|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
ادعا نمی کنم که دوست بودیم، سال ها بود ندیده بودم اش، دقیقاً از بهمن سال شصت و شش که دانشگاه تمام شد دیگر خبری از "شهاب" نداشتم تا همین چند سال پیش که شنیدم به امریکا برگشته و شغل خوبی در شهرداری لس آنجلس یا نمی دانم کدام شهر دیگر دارد.
وقتی بعد از تعطیلات مفرح و طولانی انقلاب فرهنگی به دانشکده برگشتیم، بعضی از بچه ها دیگر نبودند و در عوض، یک هم کلاسی جدید به جمع ما اضافه شده بود، شهاب در امریکا معماری می خواند و برای عیادت از مادر بیمارش چند هفته ای به ایران آمده بود که رابطه با امریکا قطع شد و نتوانست برگردد، لطف کردند و اجازه دادند در دانشکده ی ما به تحصیل ادامه بدهد. شبیه به ما نبود، شبیه به هیچ کدام از دانشجوهای آن روز علم و صنعت نبود. تهمینه میلانی و دوستانش به او لقب "مداد رنگی" داده بودند* از بس رنگارنگ می پوشید، آبی و صورتی و نارنجی. قد بلند و چارشانه و سفید رو بود با موهایی صاف و پرپشت. جوّ دانشگاه ضد امریکایی بود اما شهاب خیلی امریکایی بود، گاهی برای ما از دانشکده اش و تفاوت آن جا و این جا حرف می زد، می گفت شما به امریکایی ها فحش می دهید اما وقتی من به جراحی آپاندیس احتیاج داشتم اول عملم کردند و بعد که فهمیدند پول ندارم گفتند بدهی ام را به اقساط بپردازم؛ نگران بود که از وقتی به ایران آمده نتوانسته اقساط بدهی اش را بپردازد. می گفت آخر هفته ها را در امریکا باتفاق همسرش** و شوهر سابق همسرش و دوست او، چهار نفری به پیک نیک می رفتند و وقتی تعجب ما را از این که چطور یک مرد باغیرت حاضر می شود با شوهر سابق همسرش به گردش برود می دید، می خندید و می گفت آب و هوای آنجا غیرت سوز است.
... یادم نیست معمار خوبی بود یا نه، اما آدم خوبی بود.
چند سال پیش خبر بیماری اش را از یکی از هم کلاسی ها شنیدم، سرطان ریه داشت، بارها جراحی شد و حتماً بیمه داشت که غصه ی پرداخت صورت حساب های بیمارستان را نمی خورد. پارسال برای اولین و آخرین بار از امریکا به من زنگ زد، باورم نمی شد خودش باشد، حتی در سال های طولانی دانشکده هیچ وقت با هم صمیمی نشدیم، پروژه ی مشترک نداشتیم، هم سفر و هم سفره نبودیم. خیلی از شنیدن صدایش خوش حال شدم، می گفت که به تازگی عمل سنگینی را پشت سر گذاشته و حالش بهتر است. گفت که به خاطر بیماری اش با بازنشستگی پیش از موعد او موافقت کرده اند و دیگر سر کار نمی رود. می دانستم این ها علائم خوبی نیستند اما نمی خواستم و نمی توانستم به سرنوشتی که در انتظارش بود فکر کنم. برایش آرزوی سلامتی کردم و امید به دیدارش داشتم در کشوری که آب و هوایش غیرت سوز است.
وقتی مهندس "آلبا"- هم کلاسی قدیم و همکار امروز- بالای سرم آمد، تند تند چیزهایی گفت که نامفهوم بود، انگار بخواهد وقتی سیب زمینی داغی در دهان دارد حرف بزند:
« سَ...ام تُ...کا، چار شنبه... دوره... نشکده... اَم بیا، بچه...ا جَم میشَ...شاب ربانی مـُد!»
معنی سه کلمه ی آخر را به شکل دردناکی حس کردم، خواستم دوباره تکرار کند: «چی؟! چی گفتی؟» و این بار واضح گفت:
« شهاب ربانی مـُرد»
....
* با تهمینه میلانی که صحبت کردم این نام گذاری را تکذیب کرد. یا فراموش کرده است یا لقب را دوستانش به شهاب داده بودند و من به غلط فکر می کردم از او شنیده ام.
** شهاب مجرد بود اما برای این که این پُست بدآموزی نداشته باشد امشب او را به عقد دوست امریکایی اش درآوردم!