|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
هوا داغ بود و کنار خیابان ایستاده بودم و بین گرفتن یک تاکسی دربست یا پیاده روی تردید داشتم که تاکسی اش خالی از کنارم گذشت و چند قدم جلوتر، پشت چراغ قرمز، توقف کرد. پیاده از کنارش گذشتم و نگاهی سریع به راننده انداختم که چاق بود با محاسن سفید و لپ های گلی و نمی دانم چرا به دلم ننشست و حدس زدم از آن هاست که وقتی بگویم دربست سوارم نخواهد کرد اما با دیدن ازدحام آدم های منتظر در آن دست چهارراه از بلاتکلیفی در آمدم و جوری که راننده بتواند حرکت لب هایم را بخواند گفتم: - دربست. برخلاف انتظارم سری به تأیید تکان داد تا نزدیکتر رفتم و پرسیدم که آیا تا خیابان نیلوفر دربست می رود؟ جواب داد: - چرا که نه؟! از خدامه!
سوار شدم و نگاهی دقیق تر به او انداختم که میان سال نشان می داد و موهای جو گندمی داشت و صدای بم اش گرم بود و با لحنی پرطمطراق و عارف مسلکانه حرف می زد. نگاهی به من کرد و سرش را روی شانه ی چپ خم کرد و به سمت در متمایل شد تا کمی از دورتر نگاهم کند و با لحنی که اندکی هم ناز داشت گفت:
- قبل از این که شما خسته و مردد از جلوی ماشین من رد بشین داشتم با خودم فکر می کردم که این ماشین جلویی چرا مسافر دربست سوار کرد و من خالی هستم؟ حسودی کردم آقا، یهو به خودم اومدم و گفتم حسودی می کنی؟! آقا از خودم خجالت کشیدم و از احساسم پشیمون شدم و به خودم نهیب زدم که از خدا خجالت بکش تو هفتاد و دو سالته و جوونا میان پیشت و ازت راهنمایی می خوان و تو هنوز آدم بدی هستی. آقا داشتم خجالت می کشیدم که خدا همون لحظه پاداش منو داد، شما برگشتی و سوار شدی، بله آقا دنیا اینجوریه، هرچی از خدا بخوای بهت میده، همون وقتم میده، خوب باشی و خوبی کنی، خوبی بهت میده و بدی بخوای همونو بهت میده اما با تبعاتش میده با آبروریزیش میده!
سعی کردم چهره ام به اندازه کافی متعجب به نظر برسد: - راست می گین؟! عجب! عجب ماجرایی داشتین آقا! بله درسته، همیشه آدم نون قلبشو می خوره و پیداس شما انسان مهربان و متوجهی هستین. راستی ماشاالله، جداً هفتاد و دوسالتونه؟! خیلی جوونتر نشون میدین...
لحن کلامش مهربان تر شد: - من آقا، متولد 1315 هستم، یک زمانی از رانندگی بدم میومد اما خدا خواست که از این راه نون بخورم، خدا می خواست از این مردم چیز یاد بگیرم و حالا عاشق کارم هستم. آقا من گاهی به یاد مسافرام می افتم، به یاد شما و مسافر قبلی می افتم، و از خودم می پرسم اینا الان کجان و دارن چکار می کنن؟! حالشون چطوره و بالاخره به مقصد رسیدن یا نه؛ این پولی که از مردم می گیرم یه هدیه است به خدا، اینو خانومم همیشه میگه، میگه تو از مردم هدیه می گیری، آقا حرفای خانومم دلیه، ایشون نابیناست اما دنیا رُ با چشم دل می بینه، من در حدی نیستم که بگم شوهر ایشونم، ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم تو این پنجاه سال، خیلی چیزا.
- عجب! چه همسر بزرگواری دارید شما، خداوند انشاالله شفا بده و براتون نگهش داره.
داشتم با خودم فکر می کردم که این چهره و صدا را جایی قبلاً دیده و شنیده ام و نکند او آدم معروفی باشد که در لباس مبدل رانندگی می کند که پرسید آیا مسیر را اشتباه نرفته؟ تأیید کردم که راه را دور کرده است اما ایرادی ندارد چون از این مسیر هم می تواند من را به مقصد برساند؛ در جواب خداوند را حمد و سپاس گفت که در این اشتباه حکمتی بوده و ما هنوز نمی دانیم و من برای این که خودم را لوس کرده باشم گفتم حالا که مسیر عوض شده خوب است به جای خیابان نیلوفر به خیابان نوبخت برود تا من سری به مادرم بزنم که هم سن و سال او است و نمی دانم چرا به دلم افتاده که الان ببینم اش! اول چند بار به به گفت و سری به رضایت تکان داد و بعد ناگهان اخم کرد و گفت که از حرف من خوشش نیامده چون همیشه باید به یاد مادر باشم.
وقتی رسیدیم از او به خاطر سخنان حکیمانه اش تشکر کردم و گفتم که ملاقات با انسان فرهیخته ای چون او را از یاد نخواهم برد و حالا با عرض شرمندگی بفرمایید که چقدر باید تقدیم کنم. بزرگوارانه خواست که پولم را توی جیبم بگذارم و مهمان او باشم چرا که امروز خیلی چیزها یاد گرفته که ارزشی بیشتر از کرایه ی من دارد و بهتر است پول را صرف خرید شیرینی برای مادر بکنم و دست خالی به دیدنش نروم و سلام ایشان را هم برسانم. دوباره خواهش کردم بگوید کرایه ام چقدر می شود و من به هر حال سلام ایشان را به مادر ابلاغ خواهم کرد اما نمی پذیرفت و اصرار می کرد پیاده شوم. همیشه این مسیر را با دو هزار تومان می آمدم و به ندرت راننده ای طمعکار پانصد تومان بیشتر می گرفت پس بالاجبار یک اسکناس پنج هزار تومانی روی داشبورد ماشین گذاشتم و این پا و آن پا کردم تا تعارف را تمام کند و بقیه پولم را بدهد که "مولانا" رأساً تصمیم گرفت من را برای خرید شیرینی به یک قنادی ببرد! با زاری و التماس و توضیح این که دیرم شده و مادرم اصلاً اهل خوردن شیرینی و تنقلات نیست از خر شیطان پیاده شد و اعلام کرد که این پول را به مثابه یک هدیه به خانه خواهد برد. سراسیمه و قبل از این که تغییر عقیده بدهد پیاده شدم و مولانا بدون پس دادن بقیه پول... رفت!
می دانستم که یک بار دیگر از خداوند پاداش گرفته است اما نفهمیدم چرا آن را از کیسه ی من به او پرداختند؟!