تبليغاتX
توکای مقدس - میان خطوط
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

در باره ی "هادی فراهانی" قبلاً نوشته ام، پانزده سال پیش ایران را از ترس راکد ماندن و تبدیل شدن به یک "پیش کسوت" ترک کرد؛ او "پیش کسوت" ها را "فسیل" هایی می دید که به خاطر سن و سال شان درجه گرفته اند و حالا گرچه مقام ژنرالی دارند اما از هنر کم تر از یک سرجوخه می دانند. هادی به کانادا رفت تا بیشتر یاد بگیرد و با کارتونیست ها و تصویرسازهای حرفه ای آن جا رقابت کند و حالا آمده تا نتیجه ی سال ها دوری از خانه را در خانه ی هنرمندان به نمایش بگذارد. نمایشگاه تصویرسازی های هادی فراهانی را از دست ندهید. این نمایشگاه به اسم "میان خطوط" از روز شنبه بیستم مهرماه در گالری ممیز خانه ی هنرمندان افتتاح می شود.

                                                                    ***

به خاطر همت، فشار، تهدید، تطمیع، سرزنش، اصرار، دست و دل بازی... و مهربانی "بابک عربی" بود که چهارشنبه گذشته به دیدن یک نمایش در تالار سایه تئاتر شهر رفتم. بابک اصرار دارد که هر آدمی "باید" هفته ای یک بار به دیدن تئاتر یا کنسرت موسیقی برود و البته حق دارد اما تئاتر شهر دور است و طاقت من کم، بعد از کلی چانه زنی بالاخره رضایت می دهد که یک هفته در میان به تئاتر برویم. بابک می داند که چقدر از وضع ایمنی سالن های تئاتر شهر واهمه دارم، اگر اتفاقی بیفتد همه در آن راهروهای تنگ و پیچ در پیچ زیر دست و پا تلف خواهیم شد، ببینید کی هشدار دادم...

"یرما"، نمایشنامه ای از فدریکو گارسیا لورکا به کارگردانی رضا گوران و بازی سهیلا گلستانی، فرصتی استثنایی است تا تلخی تماشای سریال های آبکی را از یاد ببرید و یک بار دیگر به هوش و خلاقیت انسان ایمان بیاورید! ایده ی جذاب حضور سه نفر بر صحنه که هم زمان نقش یرما را بازی می کنند کافی است تا ثابت کند محدودیت امکانات، در برابر نامحدود بودن تخیل و ابتکار، فقط بهانه ای برای توجیه بی کفایتی است... برای ملاقات با یرما تا پایان این ماه فرصت دارید، اگر اهل دیدن یک تئاتر خوب هستید بشتابید.

نمی دانم این کار در کشورهای دیگر رسم است یا نه اما چرا تئاتر شهر از هر نمایش فیلمی تهیه نمی کند تا بعد از خاتمه ی اجراها، آن را به علاقمندان تئاتر بفروشد؟

                                                                    ***

کتاب هایی را که باید بخوانم روی هم این جلو چیده ام تا نگاهم به آن ها باشد و تنبلی نکنم اما به ازای هر یکی که می خوانم دو تا به ارتفاع ستون اضافه می شود و به این ترتیب باید به رکوردی بالاتر از خواندن پنج جلد کتاب در روز برسم مخصوصاً که بابک خبر آورده "رقیب" را در خیابان انقلاب با کیسه ای کتاب دیده است و دور نیست که ایشان آماری سی هزار جلدی از تعداد کتاب های خوانده اش بدهد و ما عقب بمانیم.  بهتر است همه به سرعت خواندن مان بیفزاییم و از ساعت های فیلم دیدن مان کم کنیم.

آخرین کتابی که خواندم "دسته ی دلقک ها" نوشته ی "لویی فردینان سلین" است با ترجمه ی "مهدی سحابی". از محتوای کتاب و ترجمه ی عالی آن که بگذریم از معدود کتاب هایی است که این روزها پاکیزه منتشر می شوند، یعنی چاپی خوب دارد بر کاغذی آبرومند و جلدی ضخیم که به راحتی خراب نمی شود و طراحی خیلی خوب و... و حتی یکی از آن ریسمان هایی که برای علامت گذاشتن بین صفحات به کار می آید دارد و... البته از آن کتاب هایی نیست که امیربهادر می پسندد، یعنی از آن هایی که در شروع آرام هستند اما به تدریج هیجان انگیز می شوند و پر کشش. بر عکس، توفانی آغاز می کند و همان طور مثل یک گردباد همه چیز حتی خواننده را به درون می بلعد و ناگهان قطع می شود... و به همین علت امیربهادر نتوانسته تمامش کند و... اگر فردا روزی دیدید که بریده بریده می نویسم... پشت هم سه نقطه می گذارم... و کمی بی نزاکت شده ام تعجب نکنید چون تأثیر- تقصیر- "سلین" است.

کتابی است که امیربهادر از پس خواندنش برنیامده، یعنی کتاب فوق العاده ای است.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:12  توسط توکا نیستانی  |