تبليغاتX
توکای مقدس - شب شعر
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

نشسته بودم توی کافه و سرم به کار خودم گرم بود که آقایی متشخص و سن و سال دار با موی بلند و کلاه کپی که نشان از اهل هنر بودنش داشت، همراه با سه خانوم جوان وارد شدند. دو تا از خانوم ها از دوستان قدیمی بودند و می شناختمشان. هیچ میزی خالی نبود و آن ها خوش حال از این که یک آشنا- من- دیده اند جلو آمدند و اجازه گرفتند تا بنشینند. خودم را به تازه واردین معرفی کردم و با همه آشنا شدم، معلوم شد آمده اند تا آخرین شعرهایشان را بخوانند و از نظرات استاد، که شاعر اسم و رسم داری است استفاده کنند. مثل بچه ای که از شیطنت منع شده باشد اما نمی تواند در برابر وسوسه ی آن مقاومت کند بعد از ده دقیقه سکوت و تعارفات معمول اعلام کردم که من هم "شعر" می گویم و خوش حال می شوم در این شب عزیز چیزی به یادگار بخوانم و مایلم که نظر استاد را درباره آن بشنوم. استاد با بزرگواری پذیرفت و جمع سراپا گوش شد؛ ایستادم و با تأنی و تأکید بر تک تک کلمات خواندم:

درون کافه چون بنشسته بودم

بدیدم دلبری را توی کوچه

پریدم از لپش گازی بگیرم

از آن لپ های شیرین چون کلوچه

به ناگه من درون شیشه رفتم

کنون میز من از خون نوچه نوچه

بگفتا "دولت آبادی" که این میز

نشان از "جای خالی سلوچه"!!!

استاد ادب بسیار نشان داد، اما هر قدر اصرار کردند حاضر نشد شعر بخواند!

پند هفته: وقتی کافه شلوغ است باید به انتظار نشست تا یک میز خالی شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:24  توسط توکا نیستانی  |