشته اند و هر دختری به محض ورود یکی از آن ها را بر می دارد و موقتاً به جای دماغ خودش می گذارد؛ این یک نواختی چنان ملال انگیز شده بود که یک بار، دختر قد بلندی که قیافه و آرایش معمولی اما دماغی عمل نکرده و عقابی داشت چنان متمایز می نمود و جلب توجه می کرد که با یک نگاه عاشق اش شدم!
- هوا دارد پاییزی می شود. من پاییز و زمستان را دوست دارم، از حالا می شود کم کم لباس بیشتری پوشید و آراسته تر قدم زد؛ مقایسه اش کنید با فصل تابستان که تنها چاره برای فرار از گرما کم کردن از لباس ها است و بعد مشکلاتی که به همراه این کاهش پیش می آید و...
- جدیدترین شماره ی مجله ی معمار را امروز ورق زدم، در صفحه ی سی و هفت مقاله ای دیدم از بابک شکوفی تحت عنوان "پیچیده می گویم، پس هستم"، آن را هم راه با مزمزه کردن یک لیوان قهوه ی عالی، خواندم و به همان اندازه از خواندن اش لذت بردم. اگر پست هایی که درباره ی عادت جدید بعضی دوستان به قلنبه نویسی و قلنبه گویی نوشته بودم خوانده باشید و در بی مایه بودن این شکل از ادبیات معماری با من هم عقیده باشید شما هم از خواندن مقاله ی بابک شکوفی لذت خواهید برد چون او با زبانی مستدل و ادبیاتی پاکیزه و قابل فهم- برای اقشار تحصیل کرده- به این مسئله پرداخته است و برخلاف نوشته های من به هیچ شخص حقیقی یا حقوقی اشاره ی مستقیم یا غیر مستقیم نمی کند و همه می توانند بدون جبهه گیری و پیش داوری آن را بخوانند و درباره اش فکر کنند. یادم بماند اگر بابک شکوفی را دیدم مراتب قدردانی خود را حضوراً ابلاغ کنم.
- دیشب خیلی اتفاقی با یکی از خوانندگان این بلاگ "چت" کردم. ضمن تشکر از "علیرضا" و سایر کسانی که "محض خنده" اظهار عقیده کردند باز تکرار می کنم که هدف من خوار کردن "ی، ت" نیست، حتی اعتقادی به این که ایشان سوژه های اش را از منابعی خارج از محدوده ی تخیلات خودش الهام می گیرد ندارم. داستان را یک بار برای کسانی که نمی دانند تکرار می کنم: چند هفته پیش آقای "ی، ت" طی مقاله ای که در دوهفته نامه تندیس چاپ شد ضمن قرار دادن یکی از طرح های من کنار کاری از اردشیر محصص ادعا کرد که من کارهایم را از دیگران می گیرم و بدون ذکر مأخذ به اسم خودم تمام می کنم و خواسته بود که کنار امضا، از صاحب اصلی اثر هم یاد کنم تا حق آن ها ادا شده باشد. دیدم جواب دادن به چنین ادعایی در مجله ی تندیس، زیادی متمدنانه است پس خواستم تا خیلی خودمانی به "ی، ت" نشان بدهم که با قبول حکمی که صادر کرده بیشتر از من یا دیگری، کارهای خودش زیر سؤال خواهد رفت و بهتر است که منبعد در صدور چنین احکام سنگینی بیشتر دقت کند.
...
* برای صرف ناهار با محمد قائد به رستورانی رفتم که او می شناخت، می گفت همیشه دوستانش را این جا می آورد که مدیریتی قدیمی دارد و رستوران با "مدیریت جدید" یعنی این که ندانید در انتظار چه چیزی نشسته اید و چه عاقبتی پیدا می کنید.