|
من می اندیشم پس بیشتر هستم!
|
آرزوهای من فهرست بلند بالایی دارد که هر روز به آن اضافه می شود. خیلی از آن ها از اول محال نبودند، به تدریج دست نیافتنی شدند؛ در نوجوانی آرزو داشتم سوار بر یک فراری قرمز رنگ در حالی که از وزش باد در میان موهایم و شنیدن صدای موتور اتومبیل لذت می برم در یک جاده ی کوهستانی رانندگی کنم اما خیلی زود دچار ریزش مو و طاسی سر شدم و اگر همین امروز بتوانم با مانده ی حقوقم از اسفند پارسال یک اتومبیل فراری بخرم باز به آرزویم نرسیده ام. یکی از آرزوهای محال عباس قاضی زاهدی (کاسنی) شرکت "توکای مقدس" در این بازی جدید بود که می بینید محال نبود، شاید بعضی از آرزوهای محال من هم از همین دست باشد. بعضی از آرزوهایم را نوشتم تا از آن میان هفت تا را که مهم تر و محال تر به نظر می رسند انتخاب کنم:
یک آپارتمان در خیابان دروس بخرم، یک دختر دو ساله داشته باشم، خانه ام را خودم طراحی کنم و بسازم، موتورسوارها مثل آدم رانندگی کنند، سیگار را ترک کنم، موهایم را ببافم، سی جلد کتاب از کارهایم چاپ کنم، شعبده بازی یاد بگیرم، با جاستین تیمبرلیک در یک کلیپ ترقص کنم!، یکی از تابلوهای فرانسیسکو گویا را در خانه داشته باشم، با "تولوز لوترک" در کافه معاشرت کنم، "پیشک" طراحی یاد بگیرد، تلویزیون برنامه هایش را بدون گوینده پخش کند، "مردان آهنین" فلسفه بخوانند، سرانه ی مطالعه به یک ساعت در سال ارتقا پیدا کند، همه ی پاسبان ها شاعر شوند، تمام طول سال را بتوانم در تهران نفس بکشم، یک عکس جمعی ببینم که در آن هادی حیدری آن پشت ها ایستاده باشد وخوب دیده نشود، هر ماه حقوقم را بدهند با این شرط که کار نکنم، یک فیلم مستند از بهشت و جهنم در کانال "بی بی سی" ببینم، در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا، من رأی بیاورم، ....
و محال ترین ها:
آرزوی اول- وودی آلن برای شام من را به خانه اش دعوت کند.
آرزوی دوم- یکی از کارهایم را با یکی از کارهای پیکاسو تاخت بزنم.
آرزوی سوم- همه ی بیماران شفا پیدا کنند.
آرزوی چهارم- نیک آهنگ تحلیل سیاسی ننویسد.
آرزوی پنجم- کاریکاتورهای "پیشک" هر پنجشنبه در مجله ی "نیویورکر" چاپ شود.
آرزوی ششم- بتوان زندگی را با فرمان undo تصحیح کرد.
آرزوی هفتم- این غم آخرتان باشد!