|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
نشسته بودم پشت پیشخوان کافه و سرم به کار خودم بود، برق نبود و گرما بیداد می کرد، صدای گفت و گوی دو مرد جوان از پشت شانه ی چپم توجهم را جلب کرد:
- «... سوار که شدم قوطی قرص ها را محکم توی دستم گرفته بودم، جواب سلامش را که دادم بی اختیار دستم شروع کرد به لرزیدن جوری که صدای به هم خوردن قرص ها را شنید. پرسید توی قوطی چیه؟ گفتم قرص، چهل تا قرص خواب، شبا بدون اینا خوابم نمی بره. پرسید مگه می خوای بیرون از خونه ت بخوابی؟ جواب دادم نه. پرسید پس چرا اینا رُ با خودت آوردی؟ گفتم به دردم می خوره. قوطی را جلوی صورتم گرفتم و تکان محکمی دادم جوری که سر و صدای قرص ها بیشتر دربیاید و خیلی خونسرد گفتم که باید همین امشب تکلیف من را روشن بکنی وگرنه همه ی این ها را با هم می خورم و همین جا توی ماشینت می میرم و تو می مانی و یک جسد که باید سر به نیستش کنی... لازم نیست جیغ و داد کنی و فحش بدی چون تنها چیزی که الان دوست دارم بشنوم اینه که از ریختم بیزاری و نمی خوای دیگه منو ببینی! دیدم همین جور هاج و واج به من نگاه می کنه گفتم حرف نمی زنی؟ باشه، می خورمشون. در قوطی رُ باز کردم و به دهان گذاشتم و تمام قرص ها را گوشه ی لپم ریختم و تند تند جویدم شان. هر چند ثانیه دست از جویدن می کشیدم تا از گوشه ی چشم نگاهش کنم، می خواستم ببینم از کاری که می کنم وحشت زده شده یا نه، که انگار شده بود چون بازومُ گرفته بود و التماس می کرد قرصا رُ نخورم. قورتشان که دادم پرسیدم که توی ماشین آب ندارد؟ که نداشت و پیاده شدم و برگشتم خونه...»
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم تا چهره ی مردی را که دیشب یک قوطی قرص خواب بلعیده و با این وجود الان سرحال و قبراق با دوستش گپ می زند ببینم، خیلی جوان نبود اما به نظر سالم می آمد. بدون مقدمه گفتم :
ببخشید من به عنوان یک ناظر بی طرف دو سؤال کوچک دارم، اجازه می دهید؟ اجازه داد. سؤال اولم این است که شما برای شنیدن این که دوستتان از ریخت شما بیزار است او را تهدید به خودکشی کردید؟!
جواب مثبت داد و گفت «شش ماهه که رفته با یکی دیگه دوست شده و تا جایی که می دانم روابط خیلی گرمی با هم دارن اما در عین حال حاضر نیست با من قطع رابطه کنه، حتی حاضر نیست بگه که دیگه دوستم نداره؛ تا اینو از خودش نشنوم نمی تونم فکرشو از سرم بیرون کنم.»
از چیزی که می شنیدم خیلی تعجب کردم، گفتم «اما مثل روز روشن است که ایشان شما را دوست ندارند، اگر داشتند که برایتان هوو نمی آوردند!» جوابی که داد قانع کننده نبود اما جایی برای بحث باقی نمی گذاشت، گفت «شما هیچ وقت واقعاً عاشق بوده اید؟ حتی تا آخرین لحظه امیدوارم که پشیمان شود و برگردد...»
دومین و آخرین سؤالم را پرسیدم « شما چطور بعد از بلعیدن چهل تا قرص خواب هنوز زنده هستید؟»
خندید و گفت «توی قوطی فقط اسمارتیز بود، البته امروز صبح که پا شدم روی پیشونیم دو تا جوش چرکی بزرگ و قرمز دیدم که از عوارض خودکشی با اسمارتیزه... آخه میدونی، من به این ضرب المثل قدیمی اعتقاد دارم، برای کسی بمیر که لااقل برات تب کنه ...»
***
فالگوش ایستادن می تواند برای بالا بردن معرفت ما از جهانی که در آن زندگی می کنیم خیلی مفید باشد، لااقل در مورد من که این طور بوده.