تبليغاتX
توکای مقدس - پیشوی من...
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

نگهداری از حیوان آن هم در آپارتمان؟ هرگز! این جواب من بود به خواهش بچه ها وقتی که می خواستند راضی ام کنند تا یک حیوان خانگی داشته باشند. استدلال می کردم "تنهایی" و "ترس ازدیگران"، عواملی است که فرنگی ها را متمایل به ایجاد رابطه با حیوانات می کند اما ما شرقی هستیم و پیوندهای خانوادگی امان قوی است و نیازی هم به داشتن حیوان خانگی نداریم. بر این عقیده بودم تا در یک غروب پائیزی، طاها با بچه گربه ی کوچکی که هنوز چشم باز نکرده بود به خانه آمد. کودکی، بچه گربه را از مادرش جدا کرده و به خانه می برد و بعد از مخالفت مادر، آن را در کوچه رها می کند. موقعیت خطیری بود و رها کردن دوباره ی بچه گربه می توانست به بهای جانش تمام شود، به ناچار و به اکراه رضایت دادم تا موقتاً مهمان ما باشد.

لاغر بود و سیاه سیاه اما سر چهار دست و پای اش سفید بودند، انگار دو جفت جوراب سفید پوشیده باشد. معلوم بود که گرسنه است. در اولین تجربه ی خانوادگی برای سیر کردن یک بچه گربه با روش آزمون و خطا توانستیم  راهی برای غذا دادن به او ابداع کنیم.

دختر کوچک همسایه که تازه زبان باز کرده بود نام "پیشو" بر او گذاشت. ورود این عضو جدید به خانواده ی نیستانی باعث شد تا با مسائل جدیدی روبرو بشویم اما با گذشت زمان راه حل های زندگی در کنار هم را پیدا می کردیم. پیشو روزها را تنها در خانه می گذراند و جعبه ای برای قضای حاجت داشت که بسیار متعهدانه از آن استفاده می کرد. اوائل فقط شیر می خورد اما با پرس و جو از این و آن یاد گرفتم که گربه ها چه چیزهایی را بیشتر دوست دارند؛ عاشق کله ی مرغ بود! برای تهیه ی کله ی مرغ، با یک قصابی در دوردست ها قرار گذاشته بودم و هفته ای یک بار به آن جا می رفتم و انعام زیادی می دادم تا جیره ای بیشتر از سهمیه ی هفتگی ام بگیرم! بهناز کله ها را توی یک دیگ بزرگ می پخت و صحنه ی هول انگیزی می ساخت که بیشتر به درد استفاده در فیلم های ترسناک می خورد: دیگی با صدها سر بریده ی جوشان! کله ها را دسته دسته در کیسه هایی می گذاشتیم و برای استفاده در طی هفته در فریزر نگهداری می کردیم. به غیر از آن، تخم مرغ پخته هم دوست داشت و دل و جگر هم به خاطر او به برنامه غذایی امان اضافه شده بود. بچه گربه ها موجودات دوست داشتنی و شیطانی هستند و حس خوبی از زندگی با خودشان همراه می آورند. خانه امان هیجان انگیز شده بود. بیشتر از پسرهایم خودم عاشق پیشو شده بودم.

باز هم چاق شده بودم و برای لاغر شدن به شدت تحت فشار بودم و یکی از ابزارهای همیشگی برای تشدید فشار، به سخره گرفتن حجم شکم من بود. عصرها که خسته به خانه می آمدم از همان دم در پیشو دوان دوان به استقبالم می آمد و وقتی روی مبل دراز می کشیدم او با پنجه هایش برآمدگی شکمم را ماساژ می داد، انگار بخواهد بالشش را قبل از دراز کشیدن، با دست نرم و آماده کند و بعد روی شکم من می خوابید و خرخر می کرد. تا وقتی خواب بود از جایم تکان نمی خوردم مبادا آرامشش بر هم بخورد. پیشو تنها کسی بود که واقعاً انتظار ورود من را می کشید و تنها کسی بود که چاقی من را دوست داشت.

یک ساله که شد جلوی پنجره می نشست و برای بیرون رفتن بی تابی می کرد- کوچه ی ما پر بود از گربه های نری که دور از چشم من از او دلبری می کردند- هرچه نصیحتش کردم که دندان بر جگر بگذارد تا پسر مناسبی که در شأنش باشد پیدا کنم گوش نکرد و بالاخره از خانه فرار کرد. یک ماه بعد، حامله برگشت! بد خلق شده بود و تقریباً هر شب را بیرون از خانه می گذراند، روزها برمی گشت و غذایش را می خورد و باز بیرون می رفت؛ وقت اش رسیده بود و ما جایی برای زایمانش درست کردیم که خوشش نیامد و باز فرار کرد.

دو ماه بعد آمد، وضع حمل کرده بود اما هیچ بچه ای به همراه نداشت، یکی از همسایه های مهربان به او سم داده بود، با حالی رقت انگیز و درد و رنج زیاد مرد.

نه، گربه ها موجوداتی بی عاطفه نیستند، پیشوی من حتماً در آن آخرین دقیقه ها به خاطرات زندگی کوتاهش با ما فکر کرده وگرنه چرا برای مردن به خانه اش برگشت؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:49  توسط توکا نیستانی  |