|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
خلاقیت از آن صفت های پسندیده ای است که هیچ جور نمی شود با آن مخالفت کرد. شنیده ام که در ممالک کفر برای این که بچه ها خلاق بار بیایند هزار کار می کنند، از آزاد گذاشتن اشان برای سرک کشیدن و پرسیدن و زیر سؤال بردن همه چیز تا فراهم کردن امکان جستجو برای رسیدن به جواب؛ شنیده ام آن جا در کتابخانه ها موسیقی زنده اجرا می کنند تا محیط برای مردم کتاب خوان جذاب تر باشد- توجه می کنید که مردم کتاب خوان دارند-، شنیده ام کتابخانه های اشان تا صبح باز هستند و حتی سفارش تلفنی قبول می کنند! شنیده ام در مدرسه به جای حفظ کردن جدول لگاریتم اعداد، تجربه کردن، دیدن و لذت بردن از زندگی را یاد می گیرند. محیط برای بروز خلاقیت اهمیت ویژه ای دارد، یک دانش آموز خلاق در دبستان مورد تشویق قرار می گیرید اما در یک پادگان خلاقیت پاداشی جز تنبیه و توبیخ به همراه نخواهد داشت چرا که نظم پادگانی با نوآوری مخدوش می شود. آدم ها، جستجو کردن را از کودکی و با تمرین یاد می گیرند و جستجو لازمه ی خلاقیت است. برای ما که در دوران مدرسه، در صف می ایستیم، سرود می خوانیم، حرف نمی زنیم، سؤال نمی کنیم، رونویسی می کنیم، دیکته های سخت می نویسیم، موهای امان را مثل سربازها کوتاه می کنیم و یونیفورم می پوشیم و یاد می گیریم که از آقای ناظم مثل سگ بترسیم و همیشه تهدید می شویم که آن پرونده ی کذایی را روزی بالاخره زیر بغل امان می زنند و از مدرسه اخراج امان می کنند، خلاق بودن به صورت یک عادت اجتماعی و یک ارزش عام در نمی آید و بیشتر به یک شوخی لوس می ماند. خلاقیت در ما با ابداع روش های تازه برای فرار از فشار قانون معنی پیدا می کند با این وجود چون عقل رس می شویم و به دست همسایه نگاه می کنیم می فهمیم که آن هم بخشی از زندگی معنوی ما است و نباید از دنیا عقب بمانیم آن وقت شروع می کنیم تا خیلی دیر خودمان را به آدم هایی خلاق تبدیل کنیم. خلاقیت های زورکی نتیجه هایی خنده دار به دنبال دارد:
بافنده ای دیدم که به خاطر احیای بازار فرش ایران در خارج از کشور و کم کردن روی رقبای خارجی، از هندی و ترک و پاکستانی و چینی، روی کرد خلاقانه به بافت فرش را آخرین چاره دیده بود و در نتیجه فرشی کروی بافته بود شبیه به یک بالن بزرگ که بادش در حال در رفتن است و نقشه ی تمام کشورها و اقیانوس ها و نام آن ها را به الفبای لاتین بر روی آن نوشته بود، فرشی که پهن نمی شد، به درد درس دادن جغرافیا در مدرسه نمی خورد، به درد قرارگرفتن در گوشه ی دفتر کار چارلی چاپلین، در فیلم دیکتاتور بزرگ هم نمی خورد تا با آن به توهم مالکیت دنیا بازی کند. حتی به درد پوز زنی از رقیب خارجی نمی خورد که خود بهترین دلیل بود بر اثبات حقانیت رقیب! فقط به درد خندیدن می خورد.
خطاطی دیدم که یک مثنوی را بر نوک سوزنی نوشته بود و نقاشی که صحنه ی نبردی بر نوک برنجی کشیده بود، آن ها هم دنبال نوآوری بودند اما دانه ی برنج را کبوتری به جهالت خورد و سوزن در میان اسباب خیاطی همسر هنرمند گم شد.
و معماری دیدم که در میان ساختمان حیاطی گذاشت شبیه به فرفره و آن را با چرخشی خیالی بر دو محور افقی و عمودی به آسمان پراند و بر اثر آن به ساختمان زخمی زد که اتاق های سمت حیاط شکل هایی عجیب و غریب پیدا کردند و با هیچ اسبابی فرش نمی شدند در حالی که قرار بود دفتر کار برای تاجرهای ساده ای باشند که به روش های سنتی سر ما و اداره ی مالیات بر درآمد را کلاه می گذارند. مالک به جای استفاده از ساختمان فقط می توانست به اعجاب انگیز بودن حیاطی پز بدهد که به هنگام طراحی به ناگهان تصمیم به پریدن گرفته بود!
بی مصرف بودن لازمه ی نوآوری و خلاقیت نیست. می توان شعری سرود و تا آخر دنیا به انتظار یک خواننده نشست یا نقاشی کشید و آن را در یک انبار به انتظار کشف شدن نگاه داشت، می توان سی سال عمر را تلف کرد و رمانی نوشت که هیچ کسی نخواند و می توان عمر بر سر کشیدن کاریکاتورهای روشنفکرانه گذاشت و در آخر به این نتیجه رسید که اشتباه کرده ام، دور ریختن چند کیلو کرک و پشم یا یک دانه برنچ یا یک سوزن چرخ خیاطی گرچه اسراف است و نکوهیده اما خیلی مهم نیست، حتی تلف کردن عمر و سرمایه ی شخصی هم به کسی ربطی ندارد اما دور ریختن سرمایه های یک ملت فقیر فقط برای اثبات این که دانشکده ی معماری سوره چیزی کم از دانشگاه هاروارد ندارد فقط یک جنایت خنده دار است.