|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
تلفن موبایلم زنگ می زند، شماره اش آشنا نیست اما چون حالم خوب است و به کسی بدهکار نیستم جواب اش را می دهم؛ کسی از پشت خط، سریع خودش را معرفی می کند، اسم اش را واضح نمی گوید اما چون کنجکاو نیستم می گذارم به حرف اش ادامه بدهد، می گوید شماره ی تلفن من را از دکتر "قطب الدین صادقی" گرفته و با چند نفر دیگر در حال ساختن فیلمی کوتاه درباره ی "خیانت" است و می خواهد به سفارش آقای صادقی با چند نفر آدم مطلع و این کاره در فیلم مصاحبه کند! حسابی تعجب می کنم و از شما چه پنهان مشکوک می شوم؛ چرا من؟! با قطب الدین صادقی یکی دو سفر کوتاه داخلی رفته ام که آن هم در معیت گروهی از اهل هنر و قلم بوده و هیچ وقت نه آن قدر با هم خودمانی بوده ایم که من از زندگی خصوصی خودم برایش تعریف کرده باشم و نه ایشان چیزی از عقاید من می داند یا رفتاری خارج از عرف از من دیده، پس چرا من را به عنوان "آدم با صلاحیت" معرفی کرده است؟! شاید کسی می خواهد با من شوخی کند؟ توضیح بیشتری نمی دهد اما مصرانه و با جدیت می خواهد مصاحبه را انجام بدهد؛ با اکراه قبول می کنم که پنجشنبه ی بعد به اتفاق گروه فیلم برداری به خانه ام بیاید. تا پنجشنبه برسد دلم هزار راه می رود و هزار احتمال را بررسی می کنم اما در ساعت موعود دو جوان آراسته با دوربین و سه پایه و لوازم صدابرداری زنگ خانه را می زنند و وارد می شوند، خیلی زود بساط اشان را علم می کنند و فیلم برداری شروع می شود. یکی از آن ها پشت دوربین می ایستد و در حالی که فقط صدایش شنیده می شود داستانی را تعریف می کند:
پدر یکی از دوستان من که مدیر موفق یک شرکت خصوصی است یک روز صبح طبق معمول خانه را به قصد رفتن به دفتر کار ترک می کند اما بعد از رسیدن به مقصد متوجه می شود که کلید میز کارش را در خانه جا گذاشته است پس سر خر را کج می کند و به خانه بر می گردد. در این حالت معلوم است کسی منتظر بازگشت او نیست و در نتیجه عیال محترمه به اتفاق آقای محترم و "غریبه" ای که در آشپزخانه مشغول صرف صبحانه، یا کارهای دیگر، بودند حسابی غافلگیر می شوند. از زمان وقوع این حادثه دوست من و پدرش دچار تألمات روحی شدیدی شده اند و نمی دانند که چه باید بکنند؛ ما این داستان را برای شما تعریف کردیم تا از نظر شما و راهنمایی هایتان بهره مند بشویم!
چاره ای نبود، اصرار داشتند از راهنمایی های من بهره مند بشوند و تازه، آقای دکتر قطب الدین صادقی ریش گرو گذاشته و من را به عنوان کارشناس مسائل خیانت در زناشویی معرفی کرده بود و مؤدبانه نبود اگر می گذاشتم دست خالی از خانه ام بروند؛ جواب دادم که از شنیدن داستان دوستشان کاملاً متأثر هستم اما به عنوان روشنفکری که تلاش می کند تا در عکس العمل هایش هم با بقیه فرق داشته باشد به طور قطع و یقین بریدن سر زن یا شوهر جفاکار را پیشنهاد نمی کنم و چون تقصیر را در چنین مواردی بیشتر از فرد "خیانتکار"، متوجه کسی می دانم که "سرزده" به خانه آمده است توصیه می کنم که هیچ وقت سرزده به خانه نروید، همیشه قبلاً اطلاع بدهید یا لااقل، وقت ورود یاالله بگویید.