|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
دو ورق پر از باید و نباید به دستم دادند و مرخصم کردند. از همان لحظهی خروج از بیمارستان همه چیز برای من حرام اعلام شد.
غذای چرب ممنوع است. روغن جامد و مایع ممنوع است. بیشتر از روزی یک کف دست نان، آنهم فقط سنگک، ممنوع است. نشاسته ممنوع، نوشابهی زرد و سیاه و سفید ممنوع، سس ممنوع، مایونز ممنوع، همه نوع غذای آماده یا کنسرو ممنوع، شیرینی ممنوع، کره ممنوع، تخم مرغ ممنوع، نمک ممنوع، گوشت قرمز ممنوع (خداحافظ چلوکباب برگ با کوبیده اضافه)، سوسیس و کالباس ممنوع، پیتزای چانو ممنوع، اسپاگتی ممنوع، شیر ممنوع، پنیر ممنوع، آجیل ممنوع... تمام چیزهای خوشمزه ممنوع است. حرف از کله پاچه نزن! دل و جگر ممنوع، قهوه ممنوع، چای هم ممنوع است اما اگر خیلی هوس کردی میتوانی روزی ده قطره توی هر چشم بچکانی. سیگار ممنوع است حتی معاشرت با سیگاریها هم ممنوع است. استرس ممنوع است، عصبانی شدن ممنوع است، شب زندهداری ممنوع است و...
فهرست بایدها از نبایدها کوتاهتر اما سختتر بود: باید ورزش بکنی، باید شبها زود بخوابی، باید فقط گوشت سفید بخوری- مرغ یا ماهی آبپز- و سبزیجات خام یا بخارپز و همین! اگر بچهی حرف گوش کنی باشی اجازه داری روزی دوتا مغز بادام یا مغز گردو به خودت جایزه بدهی... بخور نوش جونت.
حاضر بودم پای تعهداتی سختتر از این را امضا کنم بشرطی که بگذارند زودتر به خانه برگردم؛ با خوشحالی به شرایط تحمیلی رضایت دادم. در اولین روز رهایی، عادت شب زندهداری را ترک کردم و قبل از شروع فیلم سینمایی برای خوابیدن به تختخوابم رفتم. شش صبح روز بعد مجهز به لباس گرمکن آمادهی یورتمه رفتن دور دریاچهی مصنوعی پارک ملت بودم. تا قبل از آن سابقه نداشت که شش صبح به پارک رفته باشم؛ احساس میکردم آدم جدیدی شدهام، یک انسان سالم. کنار دریاچه برای دویدن خیلی خوب بود اما یک ایراد داشت، نمیشد دور آن کامل چرخید، یعنی بعد از گذشتن از کنار اسکلهی قایقها وقتی به محدودهی قفس اردکها میرسیدم و صدای کواک کواک آنها به استقبالم میآمد بالاجبار راه رفته را برمیگشتم و در جهت مخالف تا بوفهی پارک، که حد دیگر این مسیر بود، میدویدم و این رفت و برگشت را تا یازده بار که چهل و پنج دقیقه طول می کشید تکرار میکردم. چرخیدن دور دریاچه خسته کننده نبود، مسیر هموار و هوای مفرح صبحگاهی و آب و آسمان و درخت و پرنده نمیگذاشتند از یکنواختی این تکرار خسته شوم. بعد از ورزش و قبل از رفتن به خانه، نیم ساعتی را صبورانه در صف نانوایی میایستادم تا نان سنگک تازه به خانه ببرم و با پنیر رژیمی و دو عدد گردو صبحانهای ترتیب بدهم. اگر تا امروز پنیر رژیمی نخورده باشید نمیتوانید حدس بزنید که خمیر ریش جامد با نان و گردو چه مزهای دارد اما به هر حال، هرچه بود از صبحانهی بیمارستان دلچسبتر بود. برای ناهار هم مخلوطی از سیب زمینی، هویج، گوجه فرنگی، پیاز و سینهی مرغ بخارپز میخوردم که همه به کمک عضو جدید آشپزخانهمان، جناب دیگ بخارپز، آماده میشد. گاهی هم برای تنوع مقداری برنج که با روغن زیتون بودار پخته شده بود به این مجموعه اضافه میکردند.
هفتهها به سرعت میگذشت و کم کم به همه چیز عادت میکردم الاّ سبزی پخته و سینهی مرغ بخارپز... از بو و قیافهی هرچه مرغ و ماهی و کلم قمری بود بیزار شده بودم. سر میز غذا همه از مزایا و خواص سبزی و مرغ آبپز حرف میزدند اما خودشان تهچین گوشت و باقالی پلو با ماهیچه میخوردند، ظرف غذای من جدا بود. کارم به جایی رسید که صبحها موقع دویدن در پارک وقتی به قفس اردکها میرسیدم کواک کواک آنها را شبیه به قهقههای از سر تمسخر میشنیدم، «قااااه قاه قاه قاه، بازم این یارو که آبپز میخوره اومد». و بعد از دویدن بجای رفتن به نانوایی چند دقیقهای از پشت شیشهی یک طباخی آدمهای خوشبختی را تماشا میکردم که با لپهای پر از کله و پاچه روی کاسههای آبگوشت خیمه زده بودند و هر روز که میگذشت دل کندن از تماشای آنها برایم سختتر میشد، حالا لازم بود ده دقیقه جلوی طباخی بالا و پائین بروم و به شیطان لعنت بفرستم تا بر وسوسهی خوردن یک صبحانهی چرب و نرم غلبه کنم و به خانه برگردم.
به تدریج رؤیاهای شبانهام شکل عوض کرد و بجای کابوسهای همیشگی خواب یک سوسیس را غوطهور در تابهای پر از روغن سوخته و سیاه میدیدم که غلغل میزند و بوی گندش همه جا را برداشته و من در حالی که در آرزوی گاز زدن به آن موجود سیاه بدقواره میسوزم رو به یک ساندویچ با اخم و انزجار میگویم:
«سوسیس، تو آشغالی، بدمزهای، ضرر داری، دوستت ندارم، حالم ازت بهم میخوره»
و سوسیس با خونسردی از لای نانسفید جواب میداد:
«بروووو باباااا، حتی دمبم رو نمیتونی بخوری!»... و سوسیس راست میگفت.
بعد از سه ماه ورزش همراه با رعایت یک رژیم سخت غذایی، برای اولین آزمایش خون، ناشتا به آزمایشگاه رفتم. نتیجهی آزمایش خوب بود و نشان میداد بشرطی که به زندگی آبپز ادامه بدهم سالم خواهم ماند...
کاغذ آزمایشگاه را محکم توی مشت گرفته بودم تا به اولین و کثیفترین ساندویچ فروشی سر راه رسیدم، گرسنه و بیزار از سینهی مرغ آبپز وارد شدم و رو به سوسیسی که توی ظرف روغن سوخته شنا میکرد فقط یک جمله گفتم:
«سلام سوسیس!»