|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
طبقه ی بالای "کافه ماگ" دفتر کار من بود، ساعت ده صبح وقتی که حامد مشغول نظافت زمین و گردگیری میزها بود به آن جا می رفتم و پشت میزم کنار پنجره می نشستم و روزنامه های صبح، کتاب، مجله، دفتر طراحی و قوطی قلم هایم را کناری می چیدم و کارم را با خواندن اخبار روزنامه ها شروع می کردم، همان جا قرارهای ملاقاتم را می گذاشتم، کارفرمایی که پروژه ای معماری سفارش داده بود می دیدم، مصاحبه هایی که کرده بودم را از نوار پیاده می کردم، سوژه های تازه ام را طراحی می کردم. پاتوقی های کافه، طبقه پایین را ترجیح می دادند و تا قبل از ساعت چهار عصر آن بالا مشتری زیادی نداشت، مال من بود، افسردگی ماهانه ام را همان جا سپری می کردم. با غروب خورشید و ورود زوج های جوان، دفتر تعطیل می شد، بساطم را جمع می کردم.
آن بالا نشسته بودم و مجله می خواندم، مقاله ای درباره ی زندگی یکی از انقلابیون اعدام شده در رژیم شاه، وقتی خواندم که شرکتی تبلیغاتی را اداره می کرده بی اختیار بغضم ترکید، دیوانه وار گریه کردم. تصویر آزار دهنده ای داشتم از کسی که نمی شناختمش اما می دانستم که اگر عافیت طلبانه زندگی کرده بود می توانست زنده بماند، خانواده ای داشته باشد و شغلی پر آب و نان و فرزندانی که الان برومند بودند و در ناز و نعمت زندگی می کردند و او می توانست هم الان در خلوت کافه ای نشسته باشد و افسردگی مقدس و مرفهی را تجربه کند. کسی نبود تا نگاهم کند پس به پهنای صورت اشک می ریختم، در حالی که نیمه ای از وجودم که همیشه عاقل و منطقی است با تعجب و حیرت به رفتار آن نیمه ی مجنون نگاه می کرد. می خواهم بگویم که به وقت افسردگی شکننده تر از همیشه ایم و دلایلمان برای شکست و فرو ریختن- برای کسی که از بیرون به ما نگاه می کند- شاید از همیشه احمقانه تر باشد.
"تنهایی" در خانواده ی نیستانی به امری موروثی تبدیل شده که در هر نسل یکی را گرفتار می کند؛ "نیستانی بزرگ"، پدربزرگ من، دو همسر قانونی داشت که با هیچ کدام زندگی نمی کرد. آخر هم در تنهایی یک خانه ی اجاره ای، مـُرد. در نسل بعد، عموی من است که امروز "تنها" است، تنها در خانه ی ویلایی بزرگی که در محاصره ی برج های بلند گرفتار آمده، خانه ای که بیشتر از یک زندان میله های آهنی دارد اما امنیت ندارد. همسر و فرزندانش سال ها است که رفته اند. در نسل بعد، من حامل این ویروس هستم که حضورم تنهایی کسی را پُر نمی کند. "خاله" وقتی که هستم احساس تنهایی می کند چون کم حرف می زنم و سرم همیشه به کاری گرم است. برای خاله توضیح داده ام که نمی توانم مثل مردهای دیگر زندگی کنم چون یاد نگرفته ام یا شاید چون استعداد یادگیری اش را نداشته ام، گفته ام که وقتی فاصله می گیرم نزدیک تر هستم، گفته ام که احساس حضور دیگران را بیشتر دوست دارم تا دانستن نام آن ها را، نزدیک شدن به آن ها را.
امروز صبح وقتی از خوابی که به مدد یک قرص حاصل شده بود بیدار شدم کرختی بدی در تمام تن حس می کردم اما در کمال تعجب آن احساس وحشتناک گرفتار آمدن در تنگنایی که به وقت افسردگی به سراغم می آید حضور نداشت، رفته بود. جلوی آینه خودم را نگاه کردم، به پوسته ای که در معرض قضاوت دیگران می گذارم، از شکستگی صورتم خوشم می آید، چین های روی پیشانی ام را دوست دارم. انگار کمی لاغر شده ام، برای اطمینان می نشینم و سعی می کنم تا مثل همیشه از برآمدگی شکم به عنوان تکیه گاه آرنج هایم استفاده کنم اما آرنج ها لیز می خورند و راحت نیستند، مطمئن می شوم که کمی لاغر شده ام و آن را به حساب محاسن افسردگی می گذارم. بعد از "اورسن ولز" و "مارلون براندو" که فخر مردان خیکی عالم محسوب می شوند و مایه ی آرامش خاطر هنرمندان از ریخت افتاده اند، کم تر هنرمندی اعتماد به نفس لازم برای مفتخر بودن به اضافه وزن را دارد. دوست دارم لاغر باشم و پیراهن های تنگ بپوشم و... لاغر خواهم شد.
"داوود شهیدی" بالای سرم ایستاده بود و نطق غرایی در باب لزوم تحمل "رنج"، به عنوان مایه ی لازم برای خلق اثر هنری، می کرد که به دلم نشست. می گوید هنرمند ملزم است رنج بکشد، بزرگ ترین غم ها، سخت ترین شکست ها، سنگین ترین تحقیر ها را باید تجربه کند چون هنرمند است و بعد از عبور از این مصائب صاحب تجربه ای یگانه می شود؛ از تمام این حرف ها نتیجه می گیرد مشکلاتی که برای "مانا" پیش آمد از او هنرمند بهتری ساخت که تحسینش می کند.
با حرف داوود موافق هستم، تحمل رنج های بزرگ است که هنرمندان بزرگ می سازد، من اگر کوچکم برای آن است که دردم حقیر بود.