|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
"وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه ی مهمی است که برایش رخ داده، با تعریف قصه ی دیگری درباره ی خودت، از او پیشی نگیر و صحنه را به او واگذار"*
در یک جمع دوستانه از اتفاقی که برایتان افتاده یا چیزی که ناراحتتان کرده حرف بزنید تا ببینید که هیچ کس به شما گوش نمی دهد و همه می خواهند از خودشان بگویند.
می گویم یک مرد در روز روشن به من حمله کرده و کیفم را دزدیده است، می گوید این که چیزی نیست، یک بار سه تا مرد و در روز روشن به من حمله کردند و کیفم را دزدیدند. می گویم سال ها پیش آرزو داشتم کسی بشوم اما نتوانستم، می گوید خوش به حال تو که خواستی و نشد، من که از بدو تولد معنای آرزو را یادم ندادند. می گویم وقتی پدرم مرد ضربه ی بدی خوردم، می گوید خوش به حال تو که وقتی مرد ضربه خوردی، من قبل از این که پدرم بمیرد همه ی ضربه ها را خورده بودم. می گویم یک اشراف زاده پیدا نمی شود دست من را بگیرد، همه خودشان را از اشراف فرض می کنند و می گویند اگر داشتیم که خرج خودمان می کردیم چون صد بار از تو محتاج تریم! می گوبم این روزها سخت دنبال پول می دوم، می گوید خوش به حالت که می توانی دنبالش بدوی، من که از بی پولی کفش ندارم تا دنبال چیزی بدوم. می گویم سرما خورده ام و نفسم در نمی آید، می گوید باز هم وضع تو بهتر از من است چون هم سرما خورده ام و هم مبتلا به ایدز هستم و همین الان تمام بدنم درد می کند چون زیر ماشین رفته بودم. می گویم برای دوران کودکی سپری شده ام دلتنگ هستم، می گوید خوش به حالت که لباس رنگی می پوشیدی، من چه بگویم که همیشه مجبور بودم در کودکی سیاه بپوشم و الان نمی دانم برای چه چیزی باید دلتنگ باشم. می گویم در دوران جنگ خیلی می ترسیدم، می گوید خوش به حالت که دوران قبل از جنگ را دیده ای، من چه بگویم که فرق جنگ با صلح را نمی دانم؟!
به خدا قرار نیست کسی جایزه ای به بدبخت ترین ها بدهد، مسابقه ای هم در کار نیست، اصلاً مگر می شود در جامعه ای که همه مشکل دارند کسی معنای خوشبختی را بفهمد؟! من معنی این تلاش برای بالاتر ایستادن را نمی فهمم، اجازه بدهید هرکسی حرفش را بزند، غرش را بزند، از دلتنگی هایش بگوید و... گوش کنید و صبر کنید تا ساعت دیگری، روز دیگری، جای دیگری، موقع مناسب تری شما هم داستان خودتان را تعریف کیند.
...
* این پاراگراف از کتاب کوچک نکته های زندگی نقل شده است.