|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
چند سالم است؟ سندی رسمی وجود دارد که به شهادت آن متولد شانزدهم اردیبهشت هزار و سیصد و سی و نـُه هستم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و هفت کم می کنم می شود: ... شانزده. حتماً اشتباه کرده ام چون پارسال هم آن را از هزار و سیصد و هشتاد و شش کم کردم و باز شانزده شد و سال قبلش هم همین طور و سال پیش ترش همین؛ سال هاست که حاصل این تفریق شانزده است.
باورم نمی شود، باید از پدرم بپرسم اما او بیست و هفت سال پیش درگذشته. اگر هم بود حوصله ی حرف زدن درباره ی گذشته ها را نداشت. به جمله ی پدری درگذشته، که در گذشته هم حوصله ی صحبت از گذشته نداشت فکر می کنم و خوشم می آید. سراغ مادرم نمی روم که از دست من همیشه عصبانی است، هنوز فکر می کند یازده ساله ام و این با نتیجه ی محاسبات ریاضی من پنج سال اختلاف دارد پس او هم اشتباه می کند. طاها که نیست و نیما هم جدی تر از آن است که وقتش را با یک پسر شانزده ساله تلف کند.
در آینه به خودم نگاه می کنم، بین دو ابرو خطی عمیق و عمودی می بینم که اخمی ابدی به چهره ام داده است، عصبانیتی مادرزاد. صورت و زیر چشم هایم پُف کرده که اثر بی خوابی مزمن است، موهایم ریخته و باقیمانده اش روی شقیقه ها و ریشم بیشتر سفید هستند تا مشکی؛ به دستم نگاه می کنم، انگشت هایی که شبیه به پنج نان باگت، بزرگ و گرم اند انگار همین تازگی از تنور نانوایی بیرون آمده اند و همیشه چرک، چون عادت دارند اشیاء را، زندگی را، لمس کنند.
به یاد ندارم شانزده ساله ای با این شکل و شمایل ترسناک دیده باشم حالا چشم ها را می بندم و تصویر دیگری می بینم:
آدمی که باز هم زیبا نیست اما هیجان زده است، آدمی که بازی می کند، که بازی را دوست دارد، آدمی که تجربه می کند: خندیدن را از ته دل، خواندن آواز را با صدای بد، رقص را با تمام وجود، خـُرخـُری از سر رضایت را و احساس خوش شستن رخت در معده را! آدمی که همیشه منتظر است: منتظر یک فردا، منتظر یک اتفاق؛ اتفاقی شبیه به یک پایان خوش در یک فیلم مزخرف هالیوودی، اتفاقی که زندگی را عوض کند، اتفاقی از جنس آن بوسه، که از قورباغه ای یک شاهزاده ساخت، یا آن بخت، که جوجه اردکی زشت را به قویی زیبا تبدیل کرد.
به آینده فکر می کنم، به گذشت زمان، به فرصت هایی که می سوزند. مادرم حق داشت، باید بیشتر درس می خواندم؛ می گفت «اگه درس نخونی یا حمال می شی یا شیشه ی خونه ی مردم رُ با روزنامه پاک می کنی» و حالا نیم راه را رفته ام: برای حمال ها کاغذ باطله می سازم تا شیشه ها را پاک کنند. در خواب می بینم که حمال هستم و باید تمام آینه های "تالار آینه" را با ورق های مجله ی چلچراغ تمیز کنم اما مجبورم کرده اند که همه ی مجله ها را قبل از استفاده بخوانم. نمی خواهم حمال باشم، نمی خواهم چلچراغ بخوانم. درس می خوانم، عصرها بسکین رابینز با طعم ماست می خورم و آخر هفته مافیا بازی می کنم. می خواهم به کلاس کنکور بروم و این بار سر از این راز در بیاورم که چرا حد یک عبارت به سمت صفر میل می کند و چرا این عبارت نگون بخت به چیز دیگری به جز صفر میل ندارد؟!
میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار ...