تبليغاتX
توکای مقدس - شهر باریک
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

صبح امروز کتاب آیدا را تمام کردم، یعنی آخرین طرح آن را طی مراسمی در کافه‌ کشیدم؛ قبل از شروع به کار از کافه‌چی خواستم تا برخلاف همیشه رفتار کند یعنی قهوه‌ام را بعداً بیاورد، وسایلم را روی میز پهن کردم و طرحی را که از شب قبل شروع کرده بودم ادامه دادم و با اضافه کردن هر خط به این فکر ‌کردم که جمعه‌ی آینده دیگر بهانه‌ای برای طراحی کردن در خلوت این‌جا نخواهم داشت... آخرین خط‌ها را کشیدم، پای صفحه را امضا کردم و در قلم را بستم، عینکم را برداشتم و با اشاره‌ای به کافه‌چی فهماندم که حالا نوبت آوردن قهوه است، آن‌ را جرعه جرعه و با لذت نوشیدم در حالی‌که هم‌زمان به طرحی که کشیده‌بودم نگاه می‌کردم...

                                                           ***

کلماتش از پشت تلفن واضح نبود، خودش را معرفی کرد و اسم دو مجله‌ی رقیب را آورد که اولی از من خواسته بود مطلبی درباره‌ی ابراهیم نبوی بنویسم و ننوشته بودم، فکر کردم برای همان مقاله تماس گرفته اما اشتباه کرده بودم، از طرف آن دیگری بود و می‌خواست قبول کنم تا هر هفته نیم‌صفحه‌ای مطلب برای‌شان بنویسم. گفتم با خوش‌حالی قبول می‌کنم به شرطی که بدانم چطور زحمتم را جبران می‌کنید. خندید و من‌من‌کنان گفت که طبق تعرفه‌ای که دارند پرداخت می‌کنند. یعنی چقدر؟ یعنی به ازای نیم صفحه‌ی مجله بیست هزار تومان. گفتم که اگر قرار باشد برای هفته ای بیست هزارتومان درآمد بیشتر کار بکنم ترجیح می‌دهم طراحی کنم که برای من از نوشتن آسان‌تر است. گفتم که حتماً می‌دانید مدت کوتاهی است که "سالم" شده‌ام و دوران سختی برای ترک اعتیاد به کار مطبوعاتی گذرانده‌ام، حیف نیست به‌خاطر هشتاد هزار تومان در ماه تمام زحماتم به هدر برود؟ گفت پس اجازه بدهید همین نوشته‌های وب‌لاگ‌تان را منتشر کنیم که گفتم عیبی ندارد به شرطی که شما هم اجازه بدهید مجله‌تان را یک هفته قبل از انتشار در وب‌لاگ خودم منتشر کنم...

                                                           ***

اگر نویسنده‌ی خوبی هستید که پول، ناشر و کتابی قابل اعتنا دارد و به "تصویر" نیاز دارید و نوع طراحی من را مناسب کارتان می‌دانید می‌توانید خبرم کنید چون جمعه‌ها بی‌کار هستم...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:53  توسط توکا نیستانی  |