|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
صبح ها با کمی دلخوری سر کار می روم؛ کارم را دوست دارم اما از این که هر روز سر ساعت کارت بزنم و پشت میز بنشینم، سر ساعت کارت بزنم و سیگار بکشم، سر ساعت کارت بزنم و ناهار بخورم، سر ساعت کارت بزنم وکافه بروم و سر ساعت کارت بزنم و بخوابم، خسته می شوم. بی کاری هم وحشتناک است؛ مدتی که کار دفتری نداشتم صبح ها همه را تا دم در بدرقه می کردم و خودم می نشستم و به خاطر عمری که به بطالت می گذشت افسوس می خوردم؛ حتی به پستچی و روزنامه فروش محله حسودی می کردم که به حال جامعه "مفید" هستند و در خانه نمی نشینند. حالا که من هم مثل بقیه ی آدم های متعهد و مسئول برای امرار معاش از خانه بیرون می روم، باز خوش حال نیستم ...
گاهی که از یک نواختی کار و سکوت آدم های دفتر خسته می شوم از پشت میز بلند می شوم و در طول و عرض آتلیه قدم می زنم و به یک اتفاق هیجان انگیز فکر می کنم که نمی دانم چیست اما همیشه منتظر روی دادنش هستم و چون آرزوهای من با راه رفتن برآورده نمی شوند به مهندس اخوان گیر می دهم که چطور یک نفر می تواند فقط در حیطه ی معماری، مدرن باشد اما در باقی زمینه های زندگی و سلیقه ی هنری کاملاً سنتی و محافظه کار باقی بماند؟ یا با آقای هیبت اللهی درباره اختلاف نظرهای سیاسی امان بحث می کنم یا مهندس صادق زاده را بابت سلامت نفس و عدم اعتیادش به سیگار ملامت می کنم و به او می گویم از وقتی معماران جوان ما سیگار نمی کشند معماری ما از نفس افتاده است!...
وقتی طراحی معماری می کنم آرام تر هستم، کمتر شلوغ می کنم اما وقتی کارم یک نواخت می شود چیزی در اعماق وجودم قلقلکم می دهد. کسی مرتب توی گوش من زمزمه می کند که زندگی تمام می شود و باید کاری کرد، کاری که هیجانی بیشتر از تولید نقشه های فاز دو داشته باشد؛ آن وقت دوست دارم شیطنت کنم، آن وقت می خواهم کارهایی بکنم که هیچ وقت نکرده ام:
دوست دارم در خیابان، بلند و سرخوش با دوستانم حرف بزنم و جلوی مأموران حافظ امنیت شهر، بلند و بدون ترس بخندم، دوست دارم یک بار با شلوار کوتاه و تی شرت پشت فرمان اتومبیل بنشینم و تا چالوس رانندگی کنم، دوست دارم یک "فر مژه" دستم بگیرم و در جاده ی رشت به هر گاوی که رسیدم بایستم و با صبر و حوصله مژه های بلند و سیخ سیخش را فر بزنم، دوست دارم به یک مهمانی بروم و همراه با جمعیت عربده بزنم و بالا و پائین بپرم، دوست دارم درباره ی هرچیزی که فکر می کنم حرف بزنم و نترسم که دیگران درباره من چه فکر می کنند یا از من چه انتظاری دارند، دوست دارم زنگ در خانه ی بعضی ها را بزنم و فرار کنم، دوست دارم زیر باران راه بروم و کفش هایم را توی چاله های آب بزنم، دوست دارم با یک نفر نقطه بازی کنم و وسط بازی جر بزنم، دوست دارم کمی شیطنت کنم.