|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
این روی سکه- امروز صبح رفتم تا حق اشتراک صندوقی را که در اداره ی پـُست دارم پرداخت کنم. تکه کاغذی به علامت این که نامه ی سفارشی دارم در آن گذاشته بودند به مسئول صندوق ها مراجعه کردم که پشت میزش نبود، صبر کردم تا بیاید، کاغذ را نشانش دادم، دفترش را جستجو کرد، گفت نامه ای با پست پیشتاز رسیده و برگشت خورده. برگشت خورده؟! چرا؟ چون پست پیشتاز باید شش روزه به دست گیرنده برسد و شش روز نیامدید نامه برگشت خورد! نامه از کجا آمده بود؟ چند دقیقه ی دیگر میان دفترهای متعددش جستجو کرد، از خارج. از کدام خارج؟ معلوم نیست. ناراحت شدم اما نمی خواستم روزم را خراب کنم، خواستم کرایه ی صندوق را بدهم که مسئول صندوق پشت میزش نبود! باز هم چند دقیقه ی دیگر ایستادم تا که آمد و به جای گرفتن اجاره ی صندوق دستور داد که اول مدارک پشت ستون را بیاورم و بعد برای پرداخت پول بیایم. مدارک چه هستند؟ پوشه مقوایی روغنی آبی رنگ- یاد دوران مدرسه به خیر- کارت صندوق، یک قطعه عکس، کپی شناسنامه و کپی قبض تلفن و برق! حالم داشت بد می شد، گفتم که تمام مدارک را چند سال پیش داده ام اما ... چشم، دوباره می آورم حتی پوشه ی مقوایی روغنی آبی رنگ- که از ملزومات اداری خودتان است- را خواهم آورد اما به خاطر خدا بگویید کپی قبض برق و تلفن به چه کارتان می آید؟!
آن روی سکه- خدا را شکر می کنم برای خریدن "واجبی" نیازی به تشکیل پرونده نیست وگرنه معلوم نبود از چه چیزهایی می بایست کپی می گرفتم.
این روی سکه- با دلخوری اداره ی پست را ترک کردم و از عرض خیابان گذشتم تا سری به دکه ی روزنامه فروشی بزنم، پیشخوان در تسخیر مجلات زردی است که به اسم خانواده عکس دختر بچه های آرایش شده را روی جلد گذاشته اند. من که تمام دنیا را ندیده ام اما جا دارد تحقیق شود آیا در کشورهایی که مطبوعات اشان بدون قید و بندهای اخلاقی منتشر می شود، مجله ای جرأت می کند عکس کودکان نابالغ را با آرایش زنانه روی جلد چاپ کند؟ دست خالی و نا امید از کیوسک روزنامه فروشی به کتابفروشی مجاورش رفتم تا نگاهی به کتاب ها بیندازم، چشمم به اسمی آشنا افتاد: "در رؤیای بابل"- ریچارد براتیگان.
آن روی سکه- شب قبل در وب لاگ "فقط می نویسم"، چند خطی از این کتاب را خوانده بودم؛ صاحب خانه بر سر انتخاب یک دوست خوب از میان شل سیلور استاین، ریچارد براتیگان و سالینجر سردرگـُم مانده بود و من برای پایان دادن به بلاتکلیفی، سالینجر را به او توصیه کردم اما امروز که چند صفحه ای از "در رؤیای بابل" را، به هنگام بازگشت به خانه و در تاکسی، خواندم به این نتیجه رسیم که براتیگان هم می تواند در غیاب سالینجر گزینه ی خوبی برای رفاقت باشد. سرم به خواندن کتاب گرم شد و یادم رفت به موقع از تاکسی پیاده شوم، از خانه دور شده بودم و بالاجبار مسیر رفته را قدم زنان برگشتم اما به نامه ی برگشت خورده و فتوکپی قبض برق و دختر بچه های زینتی مجلات خانواده فکر نمی کردم، لذت خواندن یک کتاب خوب تمام سختی راه بی فایده ای را که از صبح رفته بودم جبران کرده بود.