تبليغاتX
توکای مقدس - جمعه سه بعد از ظهر، کافه 78
من می اندیشم پس بیشتر هستم!

ساعت که به سه رسید طاقتم طاق شد، سوئیچ ماشین را برداشتم و بعد از ماه ها به سمت کافه 78 راندم. کافه تقریباً خالی است و به جز یک نفر کسی آن را به خانه اش ترجیح نداده است. میز خودم در اشغال آن دیگری است و به ناچار پشت میزی می نشینم که، بعد از جای خودم، بهتر از بقیه است و تقریباً به همه جا مسلط است و می توانم به راحتی و بدون جلب توجه طراحی کنم."مهروا"- صاحب کافه- رفته تا گالری را برای افتتاح نمایشگاهی در ساعت پنج آماده کند. با خودم می گویم دوساعتی می مانم تا نمایشگاه را ببینم.

مرداد ماه امسال پنجمین سال تولد کافه 78 است، من از سال اول مشتری آن بودم، بخش زیادی از طراحی های کافه ام را پشت همین میز کشیده ام، امروز هم دفترم را باز می کنم و قلم ها را روی آن می چینم و سفارش قهوه می دهم.

کسی نمی آید، از پیشخدمتی که من را می شناسد اما من اسمش را نمی دانم علت خلوتی کافه را می پرسم، چیزی راجع به امتحان و کنکور و... می گوید که متوجه نمی شوم. مهروا می آید، سلام و علیک گرمی می کنیم. از وقتی سیگار کشیدن ممنوع شده بوی این جا آشنا نیست. قهوه ام را می نوشم که طعم آن هم آشنا نیست. شبح آدم هایی را که روزی در گذشته ها پشت همین میز و صندلی ها کشیده ام می بینم و با خودم فکر می کنم که الان کجا هستند و چه می کنند.

ساعتم را که طبق معمول جمعه ها روی ده و سی دقیقه متوقف می شود از دستم باز می کنم و آن را با ساعت کافه میزان می کنم و چند باری سخت تکانش می دهم تا از خواب بیدار شود، به همراه آن خودم هم از خواب بیدار می شوم، حوصله ی نشستن ندارم؛ به صفحه ی سفید دفترم نگاه می کنم که فقط یک جمله بر آن نوشته ام:

« آدم باید هر روز قبل از بیرون آمدن از خانه، یک قورباغه ی زنده را درسته ببلعد تا مطمئن شود که مابقی روز با اتفاقی کریه تر غافلگیر نمی شود.»*

....

* نقل به مضمون جمله ای است از نویسنده ای فرانسوی که در کتابی از آلن دوباتن خوانده ام

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 18:0  توسط توکا نیستانی  |