|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
به همت "بابک عربی"، دوست جوانی که همیشه به فکر رفع نیازهای فرهنگی من است، یک چهارشنبه ی دیگر را به تئاتر رفتم. بابک این بار "نمایش شادی آور موسیقایی حسن و دیو راه باریک پشت کوه" را که برخلاف اسم بلند اش کوتاه بود انتخاب کرد و پیشاپیش اطمینان داد که به خاطر موسیقی زنده و زمان کوتاه نمایش محال است خوابم ببرد و راست می گفت چون فقط یک بار پلک هایم سنگینی کرد که با صدای دف به خود آمدم- به نظر من درست آن است که دف را نه در میان سازها بلکه در ذیل سلاح های جنگی طبقه بندی کنند، اول باری که نزدیک به یک نوازنده ی دف نشستم بر اثر موج انفجار آن تمام دندان های پـُر کرده ام خالی شدند و توانستم با هر ضربه ی آن برخورد تکه های کالباس و خیارشوری را که ظهر خورده بودم به دیواره های معده ام حس کنم؛ کاش قانونی وضع می شد و استفاده از سلاح دف را خارج از فصل شکار ممنوع می کرد- اگر تئاتر شهر دور نبود و خیابان ها شلوغ نبود و همیشه کسر خواب نداشتم حتماً بیشتر به تئاتر می رفتم و از بازی هنرمندانی مثل "هدایت هاشمی" به وجد می آمدم و ساعت ها به جادویی فکر می کردم که می تواند از چارپایه ای در میان صحنه، قله ی کوهی بسازد و لحظه ای دیگر آن را به تخت طاووس تبدیل کند.
پنجشنبه ی عزیزم، بهترین روز هفته ام را با نمایشگاه کتاب حرام کردم و هیچ به جز ازدحام مردمی نا اهل کتاب ندیدم. هنوز برای خرید، کتاب فروشی کوچک "طرح نو" را ترجیح می دهم که حتی وقتی دست خالی بیرون می آیم از سلام و احوال پرسی با فروشنده ی استثنایی، متین و مؤدب آن بسیار لذت برده ام.
جمعه روز افتتاحیه ها است. اول از همه، ساعت چهار عصر برای افتتاحیه ی "دومین دوره ی مسابقه عکس شوکا" به کاخ نیاوران رفتم. این شاید اولین جشنواره عکسی است که به همت عکاسان شرکت کننده و با ورودیه ای که می پردازند برگزار می شود. مراسم افتتاحیه با دف نوازی گروهی از خانوم های جوان آغاز شد که هیچ کدام از علاقه ی من به این ساز اطلاع نداشتند و بلافاصله با پخش فیلم کوتاهی از مراسم داوری و قرائت بیانیه ی هیئت داوران و اعلام نام برنده ها و اهدای جوایز نفر اول و دوم ادامه پیدا کرد و قبل از این که کسی خمیازه بکشد به سرعت و پاکیزگی تمام شد. برای من دیدنی تر از عکس ها، محوطه و گوشه هایی از کاخ بود که برای اولین بار می دیدم و آنی نبود که انتظار داشتم، اگر ورسای قصر است نیاوران خانه ای است اعیانی و در مقایسه با خانه هایی که این روزها در لواسانات ساخته می شود اسباب شرمندگی.
قبل از برگشتن به خانه سری هم به نمایشگاه عکس های "پیمان هوشمندزاده" زدم. نگاه طنازانه ی پیمان به دنیا و کادرهایی که برای عکس ها و داستان هایش انتخاب می کند را دوست دارم. به نظر من نمایشگاه خوبی بود گرچه "آرمان استپانیان" این طور فکر نمی کرد!
***
دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است؛ می دانید چرا؟ شاید به این خاطر که زبان هم را نمی فهمیم، به حرف هم گوش نمی کنیم، هیچ متنی را دقیق نمی خوانیم، کلمات را با وسواس انتخاب نمی کنیم، خوب تجزیه و تحلیل نمی کنیم و از همه جالب تر، چون به هیچ عکسی خوب نگاه نمی کنیم.
کسی کامنتی پای یک پـُست قدیمی، که عنوان "پرشین کتز" دارد، گذاشته و با لحنی عتاب آلود پرسیده که این "پرشین" بودن چه امتیازی است که شما شووینیست ها برای گربه های شهرتان قائل هستید؟!
اولین بار است که مانده ام چه جوابی بدهم.