تبليغاتX
توکای مقدس - تابستان خود را چگونه- به بطالت- گذراندم...
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

این متن را به سفارش مجله ی چلچراغ نوشتم که در شماره ی 314، شنبه 13 مهر چاپ شد.

                                                               ***

در تابستان های دوری که هنوز سونوگرافی ابداع نشده بود تا همه مجبور باشند برای دانستن جنسیت فرزندشان نه ماه و نه روز و نه ساعت صبر کنند و مادرها نمی دانستند که باید از همان آغاز بارداری کتاب های متعددی با موضوع تعلیم و تربیت اطفال بخوانند و تحمل درد زایمان طبیعی بود و کسی برای بزرگ کردن کودک خود به تعالیم دکتر هولاکویی نیازی نداشت و خانه ها حیاط و باغچه داشتند تا بچه ها را توی آن، کنار بوته های کلم ول کنند تا برای خودشان بزرگ شوند و بعدها به این باور برسند که از زیر همان بوته ها عمل آمده اند، در همان سال هایی که هم سن و سال های من نوجوان بودند، دو راه پیش روی ما وجود داشت: "توی کوچه فوتبال بازی کنیم و درس نخوانیم، یا درس بخوانیم و بعدها برای آن ها که توی کوچه بازی کردند کار کنیم". رسالت تربیتی پدر و مادرها با گوشزد گاه و بی گاه این نکته که "اگر درس نخوانی حمال می شوی" تمام می شد و آزار دادن بچه ها با ثبت نام شان در کلاس های کمک آموزشی، زبان، ورزش و موسیقی هنوز باب نشده بود و بدون این ها تابستان تعطیلات کشداری بود که در آن مثل همیشه به حال خود رها بودیم. به این ترتیب تمام سال برای رسیدن تابستان روزشماری می کردیم و یک هفته بعد از شروع تعطیلات صدای مان در می آمد که : "خسته شدیم، حوصله مان سر رفت..." و همیشه یک جواب در انتظارمان بود: "برو کتاب بخوان، نقاشی کن..." و ما کتاب خواندیم و نقاشی کردیم. واقعیت این بود که کار دیگری هم نمی توانستیم بکنیم، تلویزیون صبح ها برنامه نداشت، کامپیوتر چیزی بود به اندازه ی یک کمد جادار با نوار کاغذی که بین دو قرقره می چرخید و چند چراغ رنگی که به تناوب روشن و خاموش می شد و فقط در فیلم های علمی تخیلی و توی بشقاب های پرنده وجود داشت و هنوز خانگی نشده بود. چت و وب لاگ و بازی های کامپیوتری و آتاری و پلی استیشن هم تخیلاتی بودند در مغز چند نفر که چون هنوز پولدار نشده بودند به احتمال زیاد دیوانه به حساب می آمدند. پیشرفته ترین چیزی که داشتیم دستگاهی بود با عظمت یک ماشین رخت شویی که وقتی به تلویزیون وصل می شد صفحه ی آن را به دو قسمت سیاه تقسیم می کرد با نقطه ی سفیدی که در آن سرگردان بود و گاهی به اسم تنیس، گاهی پینگ پنگ و گاهی اسکواش می توانستی آن را از سمت راست صفحه به سمت چپ آن بفرستی و با هر ضربه صدای مسخره ای می داد و خیلی سریع حوصله ی همه را سر می برد... چاره ای نبود جز عمل به همان توصیه ی مادرانه، نقاشی کنیم و کتاب بخوانیم و اگر اجازه می دادند و خطر حمال شدن جدی نبود ساعتی را توی کوچه دنبال توپ بدویم.

سال ها است که تابستان مفهوم قدیمی اش را به عنوان فصل تعطیلات، لااقل برای من از دست داده اما نمی دانم چه خاصیتی در نظام آموزشی ما نهفته است که خاطره ی درس و مشق اش حتی بعد از ربع قرنی که از آخرین دوره ی تحصیلات من گذشته سبب می شود تا نیمی از تابستان را با دلواپسی و دلهره ی باز شدن مدارس بگذرانم البته به اندازه ی کافی بزرگ شده ام تا به تنهایی برای نیمه ی دیگر آن برنامه ریزی کنم و چون دیگر خطر حمال شدن- اگر تا الان نشده باشم- تهدیدم نمی کند با فراغ خاطر به کوچه بروم، گیرم حالا نشستن در کافه ها را به توپ بازی ترجیح می دهم. البته این تابستان کارهای مهم تری هم کرده ام:

به خاطر این که به اندازه ی لازم پول برای سفر خارج نداشتم خیلی غصه خوردم، غصه خوردن یکی از بزرگ ترین تفریحات تابستان های من است. چند باری تصمیم گرفتم برای درخواست اضافه حقوق پیش مدیرعامل شرکت بروم اما هربار از اعتراف به این که مادی هستم و گاهی به پول فکر می کنم از خودم خجالت کشیدم و منصرف شدم. به انتظار نتیجه ی یک جشنواره ی کاریکاتور خارجی هر روز ای میل هایم را جستجو کردم... بی نتیجه. با نویسنده ی جوانی که پیاده روی های طولانی را دوست دارد قرار همکاری گذاشتم تا برای اولین مجموعه ی داستان هایش طراحی کنم... هنوز مشغول آن هستم. به نوشتن روزنگاره هایم در وب لاگ "توکای مقدس" ادامه دادم و با سماجت نظرات بی ربط بعضی خوانندگانم را سانسور کردم و لذت بردم. نیم ساعتی در مجموع به سریال های تلویزیون نگاه کردم و نفهمیدم که چرا تمام آدم های بد، شرور و اصلاح ناپذیر در این سریال ها هم نام پدر و عمو و بقیه خانواده ی من هستند. مجموعه ای طراحی با موضوع آدم و حوا ساختم که نتوانستم جایی برای نمایش آن ها پیدا کنم، البته سر و وضع شان مرتب بود و در پوشاندن شان نهایت دقت را اعمال کرده بودم... شاید آن ها را جای دیگری به نمایش بگذارم. همان طور که در نوجوانی یادمان دادند که فقط کتاب های علمی و آموزنده بخوانیم که به دردمان بخورد ساعت های زیادی را صرف خواندن کتاب هایی کردم که هیچ کدام علمی نبود و هیچ نکته ی اخلاقی نداشت؛ در این تابستان "ریچارد براتیگان" را که سی سال پیش برای "صید قزل آلا در امریکا" از خانه خارج شده و مراجعت نکرده بود، در یک کتابفروشی در خیابان شهید عربعلی پیدا کردم و حالا خیلی با او رفیق شده ام. این تابستان دختر جوانی را نصیحت کردم که دیگر بزرگ شده و باید خواندن چلچراغ را ترک کند و حالا دعا می کنم تا قبل از چاپ این یادداشت به نصیحت من عمل نکرده باشد و باز در این تابستان ساعت های طولانی در شب های خاموشی به گوشه ی سقف اتاقم نگاه کردم، به جایی که "گرگوار سامسا" بعد از مسخ شدن به آن پناه برد و من بعد از تبدیل شدنم به یک خفاش همان جا سر و ته آویزان خواهم شد. تابستان گذشته در کنار هنر و فرهنگ به علم نیز بها دادم، تصمیم گرفتم از گرمای هوا برای اثبات تئوری علمی خودم استفاده کنم؛ بر طبق تئوری من تبدیل جامد به مایع در مورد انسان هم صدق می کند، این تابستان آن قدر عرق ریختم که تا اثبات نظریه ام فقط یک قدم فاصله داشتم اما فرایند تبدیل به طور کامل انجام نشد، برای مایع شدن، استخوان ها به دمای بیشتری نیاز دارند... به زودی، شاید تابستان آینده، وقتی آزمایشاتم به نتیجه برسد به مایع تبدیل خواهم شد و بعد به گاز و آن وقت به آسمان خواهم رفت، پرواز خواهم کرد و شما شاهد ظهور یک ابرقهرمان محلی خواهید بود، مثل عروسک های دارا و سارا که نسبت دوری با "باربی" های ینگه دنیا دارند این یکی هم پسرعموی دور "هالک" و "مرد عنکبوتی" خواهد بود و... و خدارا چه دیدی، شاید روزی در یک تابستان دور هالیوود بخواهد که فیلمی از این ابرقهرمان آبکی بسازد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:44  توسط توکا نیستانی  |