من می اندیشم پس بیشتر هستم!

از اولین باری که این شعر را با صدای شاملو شنیدم، معنای عشق و شعر یکی شدند، وقتی به عشق فکر می کنم صدای شاملو در سرم طنین می اندازد... همه ی لرزش دست و دل ام از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه، گریزگاهی گردد...

عشق، پناه است، بنای عظیمی است که خود می سازیم تا در آن پناه بگیریم و برجا بمانیم، تا موقتاً به آن فکر کنیم و فراموش کنیم خودمان را،  آن چه بر ما گذشته و سرنوشتی که انتظارمان را می کشد. رنج و درد موقتی است که از آن لذت می بریم چون رنج های دیگر را، که همیشه هستند، در سایه اش حس نمی کنیم. عشق حقه ی معصومانه ی "مادر طبیعت" است وقتی که می خواهد حد "تنازع بقا" را بر ما جاری کند.

در معنی "عشق" به توافق نمی رسیم اما در توصیف حالی که داریم به ناچار همه از یک کلمه استفاده می کنیم و بعد دچار سوء تفاهم می شویم، هر دو از "عشق" حرف می زنیم در حالی که من در آن "مالکیت" می بینم و تو "ایثار"، من در آن "شادی" می بینم و تو "غم"، من در آن "هیجان" می بینم و تو "آرامش" من در آن فریاد می بینم و تو سکوت... حتی وقتی که هر دو عاشق هم هستیم، باز عشقمان یک طرفه است، چیزی را در دیگری دوست داریم که شاید وجود نداشته باشد، خودمان می سازیم اش، چهره اش را بزک می کنیم به آن بال و پر پرواز می دهیم و از آن لذت می بریم. عشق همیشه یک طرفه است اما به مصیبت تبدیل می شود وقتی که از یک سو با اصرار و از سوی دیگر با انکار همراه باشد، بعضی ها این جور عاشقی را بیشتر می پسندند چرا که "وصلت" نقطه ی پایانی بر آن نمی گذارد و غم شیرین فراق را می توان تا آخر عمر با خود حمل کرد.

 آنان که عشق را با مالکیت می شناسند، همیشه در هراس از دست دادن مایملک خود هستند و ازدواج، آسان ترین راه است تا عشق به ثبت برسد و از هراس بکاهد اما هراس است که به آتش عشق دامن می زند، عشق با ازدواج تغییر ماهیت می دهد و بی ازدواج ... دردسر ساز می شود.

می گویند عشق کور است، پس می توان بارها و بارها عاشق شد، اما یادمان داده اند که برای عاشقی سن و سال بشناسیم، یادمان داده اند عاشق چه کسانی بشویم و عاشق چه کسانی نشویم، یادمان داده اند که بعد از ازدواج چشم های خود را ببندیم، یادمان داده اند که برای خانواده حرمتی بالاتر از عشق های جدید قائل باشیم، یادمان داده اند که از خواسته هامان چشم بپوشیم و "نیم من" باشیم، یادمان داده اند که با عرف جامعه نجنگیم؛ خوشبخت ها کسانی هستند که مطابق انتطار جامعه رفتار می کنند، به موقع عاشق می شوند، به موقع ازدواج می کنند، به موقع برای ادامه ی عشق اشان مسیرهای جدیدی مثل فرزند و خانواده پیدا می کنند، به وسوسه ها تن نمی دهند و تقدیر را می پذیرند، "نیم من" هستند اما از همان نیمه ای که دارند راضی اند. آنان که درس اشان را خوب یاد نگرفته اند و جز این رفتار می کنند زیر فشار جامعه له می شوند، به صد ها صفت چون هوسباز، احمق، خودخواه، دروغگو، بی عقل، فریبکار، دیوانه و... خوانده می شوند و... کسی به حرف های آن ها گوش نمی دهد، کسی حال آن ها را نمی فهمد و کسی عذر آن ها نمی پذیرد.

این پست، پاسخ من به سؤال هایی است که سیاوش- با تهدید- از من پرسیده است. امیدوارم نظرم را خوب بیان کرده باشم و نکته ای بی پاسخ نمانده باشد. کسی را به این بازی جدید دعوت نمی کنم چون پیشاپیش همه مشغول بازی هستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:38  توسط توکا نیستانی  |