|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
سال ها است که چند رویای تکراری می بینم، مثل یک فیلم سینمایی که بارها و بارها از تلویزیون پخش شده باشد آن ها را به تناوب می بینم، می دانم که هر رویا می تواند پیامی از ضمیر ناخودآگاه باشد و به موضوعی اشاره می کند که ذهن را درگیر خود کرده است. برای فهم یک رویا باید به دنبال یافتن معنی درست نشانه ها بود، به تدریج معنی نشانه ها و همین طور معنی رویاهای تکرار شونده ی خود را یافته ام اما کماکان به دلیلی که نمی دانم چیست آن ها تکرار می شوند، شاید هرکدام را صد بار دیده باشم!
رویای اول- در دانشگاه هستم، دانشگاه خیلی بزرگی است و من، به شدت به دستشویی نیاز دارم؛ از پلکانی که فقط خودم می شناسم وارد زیر زمینی می شوم که به وسعت تمام دانشگاه است، زیرزمینی که در آن چیزی به جز توالت وجود ندارد؛ هزاران توالت و دستشویی که در گروه های ده، دوازده تایی و در اتاق هایی مجزا، در دو سوی راهرویی بی انتها ساخته شده اند اما همه کثیف و تهوع آور اند و زمین پوشیده از کثافت است. سراسیمه در راهروی بی انتها می دوم و اتاق به اتاق توالت ها را وارسی می کنم اما هیچ توالتی قابل استفاده نیست ...
رویای دوم- کلافه هستم و به دنبال مفری می گردم، ناگهان به یاد می آورم بالاتر از سه راه ضرابخانه کافی شاپی است که خیلی دوستش دارم (چنین کافه ای بالاتر از سه راه ضرابخانه وجود ندارد) اما از مسیر عجیبی باید به آن برسم، تاکسی می گیرم و از خیابانی که از میان یک بیابان می گذرد، می گذرم و در یک ایستگاه اتوبوس پیاده می شوم و بقیه ی راه را با اتوبوس تا کافه می روم. کافه در زیر زمین است و پله های زیادی را باید پایین بروم. کافه بزرگ و چند طبقه است و همه ی گارسون ها من را می شناسند و آن جا حس خوبی دارم. گاهی آن قدر تصویرهای این خواب واقعی هستند که در بیداری فکر میکنم آن جا بوده ام.
رویای سوم- از سیاره ای دیگر به زمین حمله شده است! آسمان پوشیده از بشقاب پرنده هایی است که با حالتی تهاجمی و در ارتفاع پائین پرواز می کنند، در خیابان ایستاده ام و به آن ها نگاه می کنم، بشقاب پرنده ها شروع به پرتاب موشک می کنند و یکی از موشک ها از فاصله ای خیلی دور به طرف من می آید، می دانم که الان کشته خواهم شد و می دانم که خواب هستم و می دانم که باید مسیر موشک و مسیر خواب را عوض کنم اما به علت نامعلومی وحشت زده و دست پاچه، فقط به خطری که هر لحظه به من نزدیک و نزدیک تر می شود خیره نگاه می کنم...
رویای چهارم- یک گوریل بزرگ و خشمگین دنبالم کرده، در خیابانی خلوت با شیبی تند می خواهم به سمت بالا فرار کنم اما پاچه های شلوارم به هم دوخته شده اند! مثل گیشا های ژاپنی و با قدم های خیلی کوتاه می دوم و گوریل نزدیک می شود...