|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
اطمینان دارم که یک روز سازمان ملل "حسن کریم زاده" را به عنوان سفیر صلح انتخاب خواهد کرد و او در معیت آنجلینا جولی دنیا را خواهد گشت و حسادت ها برخواهد انگیخت و مسبب بروز جنگ هایی بزرگ خواهد شد؛ وقتی اواخر هفته ی گذشته حسن به من زنگ زد پیدا بود خیال پا درمیانی دارد و می خواهد بین من و "ی.ت" وساطت کند. حدسم درست بود چون بعد از زمینه چینی کوتاهی خواست تا پنجشنبه عصر را به عنوان مهمان ویژه در جلسه ی گروه "پرشین کارتون" شرکت کنم؛ قبول کردم.
پانزده دقیقه دیرتر از بقیه به دفتر روزنامه ی اعتماد ملی رسیدم، با هر چهار عضو گروه دست دادم و جلسه با ایراد مقدمه ی کوتاهی از سوی "کیوان زرگری" آغاز شد. گروه از درگیری بین من و "ی.ت" ناراحت بود و از دو طرف می خواست با ریشه یابی علل و زمینه هایی که باعث شروع این ماجرا شده، به روش آدم های متمدن، برای حل آن تلاش کنند. خواستند که روایت من را از ماجرا بشنوند، گفتم که سال پیش "ی.ت" نقدی در مجله ی تندیس نوشت و در آن هرجور که خواست بر من تاخت که هیچ عیب نداشت و اولین بار نبود که نقدی مخالف من نوشته می شد اما وقتی ایشان در انتهای نوشته اش اضافه می کند که بهتر است فلانی در کنار امضای خود نام صاحب اصلی اثر را بنویسد و از او هم تشکر کند از محدوده ی نقد خارج شده و حکمی صادر کرده که به من این اجازه را می دهد پای بندی اش را به فرمان صادره از طرف خودش امتحان کنم و من همین کردم...
"ی.ت" شروع درگیری را قبل از ماجرای تندیس می دانست، گفت که مقاله ای در رثای "اردشیر محصص" نوشته بوده که من آن را در یادداشتی ردّ کرده ام و نوشته ام که او نباید نقد هنری بنویسد و به این سبب ایشان از من آزرده بوده!
به آن یادداشت دسترسی نداشتم اما آن را در همین وبلاگ با عنوان "آن وقت ها که اردشیر فقط یکی بود" منتشر کرده بودم، یادم نمی آمد که در آن چنین حرفی زده باشم اما از این که "ی.ت" با صراحت اعتراف می کرد نقدی که بر نمایشگاه من نوشته ناشی از یک آزردگی قبلی بوده بیشتر عصبانی شدم و گفتم که قبلاً چنین چیزی ننوشته ام اما امروز اعتقاد دارم که بهتر است از هنر ننویسد و حاضرم پای این حرف را به همراه تمام مطالبی که درباره اش نوشته ام امضا کنم و می خواهم بدانم ایشان هم این آمادگی را دارند که پای بهاریه ای که نوشته اند و توصیفاتی که از من کرده اند را امضا کنند؟
ناظرین خواهان تمام شدن بحث ما بودند تا همه به خوبی و خوشی روی هم ببوسیم و قال قضیه کنده شود و اصرار "ی.ت" بر مفاد بهاریه اش می توانست کار را خراب کند؛ گفتند هر دو نفر زیاده روی کرده اید. گفتم که شاید زیاده روی کرده باشم اما برای قبول آتش بس فقط باید به همان یک سوال جواب بدهید و گرنه می روم و ادامه می دهم و البته هیچ وقت توان خودم را در این رویارویی با شما مقایسه نمی کنم... یکی از دوستان تصور کرد عدم مقایسه ی خودم با آن ها به خاطر در اقلیت بودن من است و با شکسته نفسی و احترام گفت که اگر امکانات ما بیشتر باشد به خاطر این نیست که بهتر از شما هستیم به خاطر این است که ما چهار نفریم ولی... گفتم که درست می فرمایید شما چهار نفرید اما روی هم زورتان به من نخواهد رسید و من آمادگی دارم تا وقتی زنده هستم درباره ی شما مضمون کوک کنم، هجویه بنویسم، شعر بگویم، عکس بگیرم، داستان بنویسم و.... (خوب، عصبانی بودم و حسابی رجز خواندم!)
علی رغم این که به بحث ادامه می دادم اما می دانستم که حق با آنان است، دوستی و رفاقت ما پر فایده تر از ادامه دادن به درگیری بود ولی نمی خواستم با دست خالی جلسه را ترک کنم. بالاخره "ی.ت" پذیرفت که آن چه درباره ی من نوشته را نمی تواند- یا نباید- تأیید کند و من پذیرفتم که درباره ی او زیاده رفته ام. "هادی حیدری" برای مان چای ریخت، روی هم بوسیدیم و لیسیدیم، عکس های یادگاری گرفتیم و معاهده "اعتماد چای" تلویحاً امضا شد.
وقت خداحافظی به "یحیی تدین" گفتم که راستش را بگو، آیا از وقتی به تو گیر دادم طراحی ات "کمی" بهتر نشد؟ چند لحظه ای مکث کرد و جواب مثبت داد.
***
از در شیشه ای تحریریه که بیرون می آمدم زیر لب گفتم: ... اما زمین کماکان می چرخد!