تبليغاتX
توکای مقدس - Licensed to Kill
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

 

از همان بار اولی که دیدمش شیفته‌اش شدم... آقای باند را می‌گویم، جیمز باند.

در دهه‌ی شصت میلادی جیمز باند جاسوسی تازه‌کار بود و مثل همه‌ی جاسوس‌های قدیمی کلاه بر سر می‌گذاشت و تاکسی سوار می‌شد و از آن همه تجهیزات پر زرق و برق امروزش هیچ نداشت بجز یک کیف سامسونت، که در ایران به کیف جیمزباندی معروف بود، و یک دوربین عکاسی که کمی از دوربین‌های معمولی کوچک‌تر و باریک‌تر بود و چون در جیب شلوار یا لای نان ساندویچ جا می‌گرفت به چشم همه خیلی پیشرفته می‌آمد و به آن دوربین جیمزباندی می‌گفتند...

اطلاعات من از آقای باند خیلی محدود بود، می‌دانستم که یک قاتل حرفه‌ای است اما نه از این قاتل‌های معمولی که همه جا پیدا می‌شوند، او یک کد رمز داشت، مأمور دوصفرهفت بود و همین به اهمیتش اضافه می‌کرد. بجز این می‌دانستم که خواهری به اسم خانوم "مانی‌پنی" دارد که همیشه نگران سلامتی جیمز است. رئیس او با اسم رمز آقای "ام" شناسایی می‌شد و چند سال بعد آقای "کیو" به سازمان اضافه شد تا وظیفه‌ی تجهیز جیمز باند را در جنگ با تبهکاران برعهده بگیرد؛ در مبارزه میان خیر و شر قهرمان ما به ابزاری مؤثرتر از یک کیف سامسونت و یک دوربین عکاسی نیاز داشت...

اما نه ظاهر جذاب و نه زور بازوی این قهرمان جدید و نه تمام آن وسایل عجیب و غریبی که "کیو" در اختیارش می‌گذاشت هیچ‌کدام توجهم را جلب نکرده بود، من شیفته‌ی نوع زندگی‌اش شده بودم که هیچ شباهتی به زندگی ما نداشت. پدر و مادرم هردو لیسانس ادبیات فارسی داشتند و من در عالم کودکی گمان می‌کردم همه‌ی آدم‌هایی که لیسانس دارند شبیه به آنها زندگی می‌کنند تا وقتی که جیمز باند را دیدم که در تیتراژ فیلم‌هایش یادآوری می‌کرد لیسانس آدم‌کشی دارد اما نمی‌گفت آن‌را از کدام دانشگاه گرفته...

کودک بودم و عقلم مرز بین واقعیت و خیال را تشخیص نمی‌داد؛ تصمیم گرفتم بجای لیسانس ادبیات یکی از همین لیسانس‌های هیجان‌انگیز جیمز باندی بگیرم تا مجبور نباشم مثل پدر و مادرم برای درس دادن به مدرسه بروم یا برای یک سفر کوتاه به کنار دریا تمام سال را نقشه بکشم و منتظر بمانم یا از وسط برج برای رسیدن به سر برج لحظه شماری کنم. پول در زندگی جیمز باند نقشی ندارد، او برای امرار معاش کار نمی‌کند. هیچ‌وقت ندیدم از کسی پول بگیرد یا حتی پول خرج کند. خانه ندارد، خانه بدوش است اما برخلاف چارلی چاپلین بقچه‌‌اش را با خودش اینجا و آنجا نمی‌کشد. برای رفتن به سفر کافی است تا اراده کند و بدون چمدان راه بیفتد. بهترین سوئیت در هر هتلی متعلق به او است و کمد اتاق هتل همیشه پر از لباس است... «عاشق آن سکانس هستم در فیلم Die Another Day که جیمز باند با موی آشفته و ریش بلند، پابرهنه و خیس از آب با پیژامه‌ی زندان وارد لابی هتل مجللی در شرق دور می‌شود و با اعتماد به نفس تمام از مسئول هتل سراغ سوئیت همیشگی‌اش را می‌گیرد!»

جیمز باند با ما بزرگ شد و بتدریج پیشرفت کرد. اول کلاهش را کنار گذاشت و لباس‌های مد روز پوشید و بعد مأموریت‌های بزرگ‌تری گرفت و بیشتر از بیست بار دنیا را نجات داد. بجز "مانی‌پنی" که درجا زده و مثل یک خواهر نمونه فقط نگران سلامتی برادرش است، بقیه همه پیشرفت کردند. آقای "ام" به خانم "ام" تبدیل شد و "کیو" بعد از ساختن اولین اتومبیل جیمز باند، که با فشار یک دکمه جاده را با روغن موتور کثیف می‌کرد و با فشار دکمه‌ای دیگر سرنشین مزاحم را از سقف بیرون می‌انداخت، حالا بر سر ذوق آمده و این‌روزها ماشین‌هایی می‌سازد که از راه دور با تلفن همراه هدایت می‌شوند و بجز یخچال فریزر و تلویزیون و ماشین رختشویی و کباب‌پز برقی و موشک انداز و تیربار و رادار و اینترنت پرسرعت و رادیوی دوموج، قابلیت غیب شدن هم دارند.

بعد از این‌همه سال هنوز نمی‌دانم که آیا این مرد خوش اخلاق است یا بداخلاق، همسری مهربان و پدری فداکار است یا سنگدل و جفاکار، سر کدام سفره بزرگ شده، نان چه پدری را خورده، آیا اصلاً پدر و مادر دارد یا نه، به آن‌ها سر می‌زند یا نه، آن‌ها از او راضی هستند یا نه، در کدام مدرسه درس خوانده، چندبار در کنکور رد شده و به کدام دانشگاه رفته که چنین لیسانس ترسناکی به او داده‌اند... فقط می‌دانم که او لیسانس کشتن دارد و من امروز لیسانس ادبیات فارسی را به آن ترجیح می‌دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:52  توسط توکا نیستانی  |