|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
می گویند دوران سربازی خوش ترین و خاطره انگیزترین سال های زندگی است؛ دروغ می گویند. خاطرات همه ی ما خسته کننده و تکراری است و تمام آن ها حول چند محور مثل فرار از پادگان، جعل برگه ی مرخصی، سرقت هندوانه، خوابیدن به هنگام نگهبانی، درگیری با دژبان و بازداشت در بازداشتگاه و... دور می زند، همه چیز، حتی سرگذشت آدم ها، داخل چاردیواری یک پادگان نظامی، تابع مقررات و تکراری است.
سال شصت و هفت که به خدمت رفتم بیست و هشت سال داشتم، قسمت نبود با کسی بجنگم، هم زمان با ورودم به پادگان جنگ تمام شد و تمام دوران بعد از آموزش نظامی را در بیابان هایی ساکت و در نبرد با تنهایی، پشه، مگس، عقرب های جرار و گل و شل، در زمستان، و گرمای طاقت فرسا، در تابستان، گذراندم. امروز وقتی دوستانم صحبت از بیایان گردی و نزدیکی با طبیعت می کنند تنها کسی که هیچ علاقه ای به دیدن بیابان و زندگی در طبیعت ندارد من هستم.
اما اقرار می کنم زندگی در شرایط سخت، چیزهای زیادی برای آموختن دارد؛ آن جا فهمیدم که مالکیت یک دانه "تخم مرغ" می تواند ثروتی باشد افسانه ای. یک پیاله "ماست ترش" می تواند موضوع آرزویی باشد دست نیافتنی. می توان خواب بشقاب کوچکی "پلو"ی سفید دید. می توان به جویدن یک تکه "نان" تازه فکر کرد. همان جا معنای "خانه" را فهمیدم و دانستم که چه تجملی است داشتن یک حمام اختصاصی یا یک تخت بزرگ با ملافه های سفید و خوش بو!
آن جا با "مردم" آشنا شدم، با پسرهایی که هرکدام از گوشه ای آمده بودند و فرهنگی را نمایندگی می کردند بیگانه با من. جوانان ساده ای که بیشتر کشاورز، چوپان یا کارگر ساختمانی بودند. هم آن جا اکبر را دیدم که تنهاترین بود و یک هم صحبت نداشت، به زبانی سخن می گفت که کسی چیزی از آن نمی دانست و روستایش به قدری دور بود که ده روز مرخصی را بیشتر در راه می گذراند تا در خانه. آن جا با آقا جواد آشنا شدم که بچه تهرون بود و شاگرد یک شعبده باز، با اوس علی که در شهرش کارگر ساختمانی بود اما در بیابان خودش را "اوس معمار" معرفی می کرد و عقایدی داشت که برای آن سن و سال و آن موقعیت عجیب بود... و یادش به خیر، "نورافکن"!
"نورافکن" سرباز سنگر فرماندهی بود. تازه واردین از اسم عجیبش مشعوف می شدند اما عجیب ترین اسم ها بعد از مدتی غرابت خود را از دست می دهند، عادی می شوند. روستایی، کم حرف، خجول، ساده دل و بسیار مؤدب و "کثیرالسلام"(!) بود یعنی اگر بیست بار از در بیرون می رفت و به فاصله ی یک ثانیه باز می گشت، هر بیست بار، با جدیت سلام می کرد. وقتی دو ماه مانده به پایان خدمتم، تولد سی سالگی را در بیایان جشن گرفتم به من مژده داد که از امروز پیر شده ام و نیم بیشتر عمر را سپری کرده ام و دیگر در سراشیب قبر قدم بر می دارم- با اعتقاد تمام حرف می زد- از گفتگو با نورافکن دانستم که فرزندان یک کشاورز دوران کودکی ندارند، خیلی زود کار کردن را شروع می کنند، کار طاقت فرسایی که از یک کودک، مردی زودرس می سازد که موظف است زود ازدواج کند و صاحب فرزندانی شود که کمک او در کار مزرعه باشند و به همان سرعت در سی سالگی پیر می شوند و آماده اند تا در چهل سالگی، اگر خدا خواست، بمیرند.
نورافکن اعتقاد داشت که خداوند به کسی که دو سال در این بیابان سختی کشیده، ارفاق خواهد کرد تا بیشتر زندگی کند، اگر همان طور که انتظار داشت به او ارفاق شده باشد، امروز پیرمردی چهل ساله است و عکس بالا، من و او را در کنار هم و در زمان میانسالی او نشان می دهد.