تبليغاتX
توکای مقدس - مقدس هستم اما قهرمان نه!
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

در سایت پرشین کارتون مقاله ای خواندم از آقای یوسف محمدی و برگرفته از سایت روز آنلاین؛ عنوان مقاله این است: "متهم ردیف اول: کاریکاتوریست/ مروری بر چند پرونده قضایی در مورد کاریکاتورهای مطبوعاتی". نویسنده در بخشی از این مقاله اشاره ای هم به ماجرای دستگیری من در فروردین سال هفتاد و دو کرده و چون می ترسم خوانندگان آن مقاله در مورد من دچار شبهه شوند ترجیح می دهم داستان را خودم برایتان تعریف کنم:

طراحان حرفه ای مطبوعات می دانند که ماه بهمن و هفته ی اول اسفند ، روزهای پرکاری هستند چون همه ی ویژه نامه های نوروزی در همین ایام باید برای چاپ آماده شوند و فشار کار فوق العاده زیاد است. در آن سال من برای مجله های زیادی کار می کردم و چون دستمزدها پایین بود برای این که درآمدی داشته باشم به هیچ نشریه ای جواب رد نمی دادم؛ روزها تا ساعت پنج عصر در دفتر معماری مهندس خاتمی- که هیچ نسبتی با سید محمد خاتمی ندارد- کار می کردم و شب ها بعد از این که بچه هایم می خوابیدند و خانه آرام می شد تا نیمه های شب طرح می کشیدم. معلوم است که خیلی خسته می شدم و نمی توانستم برای آخرین طرح ها وقت زیادی بگذارم. شبی که آن طرح نفرین شده به ذهنم رسید به شدت خسته بودم، برای چهارده مقاله تصویر سازی کرده بودم و برای خوابیدن فقط می بایست از سد یک طرح دیگر می گذشتم: سرمقاله ای بود مربوط به ماهنامه ای علمی که امروز حتی نامش را به خاطر نمی آورم، چند دقیقه ای را صرف خواندن آن کردم و اولین تصویری که به ذهنم رسید کشیدم. کار که تمام شد نگاهی به آن انداختم و چون مردی با ریش بلند قهرمان طرح بود فکر کردم که: مبادا کشیدن آن کار دستم بدهد؟! اما خیلی خوابم می آمد و خودم را متقاعد کردم که: ریش که به خودی خود مقدس نیست، تقدس آن بستگی به کسی دارد که ریش بر محاسنش روییده است! خیال بد را دور کردم و خوابیدم. شماره های نوروزی سر وقت منتشر شدند و روی دکه ها نشستند. از بد اقبالی من در همان روزها ماجرای مجله فاراد پیش آمد و حسن کریم زاده دستگیر شد. آن موقع نه فاراد را می شناختم و نه طرح جنجالی آن را دیده بودم و نه می دانستم چه کسی آن را کشیده، حسن کریم زاده را هم اصلاً نمی شناختم. اواخر فروردین ماه بود که سردبیر مجله به دفتری که در آن کار می کردم زنگ زد و بعد از احوال پرسی گفت که دو نفر از دوستانش می خواهند مجله ای منتشر کنند و دنبال من می گردند تا برای آن ها کار کنم، می خواهند همین امروز به دیدنم بیایند و آدرس دفتر را پرسید. گفتم که ساعت کاری من تمام شده و چون برای گرفتن شغلی بهتر در یک شرکت بزرگ ساعت چهار وقت مصاحبه دارم، بهتر است آن ها آدرسشان را بدهند تا خودم فردا به دیدنشان بروم اما اصرار کردند و  اطمینان دادند که زیاد وقتم را نخواهند گرفت. بالاجبار و اکراه نشانی را دادم و نگران قرار کاری خودم بودم. خیلی زودتر از آن که فکرش را می کردم دو نفر از برادرانی که ظاهرشان نشان می داد هیچ ربطی با هیچ مجله ای ندارند به دفتر آمدند و من را برای ادای پاره ای توضیحات سوار بر یک رنو پلاک شخصی با خود بردند. در اداره مربوطه کتباً بازجویی شدم و چون با ترس و لرز از جرمم پرسیدم همان طرح کذایی را نشانم دادند. تفسیر خودم را از طرحی که در زمان غلبه ی خواب و خستگی کشیده بودم برایشان نوشتم و نپذیرفتند و تفسیر خودشان را گفتند که با مال من فرق داشت و بسیار وحشتناک بود اما برداشت آن ها بود و هیچ کس نمی توانست ثابت کند که اشتباه است! بارها و بارها گفتم و نوشتم فقط یک احمق طرحی با چنین نیتی می کشد و پای آن را به این بزرگی امضا می کند و قبل از دستگیری از مملکت فرار نمی کند و من یک احمق نیستم!

ترک یک موتور سیکلت من را به بازداشتگاه بردند. سلولی که در آن زندانی بودم کوچک اما تمیز بود. ساعت نداشتم و چون نور خورشید را نمی دیدم گذشت زمان را حس نمی کردم فقط وقتی غذا می آوردند می فهمیدم که چه وقتی از روز است. سیگار کشیدن ممنوع بود و قدم زدن خسته کننده، پس تمام چهار روز را یا خوابیدم یا در تنهایی گریه کردم! در بازجویی ها از انگیزه ام برای کشیدن "طرح موهن" می پرسیدند و من مدام تکرار می کردم که قرار بود هزار تومان دستمزد بگیرم که آن را هنوز نگرفته ام، قبول نمی کردند، می گفتم اگر این تفسیر "موهن" را بر این طرح سوار نکنید آدمی که من کشیده ام به هیچ کسی شبیه نیست، می گفتند که بله شانس آوردی که شبیه نیست، که اگر بود جرمت سنگین تر می شد...

فکر می کنم که در نهایت وساطت های کیومرث صابری- گل آقا- و اشک های خودم، من را از آن مخمصه نجات داد. وقتی بعد از چهار روز آزاد شدم و بعد ازچند ماه پر تنش پرونده مختومه اعلام شد با خودم عهد بستم که هیچ وقت خواب آلوده و زیاد کار نکنم و بالا و پایین هر طرحی را که می کشم بارها به دنبال کشف تفسیرهای ناخواسته جستجو کنم. به این ترتیب محافظه کار و کم کار شدم اما هنوز هم گاهی از تفسیرهای عجیب و غریبی که روی بعضی از کارهایم می گذارند شگفت زده می شوم. 

 

کاریکاتوریست ها قهرمان نیستند، سیاست مدار نیستند، چریک نیستند، کودتاچی نیستند، دشمن نیستند، برای دولت های خارجی کار نمی کنند، مقدس نیستند، از فضا نیامده اند، قوی و پوست کلفت نیستند، آماده ی جان باختن در راه عقیده و حرف اشان نیستند؛ آدم هایی معمولی هستند که مثل همه یک زندگی معمولی و صدها دل بستگی معمولی تر دارند و اگر روال زندگی اشان مختل نشود  حاصل تجربیات روزمره اشان را به تصویرهایی ترجمه می کنند که می تواند حرف دل شما هم باشد و چون آدم هستند، مثل همه، خیلی وقت ها در قضاوت هایشان اشتباه هم می کنند. کاریکاتوریست ها بخشی از لایه ی بسیار نازکی از ساکنین این سرزمین هستند که حرفی برای گفتن دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:5  توسط توکا نیستانی  |