|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
دوستی که درد دل خود به من نوشتی، که چاره از من خواستی...
نمی دانم چرا لایقم دیدی که حرف دل با من بگویی و نمی دانم به کدام مناسبت فکر کردی که من توانایی آن دارم تو را چیزی بگویم که به کارت آید. واقعیت این است که همه می دانیم عاقلانه ترین و درست ترین رفتار در میانه ی هر بحران روحی کدام است و چون بر کنار گود ایستاده باشیم به راحتی می توانیم دوستان گرفتار را امر به معروف کنیم و خطاهای شان را یکان یکان بشماریم و در دل به ضعفی که نشان می دهند افسوس بخوریم اما چون این آسیاب به نوبت می چرخد، وقتی خود گرفتار می شویم نمی توانیم به توصیه ی عقل بیدارمان عمل کنیم، منتظر می مانیم بل که معجزه ای به کمک آید و راه تازه ای پیش پای مان بگذارد اما معجزه اتفاق نمی افتد و ما همان ضعفی را نشان می دهیم که دیگران، و در دل از عتاب دوستان رنجیده می شویم و نمی دانیم به کدام زبان بفهمانیم که چرا نمی توانیم به یک آن همه چیز فراموش کنیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به آینده نگاه کنیم و از امروز، از زندگی، از سلامتی، از خانواده و... لذت ببریم.
پیوند ها پایان دارند، در بهترین شرایط مرگ است که جدایی می اندازد- و می بینی مرگ چه آسان و چه در دسترس است- وقتی کسی می رود بخشی از وجود ما، خاطرات مشترک ما را هم با خود می برد. خاطراتی که به وقت با هم بودن معنا دارند و نمی توان آن را با حضور کسی دیگر زنده کرد. الان که به خودم فکر می کنم می بینم من هم به جز "خاله" و "بنی اسدی" دوستی ندارم که چیزی از گذشته های دور من دیده باشد، شاید خنده ات بگیرد اما این دو نفر از معدود آدم هایی هستند که من را در جوانی وقتی که لاغر بودم و مو داشتم دیده اند و آن روزها را به یاد می آورند، با آن ها می توانم از گذشته های دور حرف بزنم، از آرزوهای عملی نشده، از رؤیاهای غیر ممکن اما شیرینی که داشتیم...
حذف یک دوست کار ساده ای نیست، حفره ای در دل باقی می گذارد به بزرگی یک دنیا، شبیه به جای خالی دندانی که کشیده شده و رگ و ریشه و عصب هایی که جدا شده اند جراحتی می سازند که تو امروز دردش را حس می کنی. اگر کمی خوش شانس تر می بودی و هر دو، هم زمان، می فهمیدید که جدایی بهترین راه برای آینده تان است شاید امروز با آرامش بیشتری تحمل می کردی و مرور خاطرات عذابت نمی داد. فکر می کنم بخشی از ناراحتی ات به خاطر این است که دوستت، تو را در برابر عمل انجام شده قرار داده و برای هر دوی شما تصمیم گرفته و خودش را از قبل برای آینده ای بدون تو آماده کرده و به این ترتیب امروز در غم تو شریک نیست، زندگی اش را می کند و دوستان جدیدی دارد که تو در جمع شان جایی نداری؛ می توان فهمید که بر تو سخت می گذرد اما معلوم نیست که او هم آن چنان که فکر می کنی و می بینی خوش حال باشد یا خوش حال باقی بماند. این روزها می گذرند و دوستان جدید قبل از قدیمی شدن می روند و فقط آن هایی که ریشه داشته اند در خاطر می مانند و می دانی که جراحی خاطرات غیر ممکن است. مطمئن هستم که دوست تو- اگر چیزهایی که درباره اش نوشته ای راست باشد- وقتی تنها شود، و تنهایی ناگزیرترین سرنوشت هر آدمی است، متوجه حفره ی عمیقی خواهد شد که جای خالی تو است پس او هم به تو فکر خواهد کرد.
در آخرین بخش نامه ات به راه حلی اشاره کردی که نخواستم و نمی خواهم جدی اش بگیرم، مرگ مرحله ای از زندگی است که آن را کامل می کند. داستان "یهودی سرگردان" را خوانده ای؟ همان که به نفرین بی مرگی مبتلا بود و هفت دریا را به دنبال آن می گشت، مرگ شاید لازم ترین بخش از زندگی است اما بی موقع که بیاید، تصویری از تو باقی می گذارد شبیه به نوار باریکی از یک عکس که چیز زیادی از آن فهمیده نمی شود. اجازه بده که مرگ و زندگی هر کدام بازی خودشان را بکنند و مطمئن باش نوبت بازی به هر دو خواهد رسید.
آدم ها با احساس همین حفره های بزرگ در دل شان است که آدم می شوند و آدم می مانند.