|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
کار که عار نیست، سرگذشت تمام آدم های معروف را که بخوانی می بینی از چه راه های عجیب و غریبی نان خورده اند؛ مثلاً می دانستی که توماس ادیسون قبل از اختراع لامپ، کارگر اداره ی پست بوده؟ می دانستی که تام کروز در بندر نیویورک به شغل شریف حمالی اشتغال داشته و هریسون فورد تا قبل از هنرپیشه شدن از نجاری امرار معاش می کرده؟ اصلاً چرا راه دور برویم؟ همین عمو محمد و عمو مسعود خودمان که امروز هرکدام در عالم نقاشی یَـلی هستند در سال های شصت که هنر در حال احتضار بود با تولیدی های لباس کار می کردند و روی پیراهن زنانه و روسری گل و بلبل و حبه های انگور می کشیدند. خود من وقتی در سال شصت و چهار بی کار شدم به یک تولیدی لباس در حوالی خیابان پیروزی رفتم...
با آدرسی که داشتم کارگاه را پیدا کردم و مستقیم سراغ مدیر آن رفتم و گفتم که از همکاران سابق خانوم شما در شرکت فرپاک هستم و چون طراحی ام بد نیست من را معرفی کرده اند تا این جا و در خدمت شما باشم. جناب مدیر توضیحات روشنگرانه ای درباره زمینه ی فعالیت کارگاه داد که دوخت "زیرشلواری زنانه"(؟!) بود و نمونه ای از آخرین تولید موفق اشان را، که خوب فروخته بود، نشانم داد. نمونه ی مورد بحث یک "زیرشلواری"(؟!) سفید و معمولی بود که روی آن نقش یک جفت لب سرخ رنگ غنچه ای چاپ شده بود. جنابشان ادامه داد که در برنامه دارند تا بسته های هفت تایی، به تعداد روزهای هفته، از این محصول تولید کنند و می خواهند که من طراحی نقوش ابتکاری آن ها را بر عهده بگیرم اما لازم است تا قبل از شروع کار و برای مطالعه ی بیشتر روی نمونه های خارجی پیش همکار بوتیک داری در خیابان ولی عصر بروم. برای مطالعه به خیابان ولی عصر رفتم، داخل بوتیک چند خانوم مشغول خرید بودند که تا کارشان تمام نشد جلو نرفتم، خلوت که شد خودم را به خانوم فروشنده معرفی کردم و ایشان هم از زیر پیشخوان کیسه پلاستیکی بزرگی بیرون آورد و محتویاتش را روی میز خالی کرد، ده ها زیر شلواری(؟!) زنانه ی دوخت ژاپن روی هم تل انبار شد که همین کار مطالعه ی نقوش آن ها را دشوار می کرد اما عرق ریزان و با دو انگشت اشاره و شست چند تایی را وارسی کردم، روی یکی پر از هواپیماهای دوباله ی کوچک بود و روی دیگری صدها گل کوچک صورتی داشت و...
با این خبر خوش که کار پیدا کردم به خانه رفتم و تکه ای مثلثی شکل و دوخته نشده از لباس کذایی را، که به عنوان شابلون و نمونه از کارگاه گرفته بودم، با پونز به تابلوی بالای میز کارم نصب کردم. طرح ها را روی کاغذ کالک می کشیدم و با مرکب مشکی دورگیری می کردم، یک کندو با صدها زنبور عسل ، یک سگ بولداگ وسط یک عالمه استخوان، چندین و چند موش کوچولو و یک تله موش ... بعد از یک هفته همه را داخل پاکتی گذاشتم و به دست همکار سابقم رساندم تا به شوهرش بدهد و هیچ وقت نه برای دیدن محصول نهایی و نه برای طلب دستمزد مراجعه نکردم.
وقتی به پشت سر نگاه می کنم اطمینان دارم جایی را در مسیری که آمده ام اشتباه پیچیده ام، شاید اگر دنبال همان "زیرشلواری"(؟!)ها را می گرفتم امروز یک تولید کننده ی معروف و اسرار آمیز در حد خانوم ویکتوریا بودم.