|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
همدستی از گروه رقیب پیدا کردم که نقشهی سادهای برای آشتیکنان داشت؛ قهر که نکرده بودم اما نقشه را پسندیدم. "همدست" من میخواست "ویولت*" را به کافهای ببرد تا من غافلگیرش کنم... به این ترتیب فرصتی پدید میآمد تا رو در رو حرف بزنیم و بفهمم چه چیز خاطرش را آزرده است و چرا... قرارمان را گذاشتیم.
از طاها- که آخرین نوشتههای "ویلی*" را خوانده- شنیده بودم که در این روزهای عصبانیت اسم "توکستانی" بر من گذاشته، از اسم جدیدم خوشم میآمد حیف که نشانهی آشکاری از یک دلخوری عمیق در خود داشت...
برای غافلگیری کافهی کوچکی در نظر گرفته شده بود تا او و ام اس بتوانند بی رنج بالا رفتن از پله به آن وارد شوند. به محل که رسیدم ویولت را از پشت سر دیدم، وقتی که هنوز داخل نرفته بود، و او را از "واکری" که در راه رفتن از آن کمک میگرفت شناختم. نمیدانستم میزان "رنجشی" که به دل دارد چقدر است و نمیدانستم که بعد از غافلگیری چه عکسالعملی نشان خواهد داد: آیا میگذارد تا بنشینم و حرف بزنم و سوءتفاهم را رفع کنم یا از حقهای که خورده به خشم میآید و دست خالی روانهام می کند؟ به هر حال تصمیم گرفته بودم تا از تمام نیروهای خفیه، انرژیهای کیهانی، جادوی طنز، تجربههای ریز و درشت و خلاصه همهی داشتههایم استفاده کنم تا آن دلآزرده، خوشحال به خانهاش برگردد.
وارد شدم و یک راست به سراغ آن دو که تازه پشت میز کوچکی کنار پنجره نشسته بودند رفتم، سلام کردم و خواستم تا "توکستانی" را به عنوان مهمان بپذیرند. از حالت تعجبی که در چهرهاش پیدا شد فهمیدم که در غافلگیر کردن کاملاً موفق شدهام... دقایق بعد را به صحبت دربارهی آنچه گذشت تا به این کدورت یک جانبه انجامید حرف زدیم و او دلایلم را مبنی بر بیغرضیام شنید و خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آنها را پذیرفت، شاید چون صداقت سریعتر از دلیل فهمیده میشود و به دل مینشیند... حالا میتوانستیم وقتمان را صرف صحبت از کتاب و موسیقی و زندگی بکنیم، او از علاقهاش به نوشتن گفت و از مشکلات بیماریاش و روشی که برای به سخره گرفتن درد و غلبه برآن دارد صحبت کرد و من در دل تحسیناش کردم...
شما قضاوت کنید... آیا نقشه کشیدن کار لذت بخشی نیست؟
***
* ویولت، ویلی- نام مستعار نویسندهی وب لاگ "من و ام اس"